|
|
|
|
|
باور بعضي پروازها خيلي سخت و تلخه....
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت 1 بعد از ظهر توسط مینو
|
|
||
|
|
|
|
|
میگن تب تند زود به عرق میشینه!
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388ساعت 11 بعد از ظهر توسط مینو
|
|
||
|
|
|
|
|
چه هزینه کلانی کرد این دل! خیلی کلان... شاید تو باور هیشکی نگنجه! آخرشم هیچی به هیچی! اما عوضش یاد گرفت که تو این دنیای هر کی به هر کی دل هم باید عاقل باشه! ... جیب های قلبم هنوز هم سر شار سرشار اند.... |
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388ساعت 8 قبل از ظهر توسط مینو
|
|
||
|
|
|
|
|
فاصله ها را خدا آفرید... فاصله ها مقدس اند... فاصله ها آرامش اند... فاصله ها آرامش اند... فاصله ها آرامش اند.... اینهمه از فاصله ها بد نگیم... |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388ساعت 12 بعد از ظهر توسط مینو
|
|
||
|
|
|
|
|
یه بعد از ظهر بهاری و آسمونی که شهر رو تو این فصل سوپرایز کرده و با نم
نم بارونش باهات حرف میزنه گنجشکهایی که روی درخت سدر همسایه جیک جیک
میکنن و تو خیال میکنی که دارن واسه هم جوک تعریف میکنن و بعد هم ریسه
میرن از خنده! پای پتی تو که با لذت و وسواس به یاد بچگی ها روی موزاییک های حیاط گذاشتیشون... ناخن گیر قطوری که چق و چق ... و تویی که دلت میخواد بتونی دروغش رو باور کنی...با تمام وجودت سعی در خر کردن خودت داری ... از ته دل دوست داری که خر بشی اما... اینهمه خر شدم اینبار چرا نمیشم؟! "راست میگه حتما راست میگه! مگه مریضه که دروغ بگه؟"... اما نع! هیچی به هیچی نمیخوره! و دلت بخواد به خدا التماس کنی که دروغش رو با قدرت خودش راست کنه.... به ناخن کوچیکه رسیدی... حس میکنی به اندازه همین انگشت کوچیکه کوچیک شدی.... آسمون مثل دوشی که تمام سوراخ هاش رو رسوب گرفته قطرات ریز و پراکنده ای رو تو هوا پخش و پلا کرده گنجیشک ها وراج ترین مخلوقات خدا هستن وراج و زبون نفهم و موقعیت نشناس احمقانه ترین کار اینه که از حمام بیای و بعد هم مثل یه بچه بی عقل با پای برهنه بری تو حیاط! |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388ساعت 9 بعد از ظهر توسط مینو
|
|
||
|
|
|
|
|
آقا من هیچ وقت تو عمرم مثل الان عذاب وجدان نگرفتم!! اصلا باورم نمیشه که همچین موجود نازنینی رو به کل فراموش کرده باشم! یعنی ممکنه؟ چطور؟ من پیش دانشگاهی که بودم ( رشته انسانی) دبیری داشتم به نام آقای "ه" که قافیه و عروض تدریس میکرد و از اونجایی که من به کلهم شاخه های ادبیات علاقه دارم و ایشون هم آدم با سوادی بود رابطه خیلی خوبی با هم داشتیم و کم کم رابطمون چیزی فراتر از رابطه معلم و شاگردی شده بود. البته نه خیلی فراتر ها!! اما به کل حسابی دوست بودیم! اما خدایا نمیدونم تب و اضطراب کنکور بود یا مشنگی من که ... الان که دارم مینویسم همه چیز داره یادم میاد.... از من قول گرفت که واسه انتخاب رشته برم پیش خودش و با هم انتخاب رشته کنیم! نمیدونم اون روزا چم بود که نه دیگه سراغش رفتم و نه به یادش آوردم!!!! ها یادم اومد! بعد از اعلام رتبه ها درگیر بحثی شده بودم که حسادت یه عده به وجودش آورده بود! آره درسته همینه! اون روزا درگیر بودم! اما بعدش چی؟ چرا کلا از تو مغزم حذف شد؟! حتما دلش شکسته! ... کار بدی کردم! کاش بشه جبران کنم! به خدا نمیدونم چطوری از توذهنم پاک شد! بعد از اون همه رشته های عاطفه و اعتماد ...من خر... آخی امتحان هم که میگرفت حتما اول میومد از من میپرسید که سوالاتش خوبن یا نه؟ خیلی گل بود. بعضی بزرگواری هاش رو هیچ وقت فراموش نمیکنم!... آره جون خودت تو که کل وجودش رو فراموش کردی!!! حالا دیگه اصلا روم نمیشه به مرکز پیش دانشگاهی سابقم برم و از تو دلش دربیارم! اووووووو بعد از 6 سال! اونم در شرایطی که فقط یه سال شاگردش بودم! شاید اونم منو یادش نباشه ها! ولی امکان نداره! دوست تر از این حرفها بودیم! حیف شد! چه ظلمی کردم! اونم در حق کسی که حقیقتا حقش نبود! هر چی فکر میکنم هیچ توجیهی ندارم!!! |
||
|
+
نوشته شده در شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388ساعت 10 بعد از ظهر توسط مینو
|
|
||
|
|
|
|
|
میدونید دیگه ، اسم واقعیم مینو نیست! اما همین "هستی" هم تو شناسنامه ام
نوشته نشده! اگرچه از همون اول "هستی" صدام زدن!( خدایا باز هم دارم این
قضیه رو توجیه میکنم!!) اسم گذاری من ماجرایی داره که نمیدونم چقدر راسته
چقدر دروغ ! نمیخوام هم بدونم! چون برام جالب نیست!
