|
|
|
|
|
الان من اینجا دست به کمر ایستادم که فحش بدم به هرکی که بخواد از مضرات سیگار بگه! بعد از ظهری یه دونه کش رفتم و بردم بالا پشت بوم کشیدم و هنوز که هنوزه دارم قر میدم و کله معلق میزنم! دو نفر نیست زیر بغلم رو بگیرن و از این حالت بیرونم بکشن! میگم مگه سیگار هم جزو مسکرات محسوب میشه؟! ما که مست و ملنگ شدیم! اگه دو نخ میکشیدم بی شک سنکوب میکردم!!!! |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387ساعت 8 بعد از ظهر توسط مینو
|
|
||
|
|
|
|
|
خدایا قبلا هم گفتم من دیگه یه کلمه در مورد این موضوع باهات حرف نمیزنم! خواستی بده نخواستی شکرت!! خداوندا قبول داری رابطه من و تو اصلا رابطه التماس و پادشاهی نبوده؟ اصلا بین من و تو این حرفا نیست! من خواهش می کردم، تو هم همیشه بهترینش رو بهم دادی! اما دیگه اینجوری نبود که من عجز و لابه کنم تو هم تو ماهیتابه آزمایش برشته ام کنی!! خدایا چی عوض شده که ازم دلسرد شدی؟ تو که تغییر نکردی، پس لابد من یه جایی یه گندی زدم! ولی باور کن نمیدونم کجا! انتظار نداری که من تو 23 سالگی مثل 16 سالگیم باشم که؟ خوب بالاخره یه چیزهایی عوض میشه و تو اینو بهتر از هرکسی درک میکنی. من دیگه الان میفهمم نباید رابطه پدر و دختری با هم داشته باشیم، اما میتونیم مثل دو تا دوست باشیم که. نمیتونیم؟ من میگم اگه قراره با هم دوست باشیم، پس تو هم لطفا از اون عرش کبریاییت یه خرده بیا پایین تر تا بتونم باهات حرف بزنم! من که پیغمبر نیستم که با معراج بیام اون بالا پس لطفا تو یه خورده بیا پایین تر. گردنم شکست بسکه بالا رو نگاه کردم! خدایا من هیچ وقت با الفاظ لوسی مثل اوس کریم با تو حرف نزدم. پس تو میدونی که صمیمیت ما به معنای برداشتن حریمها نیست! اینی هم که میگم بیا پایین تر به این خاطره که من نمیتونم با یه خدای قهار و جبار که اون بالاست و در اوج تکبره حرف بزنم! اونجوری رابطمون اونی میشه که من تحملش رو ندارم. اینکه هی من ضجه بزنم هی تو خوشت بیاد! میدونم که خیلی بی جا میکنم که در مقابل تو خودم رو عددی حساب میکنم، اما خوب چه کار کنم؟ تو منو اینطوری آفریدی نمیتونم خودم رو له کنم!! خودت هم بهتر از هرکسی میدونی که منظورم (خدای نکرده) تکبر و پر رویی نیست. بلکه من عاشق رابطه دوستانه ام. دوست دارم با خدای مهربون خودم دوست باشم. من یه بار ضجه زدم، اونم سر جریان اون غلطی بود که کردم و گفتم ببخشید. تو هم میدونم که بخشیدی. خودم فهمیدم! مرسی! اما وقتی ازت یه خواهش یا یه درخواستی دارم که کاملا معقولانه و درسته لطفا پیام زوده و حکمت نیست رو برام نفرست! اصلا چرا هرچی من میخوام حکمت نیست؟! یا به صلاحم نیست! اینم شد جواب؟ خوب تو که میتونی، پس خواهشا یه کاری کن که به صلاح بشه! اگه نمیخوای بدی قشنگ بگو نمیدم دیگه بهانه نتراش لطفا! چون اونچیزی رو که تو بخوای بشه، حتما میشه. اگر و اما هم توش نیست. من که واسه هر درخواستی نباید بشینم هی به حکمت آفرینش و راز جهان فکر کنم که! ببخشید وقتی یه چیزی میخوام مرض ندارم که میگم، لابد نیاز دارم! خوب چی از تو کم میشه اگه بهم بدی؟! خدایا نگی این طلبکاره ها! من غلط بکنم طلب کار باشم. ... اما راستش آره طلبکارم چون روی تو یه جور دیگه حساب میکنم چون تو خدای منی! میدونم، خودم میدونم شاید سر اون جریان که زدم زیر حرفم دلخوری. اما من قبلا هم از اینکار ها کردم تو هم به روت نیوردی! یعنی میخوای بگی الان چون بزرگ شدم، باید رابطمون عاقلانه تر و منطقی تر باشه؟ یعنی دیگه به چشم یه بچه بهم نگاه نمیکنی و انتظاراتت از من بیشتر شده؟ آخه اونجوری مزه اش خیلی بیشتر بود! من گندَم رو میزدم اما توهمچنان خیلی دوسم داشتی یه جور عشق بی قید و شرط! ببین خواهش میکنم یه کاری نکن که به خاطر ترس از تو خوب باشم! باشه؟ بیا مثل قبلا ها باشیم البته من قول شرف میدم که بهتر از اینی که هستم بشم .... .... بزن قدش.... |
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و پنجم بهمن 1387ساعت 10 قبل از ظهر توسط مینو
|
|
||
|
|
|
|
بسیار فرح بخشه! یه جور فرحِ ناز! انگار در گوشه گوشه لباس خودت رو احساس میکنی وقتی چیزی رو که خودم روش زحمت کشیدم، رو کنج به کنجش دقت کردم فکر کردم و با دست و انرژی خودم دوختمش .... به تن دارم یه حس گرمای دلپذیر سرتا پام رو فرا میگیره. احساس غرور یا خوشحالی نیست یه حس دیگست از یه جنس دیگه. یه جورایی به خودم نزدیک میشم. گویا انرژی های جاری در اطراف پوستم با انرژی های درون بدنم در هماهنگی کامل قرار میگیرن. دیگه با لباس احساس غریبگی نمیکنم!چون زمانی که خلقش کردم بخشی از وجودم رو توش به یادگار گذاشتم پس جزیی از خودم به حساب میارمش!
خیاطی بهم کمک کرد که خلق کنم و به زن بودن نزدیک تر بشم! این هنر یه جورایی داره برام مقدس میشه! چون داره بهم کمک میکنه برای رسیدن به اونچه که قلبا بهش نیاز دارم ،من رو بیش از پیش به خودم نزدیک میکنه و دستام رو هماهنگ با روحم به رقص در میاره رقص زیبایی برای برش و برای کوک برای... |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387ساعت 10 قبل از ظهر توسط مینو
|
|
||
|
|
|
|
|
میگم چیه جریان این یارو مصریه که داوطلب شده زن این بابایی بشه که لنگه کفش سمت بوش پرتاب کرد؟!! امروز تو کلاس حرفش بود!هرکی یه استدلالی کرد بعضی ها هم به این نتیجه رسیدن که این بنده خدا از داغ بی شوهری و.... ولی من قبول ندارم و معتقدم ایشون نیتش کاملا بشردوستانه ست و به دنبال کمک های نقدی که به طرف شده میخواد کمک های جن30 رو هم برسونه!!! |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387ساعت 11 قبل از ظهر توسط مینو
|
|
||
|
|
|
|
|
