|
|
|
|
|
سر کلاسیم و همه در سکوت مشغول انداختن الگو روی پارچه و برش هستیم. هیچ صدایی نیست، جز صدای گه گاه قیچی زدن و خش خش مخصوص کاغذ الگو! ده پانزده خانوم جوون که در سکوت و تمرکز در حال انجام کارشون هستن و من که خم شدم روی میز و با صابون خیاطی طرح الگو رو روی پارچه می کشم و زیر لب زمزمه می کنم:" می زند باران به شیشه
مثل انگشت فرشته..." و هر چند دقیقه یه بار، صدای اس ام اس هام و من که وسط کار هی جواب اس ام اس می دم و ناخودآگاه خنده روی لبهامه! قیچی ام شترق می افته زمین... اعصاب همه رو خرد کردم! هر چی صداست از منه...! ترنم نوشت:ای خدا ذلیلت نکنه دختر ! گفتم که این دختر کلا مشنگه! |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و سوم آذر 1387ساعت 8 قبل از ظهر توسط مینو
|
|
||
|
|
|
|
|
مژده مژده قابل توجه خانم هاي با سليقه و مشكل پسند مزون سركار خانم مينو بابونه افتتاح شد! آدرس:http://tapehayebabone.blogfa.com/ ها؟؟؟!! فكر كرديد بسته شدم به تخت و هر چند دقيقه يه بار رعشه به جونم مي افته و آرام بخش بهم تزريق مي كنند؟؟!! نچ عزيزان! دارم پله هاي ترقي رو طي مي كنم! حالا شماها هي بشينيد و وب گردي كنيد.ببينم به كجا مي رسيد!!! سه هفته است دارم مي رم كلاس خیاطي! از ۷ صبح تا ۱۲ ظهر. از پايه تا ژورنال! به جان خودم فكر نمي كردم تو خياطي اينقدر با استعداد باشم! فكر مي كردم خياطيم هم بايد يه چيزي تو مايه هاي رانندگي ام باشه اما... خدا وكيلي يه دامنهايي مي دوزم "فشن"( چون بين دامنهاي ساده، آموزش دامنهاي ژورنالي هم ميبينيم) هنوز به درس هاي بالاتنه نرسيديم اما كلي از دامنها رو دوختيم. اين هفته هم كه ترنم دزفول بود، يه دامن خوشگل رو كه تركيبي از ريون و گيپور مشكي بود و واسه خودم دوخته بودم رو بالا كشيد! يعني اولش پوشيد و يه ۲ ساعتي توش ورزش عربي كرد و بعد بالا كشيد! بدي خواهر هم اندام داشتن همينه ديگه! زن گنده مادر يه بچه است ها.. اما هيكل من ۱۴ ساله رو داره! ترنم نوشت ۱: دروغ مي گه! دامن رو بالا نكشيدم، بهم انداختش! ترنم نوشت ۲: سير ترشي جان ديديد من هم مثل شما به بيماري" قر در پرو " مبتلا هستم؟
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه هفدهم آذر 1387ساعت 8 قبل از ظهر توسط مینو
|
|
||
|
|
|
|
|
یعنی من موند به دلم عقده شد برام که یه بار یه کاری رو دزدکی انجام بدم و کسی نفهمه! نه تنها همون کسی که نمیخوام بفهمه میفهمه بلکه کل شهر خبر دار میشن! بسکه من تو این زمینه بد شانسم!
