|
|
|
|||||||||||||||||||||||||
|
||||||||||||||||||||||||||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه سی ام آبان 1387ساعت 8 قبل از ظهر توسط مینو
|
|
||||||||||||||||||||||||||
|
|
|
|
|
به نظرتون خودم رو بکُشم کفایت میکنه؟! آیا یه مانتوی مشکی و مقنعه دودی و شلوار جین سورمه ای و یه سویی شرت کرم شوکلاتی تیپ آدم رو بچگون میکنه؟!
چند سال پیش که با همین تیپ سنگین و ساده به همراه داداش کوچیکه رفته بودم یه مغازه عروسک فروشی مغازه داره از داداشم پرسید این خواهرزادته؟!!!! این که خوبه! اون دفعه ای با ترنم رفته بودیم مخابرات خانمه که صندوقدار بود پرسید شما دو قلویید؟!!!!!! حالا درسته من و ترنم یه شباهتهایی به هم داریم اما در حد دو خواهر نه بیشتر! گفتم: ببخشید ها بین ما ۹ سال فاصله سنی هست! میگه: شما بزرگترید؟!!!!!!!!!!!!!!! این ترنم هم دیگه زیادی کمتر از سنش میزنه! |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387ساعت 11 قبل از ظهر توسط مینو
|
|
||
|
|
|
|
|
میدونستم که دلش یه دعوای حسابی میخواد! بعد از فوت باباش بد جوری بهم ریخته شده! حساس و فوق العاده زود رنج!خودش هم معترف بود که ذهنیات و برداشتهاش منطقی نیست! میگه هستی من هرچی رو که تو این دنیا دوست داشتم یکی یکی از دست دادم.. حس میکنم تو رو هم دارم از دست میدم!!! حواسم بود که که این لبخند آرامش بخش و صبوری و کوتاه اومدن های من بیشتر جریش میکرد! فقط دعوا میخواست! مشاجره و داد و بیداد! تنها اینطوری دلش خالی میشد و خودش آروم!
و این مهربونی و آرومی من مانع از این عقده گشاییش میشد! دلم میخواست کاری کنم که اون دعوا راه بیوفته اما ساعت ۱۲ شب تو خونه مردم...!!! مگه میشد صدامون رو بالا ببریم؟! مامانش اینا چی فکر میکردن؟ اگه جای دیگه ای بودیم این فرصت رو حتما بهش میدادم! اما تو خونه نه! میگم من که همونم هیچ عوض نشدم... آخه از کدوم رفتار من به این نتیجه رسیدی؟ نمیتونست توضیح بده! بهش حق میدم و درکش میکنم! مسئله اینجاست که بعد از دانشگاه دغدغه ها و خوشی ها و ناراحتی هامون دیگه مثل هم نبود ! تا اون موقع که همکلاس بودیم از چیزهای مشابهی شاد میشدیم و از چیزهای یکسانی دلگیر مشکل بزرگی به اون معنا تو زندگیمون نبود که بخواد یکیمون رو درگیر تر از دیگری کنه! اما بعد از تموم شدن درس و بیماری های رنگا رنگی که گرفتارشون شد .. بعد از فوت باباش... بعد از خیلی بلاهای دیگه که به سر اون اومد و به سر من نیومد... یهو چشم باز کرد و دید ذهنهامون و دغدغه هامون از هم فاصله گرفته من با دنیای خودم پیش میرم و اون با دنیای خودش... |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387ساعت 7 بعد از ظهر توسط مینو
|
|
||
|
|
|
|
|
به به چشم شما روشن! رسیدنم بخیر! مینو جون سفر بخیر! خوش گذشت گلم؟!