زنگ زدم به محل کار ترنم و دارم با آب و تاب جریان پر انرژی بودن امروزم رو تعریف میکنم! آخه ترنم با روحیات من کاملا آشناست و همیشه پی گیره که ببینه روزم رو خوب شروع میکنم؟ آرامش دارم یا نه؟!!! خلاصه منم داشتم براش تعریف میکردم که آره، امروز از صبح تو فاز مثبتم و اهنگ گذاشتم و از هفت صبح دارم قر میدم و.... حتی صبح که داشتم میرفتم دستشویی درست تا تویwcداشتم میخوندم و میرقصیدم...حالا میبینم هی خواهره حرف تو حرف میاره و مصنوعی و بلند میخنده ها اما باز دو زاریم نمی اوفته و هنوز ادامه میدم که اره ....و یه مشت جریان خیلی خصوصی هم داشتم براش ردیف میکردم که گفت کار داره و یهو خدا حافظی کرد! بعد از چند دقیقه خودش زنگ زد و گفت هستییییییییییییییییییی اون موقع که هی از قر دادن تو wc داشتی میگفتی رییسم کنارم بود و گوشی اینجا هم مشکل داره و رو بلندگوو!!!! حالا فکر کنید من و آقای "س" بارها همدیگه رو دیدیم و سلام علیک و تعارف و رو دربایستی! من رو هم که اینجا این جور نبینید تو جامعه بسیار آروم و خیر سرم متشخصم!!!!... البته الان دیگه احساس صمیمیت شدیدی با اقای س دارم !!!چون دیگه چیز نگفته ای بینمون نمونده!!! _____ نکته آموزنده: عزیزانم هیچ لزومی نداره شما جزییات سبک بازی هاتون رو تلفنی واسه کسی گزارش بدید! |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه هفدهم بهمن 1387ساعت 9 قبل از ظهر توسط مینو
|
|
||
|
|
|
|
|
امروز و فردا رو تنهام و مامان خیالش از خانم بودنم جَمعٍ! شام؟! دستپختم عالیه خودم هم کدبانو ام!... ساندویچ میخرم و میام کلید بندازم که در رو باز کنم که میبینم ای دل غافل کلیدم تو اون یکی کیفمه! با اجازه موبایل رو هم جا گذاشتم! حالا منم و یه خیابون خلوت و یه خونه خالی! شما بودید چی کار میکردید؟! خواستم برم خونه همسایه اما روم نشد!چون شب شوهرش خونست مخصوصا اینکه بعد از ظهری که از بیرون میومدم شوهرش رو دیدم و سلام نکردم!!! هیچی دیگه شیطونه گولم زد که تا کسی تو خیابون نیست خودم از لوله گاز بکشم بالا و برم تو حیاط و در رو باز کنم!!! دیدم بد تجربه ای هم نیست ها!! کیفم رو از رو دیوار پرت کردم تو حیاط... با خنده ی شیطنت و خوشحالی کفش هام رو درآوردم... نوک پنجه ها در بندهای لای سنگهای دیوار... لوله گاز... برو ... برو ... تو میتونی.... رسیدم بالای دیوار از اون ور هم با بدبختی خودم رو به یه متری زمین رسوندم و پریدم تو حیاط!! بدو رفتم سمت در و در رو باز کردم تا نوشابه و کفشهام رو بیارم خدا رو شکر هنوز تو خیابون هیشکی نبود! خیلی مزه داد کلی انرژی گرفتم!!! کلا افسردگیم بر طرف شد! میگم چه حالی میکنن گربه ها! ______________ پی نوشت: فکر کن چقدر بد میشد اگه در و همسایه میدیدن!! میگفتن این دختره وحشیه! مامان اینا بفهمن پوستم رو میکنن!! |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه چهاردهم بهمن 1387ساعت 8 بعد از ظهر توسط مینو
|
|
||
|
|
|
|
|
تو تاکسی نشستم ... رادیو: بگذرد این روزگار تلخ تر از زهر بار دگر روزگار چون شکر آید!