این بار آخری که میخواستم امتحان رانندگی بدم نمیخواستم احد الناسی بو ببره! گفتم باز رد میشم و آبرو ریزی میشه واسم! این شد که با استفاده از نبود مامان( آخه مامان تهران بود) گفتم کله سحر یه جلسه کلاس رانندگی بگیرم تا بابام بیدار نشده میرم و بر میگردم!کلاسم ساعت هفت صبح روز سه شنبه بود! چشم وا کردم دیدم ساعت هفت و نیمه ( موبایلم خراب بود و نمیشد با زنگ زمانش بیدار بشم! بدو بدو لباس پوشیدم... تو خونه میدویدم اما جوری که بابا صدای پام رو نشنوه و بیدار نشه! زنگ زدم آژانس و دِ بدو! از کلاس که برگشتم بدو اومودم تو اتاقم و لباس هام و عوض کردم و اومدم بالا تو آشپزخونه! بابا تازه بیدار شده بود!گفت: کجا بودی مینو؟!!! گفتم هیچی بیرون رفته بودم! گفت: آخه مهسا زنگ زده بود کارت داشت فکر کردم خوابی دوباره زنگ زد اومدم دیدم نیستی ! باز چشمم گرم شده بود که خودش و شوهرش اومدن دم در خونه کارت داشت! نمیدونستم بگم کجایی! حالا کجا بودی؟! اه اه اه ای به گور بابای آدم وقت نشناس بگو آخه مهسای خدا خفه کرده اون کله سحری دم در خونمون چی میخواستی؟ صبحانه؟! گفتم هیچی همینطوری یه جلسه کلاس گرفته بودم( اما لو ندادم که فردا امتحانه)! خلاصه گذشت و من فرداش امتحان داشتم. ساعت ۱۲ شب خوش خوشان در حال چتیدن با یکی از بچه ها بودم که یادم افتاد ای دل غافل به هیشکی نسپردم که فردا بیدارم کنه ! مشکل رو با دوستم در میون گذاشتم اونم گفت خوب میخوای من بیدارت کنم؟! درسته که اون دوستم رو میدوستیدم و بهش اعتماد داشتم اما دادن شماره خونه و زنگ خوردن کله سحریه تلفن..... اما چاره ای نبود گفتم شرمندم این شماره منه! بعد هم مثل این دختر بچه های نو جونی که تازه یه دوست پسر پیدا کردن یواشکی تلفن رو از بالای سر بابا کش رفتم و اوردم تو اتاق خودم و یه بالشت هم گذاشتم روش که صدای زنگش پخش نشه! خلاصه صبح این دوست جون بیدارمون کرد و منم آماده رفتن شدم! حالا بابا هر روز بعد از نماز صبح میخوابید ها اون روز نمیدونم چه خوابی دیده بود که دست از قرآن خوندن بر نمیداشت! هی رفتم هی اومدم دیدم نخیر داره دیرم میشه و بابا هنوز تو عرشه! در این حالت هم که درست نبود بی خبر از خونه بزنم بیرون! آخرش دلم رو زدم به دریا و به امید اینکه نمیپرسه کجا میخوام برم گفتم: بابا من دارم میرم بیرون! پرسید: کجا بابا؟ اه اه اه اووووووووف ( البته اینا رو تو دلم گفتم) : هیچی بابا امتحان!!!!! |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آذر 1387ساعت 9 قبل از ظهر توسط مینو
|
|
||
|
|
|
|
|
تنبلی که دیگه شاخ و دم نداره! داره؟! آقا سخت ترین کار دنیا واسه من اینه که بخوام زمستونها واسه نماز صبح بیدار بشم! حتی تصور اینکه از زیر پتوی گرم بیام بیرون و بعد هم تازه یه ۹تا پله رو با حالت خواب آلود و خسته طی کنم و برم بالا واسه وضو گرفتن عذابم میده! اینه که از ساعت ۵ صبح که موبایلم شروع میکنه به کولی بازی واسه بیدار کردنم عذاب من هم شروع میشه! هی صدای زنگ ساعتش رو قطع میکنم هی دو دقیقه بعدش زنگ میخوره و خلاصه این خود آزاری هست تا ساعت ۶.۳۰ که دیگه غر غر کنان بلند میشم که مینو آخه بزنه به کمرت این چه نمازیه که تو میخونی؟!
اما از اون زمانی که تصمیم به ترک گرفتم گویا سلول های خاکستری مغزم هم بالاخره تصمیم به فعالیت گرفتن و راهکارهای خلاقانه ای به ذهنم میرسه! از جمله اینکه برای سهولت کار شب که میخوام برم لالا اول سجاده ام رو درست جلوی تختم پهن میکنم بعد چادر نمازم رو هم از حالت تا شده خارج میکنم که صبح مجبور نباشم بازش کنم و سر انجام اینکه در کمال تنبل خان بودن یه لیوان آب رو همراه یه کاسه بزرگ میارم میذارم روی میز آینه تا صبح به محض زنگولیدن موبایلم بدون عزای اینکه باید برم بالا، همون جا راحت وضو بگیرم و سریع چادرم رو سرم بندازم و دوگانه ای بگذارم( به فارسی امروزی: به کمرم بزنم!) و بعد هم که پرش روی تخت ... خزیدن زیر پتو ... گرم شدن سریع چشم ها ... ادامه خواب شیرین! |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه ششم آذر 1387ساعت 6 قبل از ظهر توسط مینو
|
|
||
|
|
|
|
|
اوووووووووووووووویی! وای وای وای ای خدا! یا حضرت عباس یکی به دادم برسه!! وااااااااااااااای... انگاری موش داره رگهام رو میجوه! درد دارم! درد دارم! درد دارم! تو رو خدا اقلا یه مگابایت نت بهم برسونید خراب خرابم!