اِهِم! ما بر گشتیم! کم کم میزبان داشت بیرونم میکرد که تصمیم گرفتم خودم متشخصانه برگردم! اما از اونجایی که بسیار کنه میباشم دیدم دلم واسه میزبان جونم تنگ میشه اغفالش کردم و با خودم برگردوندمش دزفول! چه خبرا؟ خوبید شما؟! من بگم؟ باشه! من از اون یک شنبه تاااااااااااا این یکشنبه لنگر انداخته بودم! خیلی هم خوش گذشت جای همتون خالی! ها یه چیز دیگه ممنون از همتون که تو این مدت میومدید و واسم نظر میذاشتید! من برم با زینب خرید و برگردم دوباره آپ میکنم! |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387ساعت 9 قبل از ظهر توسط مینو
|
|
||
|
|
|
|
|
از سیزده سالگی با هم دوست شدیم. از اون موقع تا پیش دانشگاهی پشت یه نیمکت مینشستیم. من همون سال اول قبول شدم دانشگاه و اون موند پشت کنکور، اما سال بعد هم ازدواج کرد هم دانشگاه قبول شد. تو مراسم عقد کنون که شوهرش رو دیدم بدون کت و با یه بلوز دودی و کروات سورمه ای خال دار بود !!! قدی کوتاه و باسنی بزرگ! اصلا ازش خوشم نیومد ! نه به خاطر وضع ظاهریش بلکه حس ششمم بود که بهم میگفت این آدم سر راست نیست! علاقه زیادی که بین من و مهسا بود باعث حساسیت سیامک میشد! من برای مهسا یه جور لیدر بودم و این برای هیچ مردی پذیرفتنی نیست، مخصوصا اینکه تمام مدت حرف من رو واسه شوهرش میزد و خوب این خوشایند هیشکی نبود از جمله خودٍ من ! .... جالب اینکه سیا همه جا فیل بود و به من که میرسید موش میشد! حالا چرا نمیدونم! شاید چون میدونه که خوب میدونم تهش چیه!
اون روزها حس میکردم باید در مورد نگاه های شوهرش بهش تذکر بدم اما دلم نیومد. اوایل این نگاه ها رو پای کنجکاوی برای شناخت نزدیک ترین دوست زنش میذاشتم! حتی زمانی که به مدت چند ماه هر روز همدیگه رو تو دادگستری میدیدم( اون وکیله و من برای جمع آوری اطلاعت برای پایان نامم هر روز دادگاه بودم) تا یه ماه اول باز خیلی محترمانه در موردش فکر کردم! سعی میکردم در موردش قضاوت نکنم. میدونستم سیامک آدم با هوش و در عین حال سنتیه! اینه که براش مهمه بدونه نزدیکترین دوست زنش در رابطه با بقیه افراد جامعه بخصوص مردان جوانی که برای طلاق به داد گاه میومدن چطور رفتار میکنه؟!( من با همه کسانی که برای طلاق به دادگاه میومدن مصاحبه مفصلی داشتم . چون موضوع پروژه ام طلاق بود)! اما بعد از اون یه ماه دیگه این نگاه های طولانی برام آزار دهنده شده بود ! دچار عذاب وجدان شدیدی شده بودم دیگه برای دادگاه رفتن حتی دستی به صورتم نمیکشیدم !فقط یه ضد آفتاب! حتی موقعی که شوهرش میخواست که با هم به فلان شعبه دادگاه بریم من عقب تر حرکت میکردم! موقع حرف زدن فقط رو برو رو نگاه میکردم و ابدا توی چشمش نگاه نمیکردم! با این حال اعصابم بد جوری به هم ریخته بود! نه دلم میومد دوست بیچاره ام رو با خبر کنم و نه تحمل این نا مردی شوهرش رو داشتم! به هر حال اون چند ماه گذشت و کار من هم با دادگاه تموم شد! تا اینکه یه روز تصمیم گرفتم برای ایجاد آرامش ذهنی دوستم و حذف درگیری بیخودی که تو کله شوهرش ایجاد شده بود از زندگیشون فاصله بگیرم! تحصیل من تو یه شهر دیگه به این فاصله کمک میکرد... در عین حال میدونستم اگه یه دوستی پایدار و ارزشمند باشه خودش راهش رو پیدا میکنه تا به زوال نرسه در غیر این صورت کوشش بی کشش هیچ بهایی نداره! اما نمیدونم من خیلی مغرور بودم یا دوستم زیادی شبیه به شوهرش شده بود که یک سال تمام ارتباط ما کاملا قطع شد! بعد از اون یک سال دوباره رابطه ظاهرا شکل گرفت! اما از اونجایی که من به باز آفرینی رابطه های مرده هیچ اعتقادی ندارم این دوستی در سطحی ترین لایه قلبم و اون هم با دلخوشی و احترام به خاطرات گذشته باقی موند! هنوز هم هربار شوهرش رو در جایی میبینم سریع بهانه ای برای باز کردن سر صحبت پیدا میکنه و من هر دفعه به امید اینکه دیگه قرار نیست شوهرش رو ببینم چیزی بروز نمیدم! چون میدونم اعتماد بین زن و شوهر چیزی نیست که اگه خدشه دارشد، بشه دوباره ترمیمش کرد! نمیدونم کار درستی میکنم یا باید بالاخره واقعیت رو به مهسا بگم!! البته بیشتر از اینا در مورد شوهرش میدونم! اما خودم مرددم که بر ملا کردن این رازها خیانت به زندگی دوستم محسوب میشه یا پنهان کردنشون؟؟!!!!!! نظر شما چیه؟!