اسم هستی برای 23 سال پیش اسم تک و قشنگی بود . و تا همین
چند سال پیش که مد نشده بود هر وقت برای اولین بار خودم رو معرفی میکردم،
عادت داشتم به شنیدن جمله هایی مثل وای چه اسم قشنگی یا کی اسمت رو انتخاب
کرده و...! اما هیچ وقت از این تعریفات ذوق نکردم ! چون همیشه دلهره این
رو داشتم که اون یکی اسمم لو بره! البته بگم اسم شناسنامه ایم کبری _ صغری
نیست، منتها بدم میومدم از اینکه فکر کنن اسم "هستی" رو خودم برای خودم
انتخاب کردم! از طرفی حتی تو مدرسه هم هرکی میفهمید اسمم هستیه خوشش میومد و هستی صدام میکرد. حتی بعضی از دبیر هام وقتی از دهن همکلاسی ها اسمم رو میشنیدن اونها هم هستی صدام میکردن! و من اصلا از این قضیه راضی نبودم! به هر حال اون اسم شناسنامه ای هم مال من بود ! با اینکه هنوز بهش عادت نکردم! نمیدونم چطوری بگم یه حس خیلی خیلی بدیه! اینکه اسم اصلیت تو شناسنامه ات نباشه و اسم فرعیت بشه اسم اصلیت! جالبه با وجود دو اسمه بودن حس میکنم هیچ اسمی تو این دنیا به من تعلق نداره! دانشگاه که قبول شدم و دیگه میدونستم اینجا هیشکی اسمم رو نمیدونه، تصمیم گرفتم خودم رو با اسم شناسنامه ایم معرفی کنم! دیگه از اون تعریفها و بعد هم توجیهاتم که این اسم هم از اول رو من بوده و نمیدونم ثبت احوال ثبتش نکرده و این چرندیات خسته شده بودم! اما چه فایده که به محض اینکه اسم هستی لو میرفت همه عادت به گفتن اسم قبلیم از سرشون میوفتاد و از همون لحظه هستی صدام میکردن! نمیدونم چطور اینقدر زود به این تغییر اسم عادت میکردن! کار به جایی میکشید که میشنیدم آقایون همکلاسی هم پشت سرم به اسم هستی میشناسنم!!!!!! دو سال بعد اتاقم رو عوض کردم و به دوستام سپردم هر وقت میان تو اتاقم من رو با اون یکی اسمم صدا کنن! اما چه فایده یه روز فقط یه بار "نسیم" از دهنش در رفت و هستی صدام کرد ... و باز همون آش شد و همون کاسه! میدونم نمیتونید حسم رو درک کنید و خیال میکنید خوشی زده زیر دلم و دیگه تو این دنیا هیچ مشکلی ندارم غیر از داشتن دو اسم خوشگل که بعد از 23 سال هنوز بهشون عادت نکردم!!! اما اسم چیزیه که لحظه به لحظه از بدو تولد تا آخرین لحظه زندگی با آدمه و میتونه خیلی روی روح و روان آدم تاثیر بذاره! هستی انتخاب مامانه و اون یکی انتخاب بابا! اما من از بچگی یاد گرفتم در صورتی دختر عاقل و خوب و با سلیقه ای هستم که اسم هستی رو دوست داشته باشم! چون انتخاب مامانه و مامان هم امکان نداره انتخابش پایین تر از بابا باشه! بابا هم تعمدا خیلی مغرورانه جوری اون اسمم رو و مخصوصا بخش دومش رو تلفظ میکنه که حرصم میگیره !... خلاصه حس میکنم این اسم ها نه معرف من بلکه خلاصه ای از اختلافات پدر و مادرم هستن! اختلافاتی که بین تمام پدر و مادر های دنیا وجود داره و عادیه اما اینکه چرا باید یه همچین نمود بارزی تو اسم من داشته باشه..... ؟!! وقتی همه اونایی که به اسم هستی عادت دارن خیلی راحت بهم میگن اون اسمت قشنگتره این حس بهم منتقل میشه که باز باید انتخاب کنم و باز باید قضاوت کنم که انتخاب بابا درست تر بوده یا مامان و کلا روش زندگی و طرز فکر مامان بهتره یا بابا و اوووووو.............. اینه که با شنیدن همچین جمله هایی تناقض روحیم بیشتر میشه و عذاب زیادی رو متحمل میشم! عذابی که باور کردنش براتون سخته و توجیهش در نظرتون احمقانه ! اما وجود داره! بگذریم از اینکه