با خودم فکر میکنم که چه شکری به کاممون ریخته شد! به چه شکر خوردنی افتادیم! اوووووووو امکانات ! اینجا درمونگاه فت و فراوونه اما بیمارستان فقط سه تا داریم!! هیچکدومش رو هم دولت نساخته! یکی بیمارستان افشار دوم بیمارستان نبوی ( که هردو به نام وقف کننده هاشون اند) آخری هم یه بیمارستان بزرگ و پر از دار و درخت به اسم گنجویان که با پول درویش های شهر ساخته شد و با وجود نیاز شدیدی که بهش بود، درست 10 سال اجازه افتتاح بهش داده نشد! چرا؟ چون تصویر کشکول و تبرزین روی دیوار بیمارستان نقش شده بود! نمیدونم گناه کدومش بیشتر بود، 10 سال یه سرمایه رو خوابوندن و مردم رو ازش محروم کردن یا قبول تصویری از سمبل چیزی که اونا اسمش رو بدعت میذارن! هنوز داره میخونه:.... دیو چو بیرون رود.... خرمشهر و آبادان! وارد این شهر ها که میشی، حس میکنی خاک مرده روی شهر پاشیدن! هنوز دیوار ها و خونه های موشک خورده رو دست نزدن! اسمش رو گذاشتن حفظ میراثهای جنگ! بعد هرساله یه مشت خواهر و برادر ابله بیکار رو بار میزنن از سراسر ایران و تحت عنوان راهیان نور( گور!) ورمیدارن میارن اینجا، اینها هم با بارش اشکهایی که حکم شاشیدن روی این خاک رو داره دلشون رو خالی میکنن! بعد نوبت بازارگردی و خرید های بندریشونه، اخر سر هم به سلامت!و باز همین مردم ستم دیده میمونن و یه شهر خراب بر سرشون! مردم این دو شهر آدمهای متمولی بودن، اما جنگ و فرار از خونه ها (بدون اینکه هیچی جز جونشون رو با خودشون بردارن) همه چیز رو ازشون گرفت! گاهی جونشون رو هم حین فرار جا میذاشتن! هرساله سه خرداد تو بوق کرنا میکنن خرمشهر رو ، هی سنگش رو به سینه میزنن !همین که سه خرداد شد چهار خرداد همه یادشون میره که همچین شهری هم هست! شهری که نفت از زیر پاش رد میشه و به ههمون میرسه اما هنوز تو خونه هاش لوله کشی گاز نیست و مردم همچنان از کپسول گاز استفاده میکنن! اون زمانی که تلخ تر از زهر بود به خرمشهر میگفتن عروس خلیج اما الان که روزگارمون از شهدو شکر لبریزه ، آدم از دیدن ریخت و قیافه شهر به شدت دلش میگیره! باید خوزستانی باشید تا خوب درک کنید من چی میگم! ماها حالمون بهم میخوره از این فیلمهای جنگی که برامون میسازن و هممون رو هم عرب نشون میدن! همه از دم با یه لهجه حرف میزنن! کجا خونه زندگی های ما این شکلی بوده که اینا تو فیلمهاشون نشون میدن؟! مثکه هممون تو روستا و نمیدونم نخلستان زندگی میکردیم! تا میخوان فیلم جنگی بسازن، لعنتی ها لباس دراز تن زنهامون میکنن و عبا به سرشون و یه شال مشکی هم درو سرشون میپیچونن بعد اسمش رو میذارن خوزستانی!! ارتفاع پست: همه عرب، شب بخیر فرمانده: همه عرب، گلهای گرمسیری : همه عرب! پس ماها اون موقع چه غلطی داشتیم میکردیم؟!! اصلا مگه چند درصد مردم خوزستان عربن؟!! بعد اون محمود کودن پا میشه میاد اهواز و دشداشه عربی تنش میکنه! خاک به سر!! _______________________ پ نوشت: یکی هست تو اهواز به اسم محمود اهوازی آدم خل وضعیه ! امسال که این یکی محمود تشریف فرما شده بود، اینایی که واسه مثلا استقبال و شنیدن حرفهاش رفته بودن همه با هم دست گرفته بودن: محمود اهوازی ... محمود اهوازی! اینم خرکیف شده بود و تشکر میکرد که مردم از خودشون میدوننش! |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه سیزدهم بهمن 1387ساعت 11 قبل از ظهر توسط مینو
|
|
||
|
|
|
|
|
