تبليغاتX
تپه های گل بابونه - نام نامشروع من!
میدونید دیگه ، اسم واقعیم مینو نیست! اما همین "هستی" هم تو شناسنامه ام نوشته نشده! اگرچه از همون اول "هستی" صدام زدن!( خدایا باز هم دارم این قضیه رو توجیه میکنم!!) اسم گذاری من ماجرایی داره که نمیدونم چقدر راسته چقدر دروغ ! نمیخوام هم بدونم! چون برام جالب نیست!

اسم هستی برای 23 سال پیش اسم تک و قشنگی بود . و تا همین چند سال پیش که مد نشده بود هر وقت برای اولین بار خودم رو معرفی میکردم، عادت داشتم به شنیدن جمله هایی مثل وای چه اسم قشنگی یا کی اسمت رو انتخاب کرده و...! اما هیچ وقت از این تعریفات ذوق نکردم ! چون همیشه دلهره این رو داشتم که اون یکی اسمم لو بره! البته بگم اسم شناسنامه ایم کبری _ صغری نیست، منتها بدم میومدم از اینکه فکر کنن اسم "هستی" رو خودم برای خودم انتخاب کردم!

از طرفی حتی تو مدرسه هم هرکی میفهمید اسمم هستیه خوشش میومد و هستی صدام میکرد. حتی بعضی از دبیر هام وقتی از دهن همکلاسی ها اسمم رو میشنیدن اونها هم هستی صدام میکردن! و من اصلا از این قضیه راضی نبودم! به هر حال اون اسم شناسنامه ای هم مال من بود ! با اینکه هنوز بهش عادت نکردم! نمیدونم چطوری بگم یه حس خیلی خیلی بدیه! اینکه اسم اصلیت تو شناسنامه ات نباشه و اسم فرعیت بشه اسم اصلیت! جالبه با وجود دو اسمه بودن حس میکنم هیچ اسمی تو این دنیا به من تعلق نداره!

دانشگاه که قبول شدم و دیگه میدونستم اینجا هیشکی اسمم رو نمیدونه، تصمیم گرفتم خودم رو با اسم شناسنامه ایم معرفی کنم! دیگه از اون تعریفها و بعد هم توجیهاتم که این اسم هم از اول رو من بوده و نمیدونم ثبت احوال ثبتش نکرده و این چرندیات خسته شده بودم! اما چه فایده که به محض اینکه اسم هستی لو میرفت همه عادت به گفتن اسم قبلیم از سرشون میوفتاد و از همون لحظه هستی صدام میکردن! نمیدونم چطور اینقدر زود به این تغییر اسم عادت میکردن! کار به جایی میکشید که میشنیدم آقایون همکلاسی هم پشت سرم به اسم هستی میشناسنم!!!!!! دو سال بعد اتاقم رو عوض کردم و به دوستام سپردم هر وقت میان تو اتاقم من رو با اون یکی اسمم صدا کنن! اما چه فایده یه روز فقط یه بار "نسیم" از دهنش در رفت و هستی صدام کرد ... و باز همون آش شد و همون کاسه! میدونم نمیتونید حسم رو درک کنید و خیال میکنید خوشی زده زیر دلم و دیگه تو این دنیا هیچ مشکلی ندارم غیر از داشتن دو اسم خوشگل که بعد از 23 سال هنوز بهشون عادت نکردم!!! اما اسم چیزیه که لحظه به لحظه از بدو تولد تا آخرین لحظه زندگی با آدمه و میتونه خیلی روی روح و روان آدم تاثیر بذاره!

هستی انتخاب مامانه و اون یکی انتخاب بابا! اما من از بچگی یاد گرفتم در صورتی دختر عاقل و خوب و با سلیقه ای هستم که اسم هستی رو دوست داشته باشم! چون انتخاب مامانه و مامان هم امکان نداره انتخابش پایین تر از بابا باشه! بابا هم تعمدا خیلی مغرورانه جوری اون اسمم رو و مخصوصا بخش دومش رو  تلفظ میکنه که حرصم میگیره !... خلاصه حس میکنم این اسم ها نه معرف من بلکه خلاصه ای از اختلافات پدر و مادرم هستن! اختلافاتی که بین تمام پدر و مادر های دنیا وجود داره و عادیه اما اینکه چرا باید یه همچین نمود بارزی تو اسم من داشته باشه..... ؟!! وقتی همه اونایی که به اسم هستی عادت دارن خیلی راحت بهم میگن اون اسمت قشنگتره این حس بهم منتقل میشه که باز باید انتخاب کنم و باز باید قضاوت کنم که انتخاب بابا درست تر بوده یا مامان و کلا روش زندگی و طرز فکر مامان بهتره یا بابا و اوووووو.............. اینه که با شنیدن همچین جمله هایی تناقض روحیم بیشتر میشه و عذاب زیادی رو متحمل میشم! عذابی که باور کردنش براتون سخته و توجیهش در نظرتون احمقانه ! اما وجود داره!

بگذریم از اینکه تا دو ماه بعد از دنیا اومدن من کار مامان همش گریه بوده که چرا اسم هستی تو شناسنامه ام نوشته نشده!! گویا تو اون سالهای نحس جنگ و نبود بابا تو خونه و جنگ زدگی ما هیچ مسئله ای مهم تر از زیر پا گذاشتن سلیقه مامان وجود نداشته! سلیقه ای که... آخه معلوم نبود این بچه ای که دنیا اومده تا تموم شدن جنگ اصلا زنده میمونه یا نه! با وجود اون موشک بارونای معروف اینجا که هر لحظه احتمال داشت خونه رو سرمون خراب بشه و مثل همسایه مون یکیمون هم زنده نمونه!!! بگذرم!

یه روز تصمیم گرفتم برم ثبت احوال و بگم آقا اون اسم رو پاک کنید و " هستی " رو بذارید تو شناسنامه ام ! حرف بابای بیچاره که فقط تو شناسنامه به کرسی نشست و هیشکی حتی خودش با اون اسم صدام نمیکنه، پس بیاین راحتم کنید و یه اسمه! اما وقتی خواستم تصمیمم رو عملی کنم فهمیدم قضیه خیلی پیچیده تر از این حرفاست! فاجعه اینجا بود که اسم شناسنامه ایم مثل یه بچه نامشروع که نه میشه نگهش داشت نه میشه کشتش مونده رو دستم! یه جورایی بهش وابسته شده بودم! دقیقا مثل همون بچه ای که گفتم! بچه ای که از حضورش ناراضی هستی اما مهر مادری یا نمیدونم حس مسئولیت بهت اجازه نمیده بهش بگی نمیخوامت! در حالی که واقعا نمیخوایش!

______________--

پی نوشت: این قضیه رو اینجا برای خودم نوشتم ... بلکه حل بشه این تناقض کهنه!


+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388ساعت 8 بعد از ظهر  توسط مینو  |