تا دو ماه بعد از دنیا اومدن من کار مامان همش گریه بوده که چرا اسم هستی تو شناسنامه ام نوشته نشده!! گویا تو اون سالهای نحس جنگ و نبود بابا تو خونه و جنگ زدگی ما هیچ مسئله ای مهم تر از زیر پا گذاشتن سلیقه مامان وجود نداشته! سلیقه ای که... آخه معلوم نبود این بچه ای که دنیا اومده تا تموم شدن جنگ اصلا زنده میمونه یا نه! با وجود اون موشک بارونای معروف اینجا که هر لحظه احتمال داشت خونه رو سرمون خراب بشه و مثل همسایه مون یکیمون هم زنده نمونه!!! بگذرم! یه روز تصمیم گرفتم برم ثبت احوال و بگم آقا اون اسم رو پاک کنید و " هستی " رو بذارید تو شناسنامه ام ! حرف بابای بیچاره که فقط تو شناسنامه به کرسی نشست و هیشکی حتی خودش با اون اسم صدام نمیکنه، پس بیاین راحتم کنید و یه اسمه! اما وقتی خواستم تصمیمم رو عملی کنم فهمیدم قضیه خیلی پیچیده تر از این حرفاست! فاجعه اینجا بود که اسم شناسنامه ایم مثل یه بچه نامشروع که نه میشه نگهش داشت نه میشه کشتش مونده رو دستم! یه جورایی بهش وابسته شده بودم! دقیقا مثل همون بچه ای که گفتم! بچه ای که از حضورش ناراضی هستی اما مهر مادری یا نمیدونم حس مسئولیت بهت اجازه نمیده بهش بگی نمیخوامت! در حالی که واقعا نمیخوایش! ______________-- پی نوشت: این قضیه رو اینجا برای خودم نوشتم ... بلکه حل بشه این تناقض کهنه!
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388ساعت 8 بعد از ظهر توسط مینو
|
|
||
|
|
|
|
|
اینکه یه اسم عجیب و غریب و مسخره واسه وبلاگت انتخاب کنی نشون میده که متفاوت فکر میکنی، متفاوت زندگی میکنی و ...!!! و این کم چیزی نیست! اونم در روزگاری که همه دچار روزمرگی و تکرار شدن! در دورانی که همه اسیر عادت دیدن و نفهمیدن هستن، اینکه اسم وبلاگت مثلا "خر عارف" باشه نشون میده که تو (بزنم به تخته) فرزند زمانه خودت نیستی!!!
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 6 بعد از ظهر توسط مینو
|
|
||
|
|
|
|
|
من تو کل عمرم فقط شش دفعه پیش روانشناس رفتم! نه نه هفت دفعه! اون بار هم که رفتم و کلی با روانشناسه گفتیم و خندیدیم بدون اینکه در مورد موضوع اصلی حرف بزنیم یا اینکه مثلا بهش بگم من افسرده ام ( چون نبودم) هم حسابه! اگه میدونستم زنگ میزدم به یکی از دوستام و باهاش بگو بخند میکردم! مفتی! داشتم میگفتم از این شش دفعه چهار بارش عالی بود! و یه بارش فوق عالی! اون دفعه ای که همینطوری سرم رو انداختم زیر و رفتم تو اولین مطبی که باز بود و نوبت میداد! آقای "ص" یا "د" یادم نیست چه کوفتی بود فامیلیش! اما خداییش تا چند سال خوراک خنده ام جور بود! اول اینکه بگم اون موقع سال 83 بود و اتفاقا اینبار افسرده بودم! آقا ما رفتیم نشستیم دیدم دکتره خودش از همه روانی تره و کسی نیست درمونش کنه! یه مرد حدودا 50 ساله با یه آورکت که فکر کنم یادگار جبهه هاش بود و ابروهای فلفل نمکی، که تا پشت پلکش روییده بودن! من نشستم فقط چهار کلوم از کلیت موضوع گفتم دیگه امون نداد! آقا شروع کرد به درد دل کردن از پسرش که دانشجوی پزشکی بود و عاشق یه دختره شد و با اینکه تا دیروز شاگرد اول کلاسشون بود این عشقه از درس و مشق انداختش .... بعد با یه لحنی گلایه آمیز گفت: خانم پسرم نتونست اون پروژه رو کامل کنه و فلانی تمومش کرد و سکه رو هم بررررررررررد! از قضا لهجه یکی از شهر های جنوب رو هم داشت و با حال حرف میزد! ماجرای پسرش که تموم شد شروع کرد از دوران دانشجویی خودش گفتن که یه دختری عاشقش بود و این نمیدونست و مادر دختره تحویلش میگرفت و......... این که تموم شد رفت سراغ.............