------------------ پ نوشت: به ترنم گفتم این پستم رو اجازه نداره بخونه چون نمیخوام این مسئله ای که مربوط به خانواده دوستم هست برای ترنم که میشناستشون بر ملا بشه!
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و چهارم آبان 1387ساعت 1 بعد از ظهر توسط مینو
|
|
||
|
|
|
|
|
بله!دیشب باز این روحه از بدن ما خارج شد!! ساعت حدودای دو نیمه شب بود که برگشتم در جسم مبارک! من که میدونم آخرش این روحه میره و بر نمیگرده و میشم روح سرگردان: نه این دنیایی نه اون دنیایی! راستی اگه اینطور بشه من چه خاکی به سرم کنم؟!! ولی حال میده ها! میام تو خونهاتون و میترسونمتون ! ولی چه وحشتناک میشه ها! خانوادم فکر میکنن مُردم و دفنم میکنن .... تصورش هم دلم رو میلرزونه!
ای خدا نمیدونم چرا برام عادی نمیشه! دیگه بعد از اینهمه مدت یه خورده باید شجاع تر شده باشم و بتونم با اختیار رفت و آمد کنم اما متاسفانه هنوز اونقدر قوی نشدم و معمولا از بالای جسمم فراتر نمیرم و حتی اینقدر به خودم فشار میارم که جدا نشم که این روح بیچاره تیکه تیکه جدا میشه! اینبار بدیش این بود که همزمان از چند نقطه بدنم داشت جدا میشد از جمله از شقیقه سمت راستم اولین بار بود که از این ناحیه داشتم جدا میشم ! اَه خیلی بد بود! آسون ترینش اینه که از پا جدا شم! میگم حس ششم و این توانایی بهم مربوط میشن نه؟ آخه من حس ششم قوی دارم میگم شاید به این موضوع ربط داشته باشه! دلم میخواد بتونم این قضیه رو با تسلط و شجاعت کنترل کنم! تنها مشکلم هم اینه که در اون لحظه جدا شدن میدونم قراره چیزایی رو ببینم که بقیه نمیتونن از این خیلی خیلی میترسم! طاقتش رو ندارم! البته مشکل دیگه ام هم بی وزنیه شدیدی که بهم دست میده و سرعت حرکت زیاده! با کوچکترین اراده ای میشه از جسم فاصله زیادی گرفت من این رو دوست ندارم هول برم میداره ! در اون لحظات میدونم با ذره ای استقبال خیلی چیزا رو میتونم ببینم اما چنان هول میکنم واسه باز گشت که اجازه بروز هیچ اتفاقی رو نمیدم! و چه عذابی کنترل و بر گردوندنش! پ نوشت:عمدا این چیزا رو اینجا مینویسم آخه شنیدم کسانی که این قدرت رو دارن اگه واسه دیگران بازگو کنن این توانایی رو از دست میدن!! البته تا حالا که این مطلب در مورد من صادق نبوده! |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387ساعت 10 بعد از ظهر توسط مینو
|
|
||
|
|
|
|
|
سرما خوردم و خوشبختانه صدام گرفته و از حالت ظریف خارج شده! اینطوری خیلی بهتره احساس مهستی بودن بهم دست داده!! راستی دلم برای وبلاگ هاتون خیلی تنگ شده روزی دو سه تا رو میتونم بخونم اما متاسفانه نمیرسم همه رو بخونم و نظر بذارم! آخه اینترنت زینبی ای دی اس ال نیست ! البته زینبی همش میگه که کاری به این کارا نداشته باشم اما من خودم..... به هر حال در دیزی بازه اما گربه هم باید حیا داشته باشه! میووووووووووووووو آها یه چیز دیگه برداشت بعضی هاتون از پست قبلیم باعث روییدن حدود دو هزار شاخ تیز رو سرم شد!! اشاره نمیکنم کی ها! اما اگه به خودتون شک کردید یه دور دیگه پست قبلیم رو بخونید احتمالا متوجه منظور اصلیم از میل به زدن حرف زشت میشید اگر هم نشدید دیگه کاری از دست من بر نمیاد!! فاجعه دیگه اینکه پیشونیم خورده به طاقچه و یه کوچولو شکسته! دیدم که دو نفر تو نظر سنجی بهم رای دادن!! لطفا بگن کیا بودن ! البته قصد شرکت در این رای گیری رو ندارم فقط دوست دارم بدونم کیا بودن که رای دادن! همین! |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387ساعت 11 قبل از ظهر توسط مینو
