تبليغاتX
تپه های گل بابونه
کی؟

5 شنبه گذشته!

( با استقبالی به غایت تصنعی) به سلامتی مبارک باشه... خدا نگهدار!

دستام میلرزن و حتی توان بستن گوشی رو ندارم ! تمام توانم رو تو انگشتهای یخ کرده ام جمع میکنم و همزمان با بستن در گوشی موبایل رو محکم پرتاب میکنم!!

خطاب به خودم داد میزنم: چته؟!!!!

به جای جواب به یکباره و بلند میزنم زیر گریه! های های...

همونطور که ناگهانی زدم زیر گریه به یکباره آروم میشم! از خودم میپرسم: چی شد؟!! الان درست چه اتفاقی افتاد؟ً! خدایا این گریه ها برای چیه؟!

یه لحظه تامل میکنم، همونی شد که میخواستم مگه نه؟! نه! من تنها شدم! چه حس دردناکی تناقض! اینکه بعد از چند سال اتفاقی که میخواستی رخ داده و بدون اینکه از تصمیم نهاییت پشیمون باشی زجر بکشی !

حالا که سر و سامون گرفته عوض خوشحالی چرا دارم زجر کش میشم؟! چی عذابم میده؟ خودم هم نمیفهمم! چرا حس میکنم تنهایی با حجم وسیعی به روحم حمله کرده؟!

تازه میفهمم تنها کسی که واقعا و از صمیم قلب دوسم داشت همین آدم بود! میدونستم اما الان باورم شده!

...یادت میاد ؟! اره یادمه! خوب یادمه!...

حالم داره از همه چیز خودم بهم میخوره.... مثل دیوانه ها تو خونه راه میرم و گریه میکنم... جلوی آینه رسیدم بدون اینکه به خودم نگاه کنم گونه ام رو بهش میچسبونم ... باز معده درد لعنتی ام شروع شده میدونم تا چند دقیقه دیگه هم یکی از بدترین سردرد های میگرنیم به سراغم میاد!

گونه داغم رو از آینه سرد جدا میکنم و چشم میدوزم به صورت گریون و درمونده خودم تو آینه... از این حالت خوشم نمیاد باز همون غرور لعنتی به سراغم میاد!

سریع خودم رو جمع و جور میکنم و ابروهام رو بالا میگیرم و به مژه های بلند و ترم نگاه میکنم: هنوز هم معتقدم خیلی ازت سرترم من کجا و تو کجا؟!

... دوباره چی در درونم میشکنه که نا خواسته پیشونیم رو به آینه میچسبونم و باز گریه های بلند!!!

هنوز زنگ صداش تو گوشمه: بیمارستانم... دست یکی از دوستام بریده.... 5 شنبه گذشته... آره همون مرضیه....

یاد کافی شاپ دنیز میوفتم... شکلات داغ....

باید برم اهواز... باید برم به تمام مکانهایی که بعد رفتنش دیگه پا نذاشتم سر بزنم! میرم دنیز ... میرم شکلات داغ میخورم و هر هر میخندم به چهار سال حماقت مطلق! ... میرم پارک لاله روی همون صندلی.... دم غروب میرم و باز همون صندلی....

چرا اینقده هوا گرمه؟! اگه گرمه پس چرا من دارم میلرزم؟! اگه سرده پس چرا از درون گر گرفتم؟!

من چه مرگمه؟ مگه خودت همین رو نمیخواستی؟! مگه نمیگی دیگه برات مهم نبود؟! خوب یه آدم غیر مهم یه تصمیم غیر مهم گرفته! ربطش به تو چیه؟!

نمیدونم شاید خودخواهی محض باشه دلخوش بودن به قلبی که برات مهم نیست اما همیشه برات مطپیده!

هستی دیوانه تو که از خواستگاری رفتنش خبر داشتی و شاد و راضی بودی! اون روز یادته که زنگ زد؟! گفت رفتم واسه مرضیه... گفتی: عالیه! خوشحال بودی تو که میدونستی ازدواج میکنن پس الان چه مرگته لعنتی؟!

عذاب وجدان گرفتی آره؟ احساس تنهایی میکنی؟! حس میکنی اون عشق قلمبه ای که بدون اینکه حتی کوچکترین اهمیتی واست داشته باشه گرمت میکرد الان دیگه نیست؟!

همینه خانم! دنیا همینه!!!

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم دی 1387ساعت 11 بعد از ظهر  توسط مینو  | 

چه لذت بخشه واقعی کردن دوستان صمیمی اما مجازی.انسانهایی دوست داشتنی که ارزش عنوان "دوست" رو داشته و دارند. گرچه دو تا از بهترینهاشون بعدها بهم گفتند که این اقدام من ( گرفتن شماره و ...) در کل کار چندان عاقلانه ای نبوده اما برای من تجربه ای جالبه، که هنوز هم ادامه داره.