جالب بود حتی تو حرفاش گفت که: خانم این آقا رو دیدی که قبل از شما اومد؟ایشون ناتوانی ج.ن.س.ی دارن و با اینکه دو ساله ازدواج کرده با زنش مثل دو تا دوست زندگی میکنن!!( و من تو دلم گفتم دو تا دوست سالم!!!) ... میخوام بگم این بشر حتی امانت دار حرفهای مریض هاش نبود! یکی نبود بهش بگه بی عقل شاید این یکی از فامیلای ماست تو باید راز مگوش رو بگی؟!!قسم میخورم که ما بیشتر از بیست جمله در مورد قضیه من حرف نزدیم و عوضش دکتره ( دکتر بود؟) حسابی سبک شد و درد دل کرد! بعد هم منشیش ده تومن از من گرفت! از اون روز تصمیم گرفتم یه مطب بزنم و بشینم درد دلهام رو با مراجعینم کنم که هم سبک بشم و هم در آمدی داشته باشم!! |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 1 بعد از ظهر توسط مینو
|
|
||
|
|
|
|
|
بچه ها این فیلم "حباب" رو دیدین امشب ؟ شبکه دو نشون داد! همین که آتنه فقیه نصیر توش نقش یه قاتل رو بازی میکرد! وااااااااای بسه دیگه! مشنگ بازی از خودتون در نیارید! یه بار من تو عمرم یه چیزی دیدم بذارین تا حسش نرفته حرفم رو بزنم!... اون صحنه اش رو داشتین که مرده دستش رو زده بود به کمرش و با زنش بحث میکرد که بگه چند وقته با وکیله آشناست و...؟ وحشت کردم! اصلا اون صحنه رو دیدم که نشستم تا اخر فیلم رو تماشا کردم! میگم چقدر بده آدم با مردی ازدواج کنه که اینهمه قدش بلند باشه! فکر کن اگه شوهر آدم اینجوری روت مسلط باشه که دیگه هیچی! وووووووووووووووووووی! همچین دستش رو زده بود به کمرش و با دو متر قد به زن 50 سانتی متریش نگاه میکرد که بند دل آدم پاره میشد! به خدا دارم فکر میکنم هیچی بهتر از یه شوهر متوسط القامه نیست! یه مرد کوتاه که بتونی از پسش بر بیای خیلی بهتر از یه مرد خوش هیکله که عین سگ ازش بترسی! والا به خدا! ______ پی نوشت: به خدا هنوز که اون صحنه دعواشون یادم میاد ها عصبی میشم! حس میکنم داشت با من اینجوری دعوا میکرد! اه! |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388ساعت 10 بعد از ظهر توسط مینو
|
|
||
|
|
|
|
|
کی میخواد لقمه بگیرم بذارم دهنش؟! دستام تمیسه تمیسه! تازه از بازار اومدم، دستم به پیشخون مغازه ها ، پول، ستون کنار پیاده رو... بوده! ناخن هام هم بلنده ! هوا هم پر از ذرات غباره امروز و رو دستهام هم نشسته! واسه تکمیل شدن کلکسیون میکروبهای دستم فقط باید سر یکی از این بچه گداهای خیابونی رو میخاروندم که نخاروندم! یعنی ندیدم که بخارونم! رسیدم خونه گرسنه بودم و با همون دستها نون شیرینی خوردم! الآنم هنوز دستام رو نشستم و دارم کیبورد و موس رو آباد میکنم! کی گشنشه؟ کی میخواد لقمه بذارم دهنش؟! .... دستام تمیسه تمیسه... |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388ساعت 1 بعد از ظهر توسط مینو
|
|
||
|
|
|
|
|
میدونید دیگه! همیشه بین استادها فقط یکی دو تاشون هستن که آدم رو جذب و
علاقه مند میکنن! واسه منم همینطور بود ! در زمان دانشجویی عاشقانه به دو
تا از استادهام احترام میذاشتم! خواهشا کسی شوخی نکنه! چون این دو استاد
هر دو حول و حوش 70 سال سن دارن و آدمهایی بسیار وارسته و با سواد اند!