این نوشته رو دارم برای دل خودم مینویسم و شاید آپش نکنم! از دیشب داره بارون میاد بارونی که اینهمه منتظرش بود و واسه اومدنش دعا کردم! اما حالا که اومده چرا خوشحال نیستم؟ چرا دلم خوش نشد گفتم اگه بیای باهات مست میشم! حالم خوب میشه ! نیومدنت رو دلیل افسردگیم میدونستم اما حالا که اومدی... نمیدونم شاید دیر اومدی! چرا دیگه هیچی شادم نمیکنه به هیچی دل خوش نمیشم؟ درد بی دردی گرفتم آیا؟ اگه درد بی دردی که میگن اینه باید بگم که بد دردیه! بدتر از هردردی! اینجا همه پی کسب رضایت دل من اند آزادی هام کافیه ،هرجا دوست دارم میرم، هر کاری میخوام میکنم، هرچی دوست دارم میخرم، بهترین دوستای دنیا رو دارم اما باز ناراضی ام یه نارضایتی شبیه به ناشکری! درد بی دردیه نه؟! عملا هیچ مشکل ماژوری تو زندگیم ندارم اما به قول یه دوست دل ما دل نیست! با 45 کیلو وزن افتادم پی رژیم لاغری!! دیگه ظاهرم هم برام مهم نیست! کجاست اون روزگاری که به خودم میرسیدم؟ چه آرایش های زیبایی میکردم چه وزن ایده الی داشتم و چه خوش پوش بودم اما امروز .... ! این روزها چه حساس و زود رنج شدم . از کلمه ازدواج مخصوصا از نوع فامیلیش که دیگه حالم بهم میخوره! هر کی درمورد ازدواج و خواستگار و این کوفتها بخواد باهام حرف بزنه چنان برخورد تندی میکنم که از کرده خودش پشیمون بشه! کجاست اونهمه صبوری و متانت من؟!! دلم میخواد که یه چیزی دلم بخواد! هیچی دلم نمیخواد هیچی!! ------------------ پ.ن:ببخشید که نالیدم! |
||
|
+
نوشته شده در جمعه یازدهم بهمن 1387ساعت 2 بعد از ظهر توسط مینو
|
|
||
|
|
|
|
|
ورداشتم عینهو شوماخر با یه دست فرمون عالی بردمشون مهمونی و آوردمشون! تو ماشین که به به و چه چه میکنن حالا که رسیدیم خونه درست جلوی بابا شروع میکنن به هر هر و کرکر که عوض اینکه ماشین رو کنار جدول پارک 20 سانت کنه پارک 200 سانت کرد! دوساعت پارک دوبلش طول کشید! مثکه دندنه عقب جزو گواهینامش نیست... به خدا دیگه اگه التماس هم بکنن رانندشون نمیشم! دیشب که بابا حوصله نداشت باهامون بیاد اگه من نبودم که باید آژانس میگرفتن! تا ساعت 11 شب هم نشستن هی میگم بریم دیگه؟ هی ... هیچم نمیگن راننده نباید خواب آلود و خسته بشه!!! اصلا هیشکی قدر دست فرمونم رو نمیدونه! اونم تو کوچه های تنگ و باریک که باید عقب عقب وارد خیابون شد هی میگم علی پیاده شو یه راهنمایی کن نزنم تو ماشین پارک شده مردم. میگه تو اگه راننده ای باید بدون راهنما بتونی وارد بشی! کل عرض خیابونی که باید وارد بشم نیم متره! یه مترش رو شن و ماسه ریختن این ورش هم که ماشین پارک شده!( حالا هی نیاین گیر بدین به عدد و ارقام عرض خیابون !ها)! بعضی از راننده ها هم که انگاری شب کوری دارن تو خیابون کج و کوله ی به اون شلوغی که از چپ و راست موتوری میاد و میره با نور بالا حرکت میکنن! اونوقت اگه شیشه رو دادم زیر و یه چیزی گفتم خانوادم باهام دعوا میکنن! اون دفعه ای همینطور بود دیگه! دارم تو خیابون یه طرفه میام تو باند سبقت (حسابی عجله داشتم) از اینور میبینم یه مینی بوس که جلوش هم بازه ، میبینه من دارم میام این سمت اونم میاد سمت من! اگه به موقع ترمز نکرده بودم بدنه ماشین ها بهم کشیده میشد و گواهینامه من هم چون یه ساله ست پر!! شیشه رو دادم پایین میگم: هی آقا چه خبره؟ تو واسه چی میای اینطرف وقتی جلوت بازه! بابا برگشته با من بگو مگو میکنه که تو چرا شوفر بازی از خودت در میاری و با راننده جماعت دهن به دهن میشی؟!!! اصلا میرم واسه خودم یه ماشین میخرم نمیذارم هیچ کس هم بغل دستم بشینه تنها میرم و تنها میام هزار جور فحش بد شوفرانه هم یاد میگیرم و به هر راننده ای که اشتباه کرد فحش میدم! اصلا از لزومات رانندگی دانستن یه سری جملات قصار واسه مواقع عصبانیته! |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه نهم بهمن 1387ساعت 4 بعد از ظهر توسط مینو
