|
|
|
|
|
یه بعد از ظهر بهاری و آسمونی که شهر رو تو این فصل سوپرایز کرده و با نم
نم بارونش باهات حرف میزنه گنجشکهایی که روی درخت سدر همسایه جیک جیک
میکنن و تو خیال میکنی که دارن واسه هم جوک تعریف میکنن و بعد هم ریسه
میرن از خنده! پای پتی تو که با لذت و وسواس به یاد بچگی ها روی موزاییک های حیاط گذاشتیشون... ناخن گیر قطوری که چق و چق ... و تویی که دلت میخواد بتونی دروغش رو باور کنی...با تمام وجودت سعی در خر کردن خودت داری ... از ته دل دوست داری که خر بشی اما... اینهمه خر شدم اینبار چرا نمیشم؟! "راست میگه حتما راست میگه! مگه مریضه که دروغ بگه؟"... اما نع! هیچی به هیچی نمیخوره! و دلت بخواد به خدا التماس کنی که دروغش رو با قدرت خودش راست کنه.... به ناخن کوچیکه رسیدی... حس میکنی به اندازه همین انگشت کوچیکه کوچیک شدی.... آسمون مثل دوشی که تمام سوراخ هاش رو رسوب گرفته قطرات ریز و پراکنده ای رو تو هوا پخش و پلا کرده گنجیشک ها وراج ترین مخلوقات خدا هستن وراج و زبون نفهم و موقعیت نشناس احمقانه ترین کار اینه که از حمام بیای و بعد هم مثل یه بچه بی عقل با پای برهنه بری تو حیاط! |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388ساعت 9 بعد از ظهر توسط مینو
|
|
||