یکی دکتر نبوی که همشهری خودم بود و بسیار ارادتمندش بوده و هستم ودیگه
دکتر ارشاد که استاد راهنمام هم بود و از اهالی با حال شیراز! نمیدونم چرا هر سال این موقع که واسه تبریک به استاد ارشاد زنگ میزنم به سختی میتونم لرزش صدام رو که ناشی از بغض دلتنگی هست کنترل کنم! کلی قبل از گرفتن شماره نفس عمیق میکشم و آخرش هم باید با مکث های بی جا حرف بزنم که مبادا بو ببره شاگردش خیلی بچه ننه شده! اونچه که خیلی باعث ذوقم میشه اینه که با اینکه الان دیگه ایشون حداقل از دانشگاه ما بازنشست شدن و فقط دانشگاه تهران تدریس میکنن، هر بار که تماس میگیرم نیاز به معرفی ندارم و سریع می شناسه و حتی یادشه مال کدوم شهرم! اینش برام جالبه که هیچ وقت دانشجوی پیله ای نبودم و حتی الامکان سعی میکردم وقتی که استادها تو دفتر خودشون هستن مزاحمشون نشم و به دیدارشون تو راهرو های دانشکده و سر کلاس بسنده میکردم!واسه همین برام مهمه که با وجود حضور کمرنگم خوب تو یادشون موندم! یادمه روز آخری که برای تحویل پایان نامه و گرفتن نمره رفته بودم به دفتر ایشون یکی از دانشجویهای فوق پسر هم همونجا نشسته بود! استاد تعارف کرد که بشینم و و بعد شروع کرد کلی جلوی این یارو از من و دقت نظر و وسواسم سر کارم تعریف کردن و در انتهای حرفاش گفت: ایشون خیلی هم دختر مومنی هستن! منظورش این بود که در رساله ام رعایت امانت رو میکنم! و ادامه دادن منظورم پوشش ظاهریشون نیست ها! خدا رو شکر که منظورش این نبود! چون اتفاقا اون روز هوا به شدت گرم بود و مقنعه من داشت از سرم میوفتاد!... _________ این روز رو به تمامی دوستانی که مشغول تدریس هستن تبریک میگم. __________ آخی الان تو گوگل اسم و فامیل ایشون رو سرچ کردم و عکس و سوابق تحصیلیشون رو پیدا کردم! |
||
|
+
نوشته شده در شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388ساعت 7 بعد از ظهر توسط مینو
|
|
||
|
|
|
|
|
قبلا ها( یعنی حدودا ده سال پیش ) یکی از جذاب ترین تفریحات
برام این بود که برم تو انباری سراغ کتابهای قدیمی بابا! کتابهایی که مال
دوران نوجوونی و جوونی بابا بود و اجازه نمیداد دست فلک بهشون برسه ! ظهرها که همه خواب بودن میرفتم تو انبار و کتابهای خاک گرفته رو زیر و رو میکردم! کتاب های شعر بود،
روانشناسی بود، پزشکی بود، سیاسی بود، مذهبی بود و هزار موضوع دیگه! و من
همیشه متعجب بودم که درسته این کتابها مال چند دوره از زندگی باباست، اما
چرا نمیشه یه خط فکری خاص و سلیقه مطالعاتی مشخصی رو توشون دید!! از
اون بین یه کتاب از رباعیات خیام بود که نقاشی های بامزه ای از زنانی که
تو جهنم بودن در حاشیه داشت! و من از اون روز همیشه فکر میکردم که تمام
زنان تو جهنم حتما ل.خ.ت هستن! یه دیوان هم از حافظ بود که پدر بزرگم
زمانی که بابام ده ساله بوده بهش هدیه داده و بابا هزار بار داستانش رو
برام تعریف کرده و ماجراش طولانیه و البته تا حدودی تخیلی!! دور افتادم از موضوع! داشتم میگفتم بعد از دو سه سال فهمیدم کارم بده و دیگه کاری به کتابهای عزیز بابا نداشتم! تا چند ماه پیش! که باز شیطون گولم زد!! اینبار کتاب سنگ صبور رو از صادق چوبک( در قطع جیبی و با برگه های پوسیده زرد) پیدا کردم! از اونجایی که همیشه از کارهای صادق چوبک لذت میبردم شروع به خوندنش کردم کمتر از 90 صفحه خونده بودم و مسحور داستان و نثر جذاب کتاب و سبک روایتش شده بودم که دیدم بقیه کتاب نیست! حاضر بودم هر کاری کنم تا بقیه اش رو گیر بیارم! مثل کسی که از وسط یه خواب خوش، حسرت زده پریده باشه، رفتم سراغ مامان و با کلی مقدمه چینی گفتم اگه میدونه بقیه کتاب کجاست بهم بده! مامان هم بعد از کلی غر زدن که اگه بابات بفهمه رفتی سراغ وسایلش ال و بل ، کتاب رو ازم گرفت و با خوندن چند صفحه اش تشخیص داد این کتاب مناسب سن من نیست!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! و در کمال ناباوری کتاب رو خیس کرد و مچاله کرد و دور انداخت !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! خوشا مغولها که حداقل کتابهایی رو نابود کردن که قادر به خوندنش نبودن! باورم نمیشد! هیچی دیگه! ناکام تر از قبل زانوی غم بغل کردم! تا این اواخر که به راهنمایی زابیل عزیز کتاب رو تو نت پیدا کردم و شروع کردم از اول خوندن! لامصب چه کار کرده این بشر! زیباترین داستانیه که به عمرم خوندم ! شیوه روایت داستان فوق العاده ست هم برای زمان خودش هم برای الان و هم برای تمامی زمانها! توصیه میکنم حتما کتاب رو گیر بیارید و بخونید وگرنه چیز خیلی مهمی رو از دست میدید! ___________ جالبه تو یه سایتی خوندم که جسد صادق چوبک رو بنا به وصیت خودش سوزوندن و خاکسترش رو به بادهای اقیانوس دادن! |
||
|
+
نوشته شده در جمعه یازدهم اردیبهشت 1388ساعت 2 بعد از ظهر توسط مینو
|
|
||
|
|
|
|
|
این تهران اومدن ما هم که مالید! قرار بود به اتفاق ترنم واسه نمایشگاه کتاب بیام اما اینجوری که پیش میره برنامه کنسله! اشکال نداره فدای سرم ! من که در حالت عادی سالی یه بار هم تهران بیا نیستم، اینم روش! آقا نظرتون چیه عوض اینکه با ترنم بیام تهران، با داداشم واسه ادامه تحصیل برم هند؟! کرتاهه؟!