|
|
||
|
|
|
|
|
نمیدونم شماها هم مثل من زندگی اجتماعی معذبانه ای دارید؟! دختریم دیگه! اکثرمون ۲۴ ساعته حواسمون به لباسمون هست که از پشت نچسبه از سینه تنگ نباشه نازک نباشه اله نباشه بله نباشه.... تو پاساژِم دوستم به یه مجسمه مسخره اشاره میکنه و من ناخوداگاه پوق میزنم به خنده و هنوز نیشم بازه که نگاهم میوفته به فروشنده جوونی که به چارچوب در مغازه اش تیکه داده و با لبخند مشمئز کننده ای زل زده بهم... سریع خنده رو لبم میماسه و خودم رو جمع میکنم.... تو تاکسی حواسم نیست و با ترانه هایده سرم رو آروم تکون میدم چشمم میوفته به راننده که از تو آینه داره دید میزنه سریع جدی میشم و موقع پیاده شدن از تاکسی بدون تشکر پول رو میدم و پیاده میشم! وقتی با نگاه محبت آمیز یا کنجکاوانه به جنس مخالف نگاه میکنیم از نظرشون این نگاه ها چند دلیل بیشتر نداره: اول اینکه کرم داریم و داریم چراغ سبز نشون میدیم!!!!!! دوم عاشقشونیم واز خدا میخوایم که به خواستگاریمون بیان و یا باهامون مثلا دوست بشن! سوم اونا خیلی جذاب و دختر کش هستن! کلا دیدشون اینه که هیچ گربه ای محض رضای خدا موش نمیگیره!!اون هم گربه های ملوس و رندی از جنس زن!! پس مجبوریم یا اخم و تَخم کنیم و که در این صورت بد اخلاق و چرند به نظر میایم و یا خیلی بیتفاوت برخورد کنیم که اینبار انگ مغرور و از خود راضی بودن نصیبمون میشه!! یعنی اینکه ما نمیتونیم در برخوردهامون با جنس مخالف خودمون باشیم و راحت عکس العمل نشون بدیم چون معمولا نگاه خواهرانه رو کسی باور نمیکنه! کلا زندگی اجتماعیه معذبانه ای داریم! البته شاید خیلی ها به خودشون سخت نگیرن و راحت تر زندگی کنن... تو حرف زدن بسیار باید مراقب باشیم ! ماها حق نداریم از بعضی از اصطلاحات عامیانه مردونه استفاده کنیم اصلا حرف زشت نباید بزنیم! چون دختریم و خیلی زشته که کوچکترین حرف زشتی از دهن یه دختر خانم بیرون بیاد این چیزا مال پسرهای بی سر و پاست!! اگه ما بخوایم بگیم با اون دخترای به اصطلاح خراب هیچ فرقی نداریم! اما شاید منم دلم از یه چیزی پر باشه اعصابم خورد باشه دلم بخواد بگم فلان چیز رو به تخمم هم نمیخوام بگیرم!!!! آره من این عضو رو ندارم اما دلم میخواد تو عصبانیت بگم!! چی فکر میکنین راجع به من؟ یه دختر بسیار سطح پایین جنوب شهری؟ یه دختر ول خیابونی؟ دختری که از تربیت خانوادگی برخوردار نیست و اصلا قابل اعتماد نیست؟ چی؟ خوب من مطمئنا هیچ کدوم از گزینه های بالا نیستم بنابراین وقتی عصبانیم به همون حرفهای بدی که تو بچگی یاد گرفتم( الاغ بی معرفت و...) بسنده میکنم چون گفتن یه ناسزای زننده اینقدر دل خنک کنک نیست که ارزش اینهمه اتهام رو داشته باشه! بودن تو این دنیای مجازی که نه کسی من رو میبینه و نه من کسی رو و جنسهامون تنها در حد اسممون خلاصه میشه برام یه غنیمته! اینجا من میتونم با افراد فارغ از جنسیتشون ارتباط برقرار کنم اینجا پسر و دختر بودن برای من فقط در حد یه اسم پسرونه و دخترونه ست! اینجا قضاوت دیگران برام وحشتناک نیست از برداشت ها یا سوئ برداشتها نمیترسم! اینجا رو ذات خودم سوارم!