|
|
||
|
|
|
|
|
ساعت سه بعد از ظهر.. کوچه ها و خیابونها خلوت...فقط یه چندتایی پسر با ماشینشون اونطرف خیابون ایستادن.... دارم رد میشم که نمیدونم از کجاشون یه بلندگو در آوردن و یکیشون شروع کرد به خوندن: اول عاشقانه بوسم کن...( یه همچین ترانه ای بود)! حالا فکر کن سکوت محض محله و همچین ترانه ای که تو بلندگو واست خونده بشه! فقط آرزو میکردم کسی رد نشه و این فضاحت رو نبینه! بعضی ها واقعا بی شرف اند! خوبه که اهل جواب دادن به اینجور مزخرفات نیستم وگرنه... هیچی دیگه بدون اینکه به روی مبارک بیارم خیلی بی تفاوت که انگار نشنیدم رد شدم اما درونن یه خورده کلافه شده بودم . از طرفی به دوستم هم گفته بودم که باهاش تماس میگیرم.. حالا هرچی شمارش رو میگیرم: مشترک مورد نظر.... " ول کن احتمالا باز پشت فرمونه و درست آنتن نمیده یه 5 دقیقه دیگه باز سعی میکنم باهاش تماس بگیرم"! با بی حوصلگی دستمال کاغذی مچاله شده ام روتو سطل زباله ای که سر راهمه میندازم و...چند دقیقه بعد تصمیم میگیرم دوباره برم سراغ مشترک مورد نظر! بَه ...گوشیم نیست اما هنوز دستمال کاغذی تو دستمه!... خسته نباشم به جای دستمال موبایل رو انداختم تو سطل شهرداری!... مسیر رو برگشتم اما مگه راضی میشدم دست کنم تو زباله دونی؟!! خواستم قید گوشی رو بزنم اما دیدم نمیشه!.. تا اینکه یه غیور بچه افغانی با سر و تیپی ژنده و به وضوح آشغال گرد از دور نزدیک شد بهش گفتم ببین 1000 تومن بهت میدم گوشیم رو از این تو واسم در آر! چی بگه خوبه؟! گفت: یعنی گوشیت 1000 تومن بیشتر نمی ارزه؟! اگه درش نیارم که یه میلیون ضرر میکنی! گفتم: سرتا پای گوشی من با سیم کارتش 150000 نمی ارزه چی میگی تو؟ درش میاری یا خودم... ( چه بلوفی اومدم ها! خودم که...) گفت : نه درش میارم! خلاصه گوشی رو دراورد و من هم با کیسه نایلونی که تو کیفم بود از دستش گرفتمش ... این بار مشترک مورد نظر در دسترس بود! |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه هشتم بهمن 1387ساعت 2 بعد از ظهر توسط مینو
|
|
||
|
|
|
|
|
کی یه چیزیش میشه؟! من؟ عروس ها؟ آرایشگرها؟ دومادها؟ هممون با هم؟!!! وااای پس باید همه یه جا جمع بشیم و اتوبوس کرایه کنیم و بریم روانپزشک ! باور کن! بابا چیه این؟!! عروسه یا لولو ؟!! موهای آبی، لباس خانم هاویشام( لباس عروس مشکی رنگ!!!) ابروهایی به طول نهایتا 1 سانتی متر که دنباله اش رو به صورت تقریبا عمودی با ماژیک کشیدن! طراحی با قلم مشکی از کنار شقیقه تا انتهای گونه! و چشم هایی که به قدری غرق در رنگ و خطوط هستن که فرم اصلیشون قابل تشخیص نیست! یادمه بچه که بودم عروسها خوشگل بودن ! ملیح و دوست داشتنی. یه آرایش متناسب و دلنشین و به تناسب تند! اما الان آدم وحشت میکنه تو صورت عروس خانم نگاه کنه! عروسها دیگه زیبا نیستند اما بسیار رنگی اند و آدم شگفت زده میشه از دست هنر مندی که این خطوط رو به این زیبایی و ظرافت ( اما نا بجا!!) ترسیم کرده! |
||
|
+
نوشته شده در شنبه پنجم بهمن 1387ساعت 1 بعد از ظهر توسط مینو
|
|
||
|
|
|
|
|
عشق رو باور دارید؟ اصلا میدونید چیه یا شما هم مثل من اطلاعاتتون در حد اسم و رسمشه؟!