یه زمزمه هایی هست ! این حرف بابا و برادرمه اما... نچ اگه برم میترشم! باید بمونم اول یه شوهر توپ کنم بعد برم! الان ۲۳ سالمه تا برم و بیام ۳۰ رو زدم! تا دوباره تو ایران جا بیوفتم چهل رو گذروندم! نمیخوام! شوهر مهمتره! میگم حالا اگه رفتنی شم و اونجا شاهرخ خان خاطر خواهم شد، چی بهش بگم؟ بگم گلزار هم اینور منتظرمه؟! نه جدای از شوخی حداقلش اینه که دیگه لیسانسه نمیمونم و تازه بعدش هم میام میگم خارج درس خوندم! لازم نیست که بگم منظورم از خارج هنده که! میگم بیرمنگام انگلیس بودم! کی به کیه؟!! با یکی از استادهام هم حرف زدم خودش دکتراش رو اونجا گرفته! وسط حرفام فرمود میری اونجا هوم سیک میشی ها! گفتم تنها نمیرم با داداشم میرم! جالبه همیشه به سواد فارغ التحصیل هایی که از هند و اوکراین مدرک گرفته بودن مشکوک بودم اما الان خودم.... به پسر خالم میگم ممکنه برم میگه جدی؟ تو خونه ما هم حرفش هست که برم هند ادامه بدم! میگم میخوای مینی بو.س بگیریم کاروانی بریم؟!!! فرض کن سوریه است! خنده دار نیست؟ من با این اوضاع مضحک زبانم که بعد از کلی کلاس رفتن هنوز فرق cat و bag رو نمیدونم برم اونجا که مثل آهو تو گل بوکسوات میکنم که! از اینا گذشته زندگی در خارج از ایران مال کساییه که آدم های فعالی اند نه من و داداشم که در تنبلی و بی حالی گوی سبقت رو از هم ربودیم!!! به هر حال برای آویزون شدن از اتوبوسها و قطارهای هند باید سرعت عمل داشت! |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388ساعت 7 بعد از ظهر توسط مینو
|
|
||
|
|
|
|
|
معذرت میخوام! گویا مرض دارم! ویرم گرفته که هی آپ کنم هی حذف کنم! از دادن فحش های ناموسی جدا بپرهیزید!
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388ساعت 1 بعد از ظهر توسط مینو
|
|
||
|
|
|
|
|
من نمیدونم بابا میخواد راننده تربیت کنه یا یه سامورایی اصیل!! وقتی
بغل دستم میشینه حس میکنم یه شمشیر بلند هم از کمربندش رد کرده! خشک و
جدی( مدل تمام ارتشی های دنیا)! آخه جالبه هر سوالی هم میپرسم بسیار
آرمانی و شهادت طلبانه جوابم رو میده! و یه سری قوانینی رو تذکر میده که
هی بیشتر احساس سامورایی بودن بهم دست میده! از جمله اینکه : اگه در
شرایطی قرار گرفتی که مجبور بودی یا به عابر پیاده بزنی یا به ماشین، به
ماشین بزن!! اما اگه قرار بود به موتور سوار یا عابر بزنی به عابر بزن!!!
خلاصه من تمام مسیر به این فکر میکنم که آخرش کدوم درست تره موتور سوار رو
پرت کنم یا عابر رو شل؟! هر سوالی میپرسم با تعجب و دلخوری بر میگرده : تو
اینا رو هم هنوز نمیدونی؟ میگم بابا نه نمیدونم! خوب تو یه بار بگو من یاد
میگیرم! بعد بابا اون جمله ای رو که وحشتناک بهش حساسیت دارم تحویلم میده:
هنوز خیلی جا داری تا راننده بشی!!!!!!