در هر کدوم از این روابط نوپا اگر به بن بست برسم ناراحت می شم، اما درسهای جالب و به درد بخوری هم می گیرم. برای مثال بعد از گذشت یکماه، یکی از دوستان مورد اعتمادم محبت کرد و با گفتن واقعیت راجع به خودش باعث برداشتن نقابی از چهره اش شد که تا چند روز من رو از لحاظ ذهنی دچار درگیری کرد. بگذریم از تصمیمی که درموردش گرفتم که شاید منصفانه نباشه ( جایی که شاکی و قاضی یک نفر باشند نتیجه احساسی می شه) اما همین چالش ذهنی من رو به شناخت تازه ای از آدمها رسوند. خیلیها معتقدند که در دنیای مجازی دروغ و فریب و نقش بازی کردن امر بسیار رایج و در عین حال ساده ایه! اینکه ما تا چه اندازه مجاز به اعتماد کردن هستیم رو نمی دونم. اصلا آیا قانون واحدی برای این قضیه وجو داره؟! ... بعید می دونم!... اما من دوست دارم با رعایت مرزهایی اعتماد کنم... این مرزها شاید همون "اندازه مجاز " نباشه. اعتمادی در حد دوستی رو در بر می گیره.

 فهمیدم که هرگز بازنده ی دوستی های غیر صادقانه نمی شم. چون درسته که دل شکسته می شم اما چیزی رو از دست نمی دم، چرا که می دونم حداقل خلاف طبیعت خودم حرکت نکردم. نمی دونم! واقعا نمیدونم چرا در دنیای واقعی نمی شه به اطرافیان این طور بی چشمداشت محبت کرد. گویا وقتی ظاهر آدمها دیده می شه، وقتی پای جسم و نگاه در میونه همه چیز رنگ دیگه ای می گیره . تو اینترنت نیست که همدیگه رو نمی بینیم، احساس می کنم که مستقیما با روح و افکار افراد در ارتباطم. در دنیای مجازی جسمی دیده نمی شه که بخوایم رفتار و برخوردهامون رو در هماهنگی با اون شکل بدیم. اینجا اندیشه ها حرف اول رو می زنند. تو دنیای واقعی  این همه بی ریا بودن برای دیگران، یا توهم فرشته بودن رو ایجاد می کنه یا انگ مشنگ بودن و یا هوس سوء استفاده رو !!!! شاید به همین خاطر که خیلی ها می گن حتی در بهترین حالت افراد مجازی، در دنیای واقعی به خوبی دنیای مجازیشون نیستن. ماها تو دنیای واقعی عادت نداریم به محبت دیدن یا محبت کردن بی پاداش،... دوستی بی دلیل! گویا حتما باید پس هر عمل ما یک منطق سودجویانه و خودخواهانه وجود داشته باشه. در غیر این صورت عمل ما عملی( معذرت می خوام) احقانه تلقی می شه! اجتماع به ما یاد می ده که اونقدر حساب شده رفتار کنیم که مبادا کوچکترین حقی از ما ضایع  بشه یا به اصطلاح سرمون کلاه بره و محبت کردن های ظاهرا ساده لوحانه مون رو هم بذاریم واسه دهات خودمون!!!

+ نوشته شده در  شنبه هفتم دی 1387ساعت 10 قبل از ظهر  توسط مینو  | 

من و ترنم پي خريد بند و بساط تولد داداشه رفتيم خريد. قربونش برم خواهره، من رو با چرخ خريد اشتباه گرفته و مثل يك خانوم متشخص كه حمال خصوصي داره رفتار مي كنه! دسته هاي يك كيسه نايلوني رو از مچم رد كردم تا بتونم جعبه ي كيك رو كه دستم داده نگه دارم! خواهر فداكارم هر چي كه مي خره: از ميوه و كادو و شمع و حتي پول خرد و ... مي اندازه تو اين كيسه! و همينطور كه سبك و راحت جلوتر از من حركت مي كنه، وارد مغازه مي شه و در حالي كه فقط صورتش رو كمي به طرفم چرخونده بدون اينكه حتي نگاهم كنه( بسوزه پدر ارباب و رعيتي) مي پرسه: "فكر كنم كيفم خالي شده، چقدر باهات هست؟"

- " هست باهام، نگران نباش!"

و منتظر مي شم تا چيزهايي رو كه مي خواد، انتخاب كنه تا من هم با بدبختي از تو كيفم پول درآرم. خواهره داره سليقه خرج مي كنه و اصلا حواسش به اوضاع من نيست كه دارم از جون مايه ميذارم!

از وضعيت خودم ياد مردهاي زن دار مي افتم! همه ي ما بارها اين صحنه ها رو ديديم كه خانوم و آقا با هم اومدن خريد و در شرايطي كه حتي از گوش هاي آقاي شوهر كيسه هاي گوشت و ميوه آويزونه، خانومه فقط كيفش رو روي شونه اش نگه داشته!!

با اين افكار باز همون سوال هميشگي به ذهنم مي رسه كه اگر مرد بودم با چطور زني ازدواج مي كردم؟ و طبق معمول اولين جوابم اينه: زني كه يخ و خونسرد نباشه!... غرق در معيارهاي انتخاب زن عزيزم هستم كه با صداي ترنم كه مي گه:" واي چقدر چيز دستته!" به خودم ميام! جاهامون عوض مي شه. من مي شم همون خانوم متشخصه و ترنم هم.....

ترنم نوشت: مي گم با اين پست صحنه هايي از كارتون جودي ابوت در ذهنتون زنده نشد!؟ اونجاهايي كه جوليا براي خريد لباس و كفش و كلاه مي رفت و تمام اون جعبه ها رو بايد جودي و سالي براش حمل مي كردن! فكر كنم يكبار هم اين بلا رو سر زينب اورده باشم!

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم دی 1387ساعت 9 قبل از ظهر  توسط مینو  |