عرفان قدیم.... حافظ... کتابها... ترانه ها و....همه از وجوب عشق دم میزنن. مسلما منظور همشون عشق الهی نیست که! آخه مگه عاشق خدا شدن کار هر مردیه که بشه واجب دونستش؟! نمیدونم اصلا عشق حقیقت داره یا نه!اگه هست واقعا بدون دخالت غرایز ج.نس.یه ؟! چرا عاشق شدن برای تعالی روح لازمه در حالی که همه به غیر عقلانی بودنش واقفند؟! خداییش این عجیبه که هیچ وقت عاشق هیچ بنی بشری نشدم؟ یا عادیه؟! یادمه سر کلاس تنظیم خانواده که همه خانم بودیم استاد پرسید:"چه کسانی تا حالا عاشق شدن؟" از حدود ۷۰ نفر دانشجو یه بیست نفری دست بلند کردن. استاد گفت تمام اون کسانی که دستشون رو بلند نکردن بدون استثنا دروغ میگن!!! یعنی من واقعا یه چیزیم میشه؟! در حالی که همه آدم ها رو دوست دارم و آدم منزوی نیستم و بر عکس خیلی برون گرا هستم اما بازم نمیتونم عاشق بشم ! اون چند نفری هم که بهم اظهار عشق کردن به نظرم آدم های نا کاملی بودن وگرنه دلیلی نداره آدم عاشق یکی مثل خودش بشه! بالفرض که من آدم جالبی باشم خوب این که دیگه سوز و گداز نداره! میگفتم : خوب که چی ؟! حالا واسه چی اینقده جلز و ولز میکنن! منم یه آدم مثل بقیه با کلی نقاط ضعف! با دو نفرشون که در جا کات کردم چون حوصله لیلی بازی نداشتم. با بقیه هم خیلی عادی بر خورد کردم . اون آخری رو هم که در موردش تو پست قبلیم خوندین!!! قبول دارم که تو دوستی باید یک رتگ بود و مرام گذاشت اما جلز و ولز دیگه جزو قواعد تعریف شده این رابطه نیست! راستش نمیتونم عشق رو باور کنم به این حالات نهایتا میتونم دیوانگی بگم نه عشقی که واسه کمال لازمه! نمیدونم شاید عشق همون دیوانگی باشه! خوب دیوانگی این چنینی چه تاثیری در تعالی روح داره؟! آدم پست قبلی رو به یادتون بیاد ! اون آدم ادعای عاشق بودن داشت! تو خیالش با من حرف میزد و من رو همیشه در کنار خودش میدید! حالا اگه به ۱۰۰۱ دلیل قبول کنیم که این بابا عاشق بوده پس چطور تونست بی خیال من بشه و تن به ازدواج با دیگری بده؟! حالا کاری ندارم میخوام این رو بگم که این عشق هایی که تا حالا خودم دیدم یا دوستان برام تعریف کردن نه تنها آسمانی و مقدس نبودن که خیلی هم ابلهانه به نظرم میرسیدن! چرا من هیچ وقت نتونستم عاشق بشم؟! نمیدونم روزی کسی پیدا میشه که بتونه من رو عاشق خودش کنه؟ دنبال دردسر نیستم اما واقعا برام سوال شده من خیلی بی رگ و سیب زمینی هستم یا بقیه بی بخار اند؟!( البته من بیشتر به خودم شک دارم شاید اونقدر که لازمه زلال نیستم!) من هنوز سر شار از سوالم خواهش میکنم اول خوب فکر کنید بعد برام کامنت بذارید! این حافظ هم که عشقش تو دهنی زدن به منه! این سومین باره ! تفال زدم بخونید: مشکل عشق نه در حوصله دانش ماست حل این نکته بدین فکر خطا نتوان کرد
پی نوشت: خواهشا کسی نیاد تز بده که خوشی زده زیر دلت و یا مثلا اینقده واست جلز و لز کردن که مهلت عاشق شدن پیدا نکردی ! چون اصلا از این خبرا نیست و هیچ ربطی هم نداره! |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه یکم بهمن 1387ساعت 9 بعد از ظهر توسط مینو
|
|
||