جالبه در حالی که هنوز اجازه ندارم جلوی بابا به رادیو یا موسیقی حین رانندگی گوش بدم، در اثر دوستی با یه دوست خلافکار و پیشکسوت در جریمه شدن، یاد گرفتم پشت فرمون هم اس ام اس بنویسم و هم جواب اسم اس بدم! البته به شرطی که پدر فداکار پیشم نباشه! امروز تو ماشین اخبار رادیو در مورد این میگفت که قراره برنامه ای پیاده بشه که کارت سوخت هیچ خودرویی به مدلی غیر از خودش نخوره! مثلا دیگه نمیشه یه مزدای درپیت رو مفت خرید و انداخت تو پارکینگ و حال کارت سوختش رو واسه ماشین اصلی برد! خونه که رسیدم فوری این خبر رو به بابا دادم! پرسید: کی گفته؟! منم نیشم باز شد و گفتم اخبار ! با یه جور نا امیدی که انگار داره با بچه ناخلفش حرف میزنه، گفت: تو باز تو ماشین اخبار گوش کردی؟! و من نیشم با بدجنسی بیشتر باز شد! ___________ پی نوشت: این پست تقدیم به ترنم نازنینم که دلش میخواست شادتر بنویسم! پی نوشت 2 : دوست عزیز خلافم خیلی چیزای دیگه مونده که باید ازت یاد بگیرم! |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه ششم اردیبهشت 1388ساعت 12 بعد از ظهر توسط مینو
|
|
||
|
|
|
|
|
آقا من چه کار کنم که هروقت بچه ای رو خیلی دوست داشته باشم حتما باید بهش بگم کره خر؟! یعنی وقتی عشقم نسبت به بچه ای به اوج خودش رسید و میخواستم بچهه رو بخورم باید حتما بهش بگم کره خر بی صاحاب!! هیچ جور دیگه هم نمیتونم انرژیِ دلم رو خالی کنم! خوشبختانه کل فامیل در این زمینه درکم میکنن! اما غریبه ها رو چه کنم؟! مثلا جلوی شوهر دختر عموم که نمیتونم به بچه اش بگم کره خر بی صاحاب! باید صبر کنم تا باباش بره بعد! امروز یکی از همکلاسیهام پسر 4 ساله اش رو که فوق العاده خوشگل بود با خودش اورده بود کلاس! دلم داشت منفجر میشد که نمیشه چیزی بهش بگم! نه کره خری نه بی صاحابی نه چیزی... خواهر زاده های خودم رو که روزانه آباد میکنم، میمونه بچه های دوستام که بعضا با باباهاشون آشنام! اونا رو چه کنم؟! فکر کنم یه دوره باید برم کانون اصلاح و تربیت! حالا تصورش رو بکنید که من خیلی خیلی هم بچه دوست هستم و چنان حوصله ای واسه رفتار با بچه ها به خرج میدم که خیلی ها میگن باید مربی مهد بشم! یه مربی بی تربیت! حالا تصور کنید مینو مربی یه مهد شده و از قضا شاگردهاش رو هم خیلی دوست داره! بعد مثلا بابای شایان میاد دنبال بچه اش! بعد خاله مینو از این سر مهد داد میزنه که شایان جان... کره خر خاله، بدو بیا بابات اومده! بدبختی اینه که اصلا کلمات عشقولانه ام هم گاهی همین تیپی اند ! مثلا وقتی میخوام بگم مریم عزیزم کجایی؟ پیدات نیست! به طور خلاصه میگم: مریم کوفتی کجایی؟! حالا فرض کنید من فردای روزگار خواستم بشوهرم! و از این اداها هم از خودم در بیارم! اون وقت مثلا باید برگردم به همسر مهربون! بگم: شوهر نکبتم کوشی انتر؟! ___________ پی نوشت: خواهشا اون دسته از دوستام که متاهل هستن و بچه دارن ازم دلگیر نشن! |
||
|
+
نوشته شده در شنبه پنجم اردیبهشت 1388ساعت 2 بعد از ظهر توسط مینو
|
|
||
|
|
|
|
|
هر هر هر هر هر!! بی تربیت! دیشب چنان آبرویی از من رفت که نگو! آقایی از فامیل های سببی ما آدم بسیار خشک و مقدسیه! از اونایی که عمدا زن غیر خوشگل گرفته که کسی بهش نگاه نکنه! به زنش اجازه آرایش کردن نمیده و به خیالش نصف زنای شهر خرابن! هر هزار سال یه بار که ایشون و زنش میان خونه ما همه مون حسابی حواسمون به حجاب و رفتارمون هست که حرفی از توش در نیاد!! دیشب هم یکی از اون شبایی بود که بعد از سه سال اومده بودن به ما یه سری بزنن! منم لباس آستین بلند پوشیدم و شالم رو سفت و محکم پیچوندم که یه تار موم نیاد بیرون و جوراب پوشیدم و چادر رنگی هم سر کردم! از اونجایی که فقط من و مامان و بابا خودمون رو نشون دادیم من شدم مسئول پذیرایی. اما چون هنوز چادر سر کردن رو بلد نیستم، هرچی که تعارف میکردم جلوی چادره باز میشد و تنبون تنگ ما نمایان! این بود که تا واسه پذیرایی به سمتش میرفتم سرش رو بیشتر از قبل پایین می انداخت و سرخ و سبز میشد! منم تو دلم میگفتم ببین چه ادایی داره در میاره ها! اما چاره ای نبود وقتی دو دستم به بساط پذیرایی گیر بود نمیشد جلوی چادر رو هم بسته نگه دارم. نتیجتا تو دلم میگفتم بذار هر چی میخواد بگه طلا که پاکه چه منتش به خاکه ؟ غافل از اینکه فراموش کردم زیپ شلوارم رو ببندم!!!!! شلوار جین هم که میدونید دیگه ...اگه زیپش باز بمونه ... بعد از رفتن مهمون ها اومدم تو اتاقم که لباسم رو عوض کنم، دستم که سمت زیپ شلوارم رفت دیدم ای دل غافل این بی شرف که بازه!!! بی اختیار نشستم لبه تخت و هی مرور کردم که ببینم چند بار پذیرایی کردم و چه حالتی ایستاده بودم و دیده یا نه؟!!! هر چند که ... به هر حال چشمش روشن! ______________ پی نوشت: قابل توجه دوستانی که خواستن هر وقت ترنم آپ کرد خبرشون کنم! به نظرتون وقتی ترنم بعد از هزار سال پیداش میشه و برام کامنت میذاره معناش چیه؟! |
||
|
+
نوشته شده در جمعه چهارم اردیبهشت 1388ساعت 10 قبل از ظهر توسط مینو
|
|
||
|
|
|
|
|
یه روزایی تو زندگی پیش میاد که ظرف تحمل آدم لبریزه! و با کوچکترین تلنگری از کوره در میره و ... باز دم خودم گرم که وقتی میبینم چیزی تا گرفتن پاچه اطرافیانم نمونده ، سریعا کابلهای ارتباطی ام رو با همه قطع میکنم: از تو اتاقم بیرون نمیام، موبایل رو خاموش میکنم، کلاس نمیرم و... تنها بدی که در این مواقع دارم اینه که دچار برون فکنی شدید روانی میشم!! مثلا لازمه یادم بره گوشی رو خاموش کنم و کسی ( حالا هر کی میخواد باشه) اس ام اس بده یا زنگ بزنه. اونوقت فوری ازش میپرسم: تو چته؟ کلافه ای انگار!!! هر وقت هم رابطه ای رو به هر دلیلی کات کردم تو یکی از همین روزهام بوده! روزایی که منطقم واسه خودش سوت زنان میره دختر بازی! خانواده و دوستان خیلی نزدیکم این اخلاقم رو خوب میشناسن و تو روزای هاپویی سر به سرم نمیذارن و ازم هیچی نمیپرسن! خوب دیگه به هر حال هر آدمی یه سری نقاط ضعف داره و من یکی چند سری!! یادمه روز یازدهم نوروز 84 همزمان با اربعین بود و چون اون روز ما نذری داریم کل خانواده مادری خونمون نهار دعوت بودن. از قضا منم جوری بودم که به سگ شپرد پلیس میگفتم ببعی رام! جاتون خالی اون روز سر یه اتفاق کوچیک کاری کردم کارستان! اینجوری بود که دخترم خالم که متولده تهرانه و با وجود رگ و ریشه خوزستانی کل شهر های ایران رو بجز تهران دهات میدونه و مردمش رو بی سواد و ندید بدید و بی فرهنگ! (البته با عرض معذرت) برگشت و یه چیز به من گفت، منم عینهو ترقه از جام پریدم که فلانی گم شو از خونمون برو بیرون! همه از زن و مرد هاج و واج مونده بودن حتی خود پرمیس هم لال شده بود و من یه ریز داد و بیداد میکردم ... طول کشید تا پرمیس بتونه خودش رو جمع و شروع به مقابله به مثل کنه و اون زمانی بود که من بعد از چند دقیقه داد و فریاد، دیگه رفته بودم تو اتاق و در رو محکم کوبونده بودم! از اونجایی که اینجور حرکات انقلابی( وحشیانه) تو فامیل ما بی سابقه بود بعد از گذشت 4 سال هنوز کسی اون روز رو بر من نبخشیده ! ( اما من همه رو به ت.خ.م.م بخشیدم!) بی چاره ترنم اشکش بند نمیومد و فشار خون مامان هم رفته بود روی20 !! اما خودم تا شب نفهمیدم چی شده و تازه فرداش بود که فهمیدم چه کردم! این تجربه باعث شد که هر وقت حس کردم نمیتونم متعادل رفتار کنم باید دور خودم یه دیوار بکشم وتا زمانی که حالتم عادی نشده هیشکی و راه ندم ! |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه یکم اردیبهشت 1388ساعت 10 قبل از ظهر توسط مینو
|
|
||