چند روزه لب به غذا نزدم هی استفراغ و گلاب به روتون دستشویی! ای بمیره اون رفیق نابابی که گرفتارم کرد! یه لحظه ببخشید
بابام گفته اگه ترک کنم زنم میده! |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه سوم آذر 1387ساعت 8 بعد از ظهر توسط مینو
|
|
||
|
|
|
|
|
وقتی از نزدیک اعتیاد شدیدم رو دید بهم پیشنهاد داد که دو ماهی نت رو ببوسم و بذارم کنار!! دیدم دل کندن از وبلاگ هامون برام خیلی سخته همینطور برام غیر ممکنه که به نت دسترسی داشته باشم اما سراغ بلاگفا نرم! واسه همین قرار بر این شد که کلا برای یکی دو ماه( هر چقدر که دووم آوردم)پول شارژ اینترنت رو ندم تا به هیچ عنوان دسترسی به نت نداشته باشم! پست هام رو هم از طریق تلفن واسه ترنم بخونم تا برام آپ کنه و از همین طریق هم از کامنت هاتون با خبر بشم! در این حالت طبیعیه که نتونم به کامنتها جواب بدم و یا به وبلاگ های دوست داشتنی تون سر بزنم!
باور کنید الان که دارم اینا رو مینویسم بغض تو گلومه چون واقعا دلم برای تک تکتون تنگ میشه!! اما لامصب زیاده روی شده و عملا از هر تصمیم درستی دور موندم!( آدم بی جنبه که باشه همینه دیگه!) زینب میگه خوبی این شیوه اینه که هم اعتیادت بر طرف میشه هم اینکه خواننده های واقعی و ثابتت رو میشناسی! کسانی که اگه حتی دو ماه بهشون سر نزنی و کامنت براشون نذاری باز هم فراموشت نمیکنن! دوستای گلم تو این مدت دلم به اندازه همه خوبیهاتون تنگ میشه! باز خوبه شماره یه چند تایی از شما رو دارم و از این طریق میتونم باهاتون در ارتباط باشم. از بقیه دوستان هم میخوام که اگر مایل اند شماره هاشون رو بصورت خصوصی برام بذارن تا حداقل از طریق اس ام اس با هم در ارتباط باشیم واضحه که اجباری برای این کار وجود نداره ! این فقط علاقه منه که باهاتون همیشه در ارتباط باشم و اگر کسی به هر دلیلی مایل به گذاشتن شمارش نباشه کاملا درک میکنم!
پ نوشت: احتملا تا چند روزه دیگه نتم قطع میشه پس این چند روزه رو هم از وجودتون لذت میبرم!
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه یکم آذر 1387ساعت 10 بعد از ظهر توسط مینو
|
|
||
|
|
|
|
|
قرار شد شام رو بیرون بخوریم. کلاس من ساعت ۶ تموم میشد و کلاس اون ساعت ۸ شب. از اونجایی که دانشکده هامون نزدیک به هم بود گفتم عوض معطل شدن تو محوطه دانشگاه بعد از کلاسِ خودم بیام سر کلاس اون بشینم.
وارد کلاس که شدم هنوز استاد نیومده بود.. بغل دست یه دختره نشستم و پرسیدم این ساعت با فلانی کلاس دارین؟ به محض اینکه گفتم فلانی شروع کرد به بد گویی کردن که تند تند درس میده و امتحاناتش وحشتناکه و ... خندم گرفته بود آخه من یه بار یکی از نمونه سوالاتشون رو حل کرده بودم واقعا ساده بود! کلاس که تموم شد دانشجوها توی راهرو دور استادشون جمع شده بودن واسه سوالاتشون. منم اون گوشه ایستاده بودم منتظر. بچه ها که پراکنده شدن برادرم اومد طرفم و باهم راه افتادیم که از دانشکده خارج بشیم. اون دختره هنوز همونجا بود و هاج و واج به ما دو تا نگاه میکرد و با نگاهش التماس میکرد که چیزی به استادش نگم! منم با خنده سرم رو تکون دادم که یعنی خیالت جمع چیزی نمیگم! البته به محض بیرون اومدن از دانشکده با خنده همه چی رو به داداشه گفتم اما نگفتم کدوم دانشجوش بوده! |
||
|
+
نوشته شده در جمعه یکم آذر 1387ساعت 11 قبل از ظهر توسط مینو
|
|
||