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم آبان 1387ساعت 12 بعد از ظهر توسط مینو
|
|
||
|
|
|
|
|
چند هفته پیش شوشتر بودم الانم اهوازم فردا هم آبادان ! خرمشهر رو هم که البته از انوار وجودم بی بهره نمیذارم! به این سفر بیشتر از اکسیژن نیاز دارم !!
فردا من و مامان و طراوت ( خواهر ما بین من و ترنم) خرابیم رو سر زینب! البته مامان اینا دو روزه بر میگردن اما من .... آی حال میده کنگر ... آی کاربرد داره لنگر... و اما عروسی... بابا بی خودی جیغ و ویغ کردم! لباسم خیلی هم عالی شده بود هم خودم هم بقیه ٪۱۰۰ راضی بودیم! فکر کنید صد درصد ها! شب که بر گشتیم مامان موقع خواب میگفت: هستی چشم هام رو که میبندم تو با اون لباست میای جلوی چشمم ! همچین مامانه با ذوق و شوق تو جشن بهم نگاه میکرد که باورم شد اون هفت میلیون جراحی پلاستیکی رو که لازم دارم انجام دادم! شب هنگام بعد از ورزش گروهی ما سه خواهر و اسفند دود دادنهای مادر بسیجی تصمیم گرفتیم کپمون رو بذاریم... بعد از ازدواج این خواهر ای اجنبی پیش نیومده بود که هر سه تامون شب پیش هم تو یه اتاق بخوابیم و این فرصت دیشب دست داد همه تو اتاق من بودیم و چون میخواستیم صبح زود حرکت کنیم صرف نداشت که واسه همه جا بندازیم این شد که منو ترنم روی تخت من خوابیدیم و طراوت روی تشک رو زمین! اما تا ساعت ۳ نصف شب ما در حال هرهر و کر کر بودیم هی میگفتیم آقا بسه دیگه بخوابیم و همه ساکت میشدیم بعد میدیدم که تخت داره میلرزه چرا که ترنم باز یاد یه خاطره دیگه از بچگیمون افتاده بود و داشت زیر پتو غش غش میخندید و.... خیلی خوش گذشت! خیلی.....
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه هجدهم آبان 1387ساعت 1 بعد از ظهر توسط مینو
|
|
||
|
|
|
|
|
اَه اَه اَه این چه نظری بود من دادم! اَه! لباسم عالی شده بود شده بودم فرشته! جو گیر شدم گفتم جلوی دامنم رو کوتاه کنه! اَه اَه اَه افتضاح شد! شدم دلقک!
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم آبان 1387ساعت 9 قبل از ظهر توسط مینو
|
|
||
|
|
|
|
|
اگه خدا قبول کنه دارم کور میشم! بسکه وبلاگ گردی میکنم. اجرم با آقا ابا عبدالله!! خو لامصب داری کور میشی کمرت داغون شده از رو نمیری؟!!! جنون داری مگه ؟ آیا؟!! بقول مامانم مثکه مزد میگیرم واسه این نت بازی هام که اینقده با پشتکار و دلسوزانه از چشم و جون و وقتم مایه میذارم! آقا یعنی من 7 صبح( بلکه هم زودتر)که چشمهام رو باز میکنم، هنوز خودم رو تو آینه ندیدم اول دکمه پاور رو میزنم بعد شروع میکنم به شونه و جمع و جور کردن موهام و تا ویندوز بالا بیاد یه آبی به سر و روی مبارک میزنم و... بسم الله... آقا دیگه شروع میشه تا ساعت 9 که کامنتهام رو جواب میدم و وبلاگهای به روز شده رو میخونم و کامنت میذارم! بعد از این امر خطیر و با فریاد معده آسیب دیده مسکین یاد صبحانه میوفتم یه ربع طول میکشه تا صبحانه رو میل بفرمایم بعد دوباره مثل این ندید بدید هایِ کامپیوتر ندیده ی بدبخت دوباره چیپ میچسبم به صندلی کامپیوتر و اینبار سانس امید آزاری شروع میشه و اعصاب اون مهندس بیچاره پرمشغله رو با انبوه کامنتهای با ربط و بی ربط خط خطی میکنم!! بعد که اشکش درومد و شروع کرد به بی محلی دیگه خیالم راحت میشه و میذارمش کنار واسه فردا!! و میرم سراغ بقیه وبلاگها تا ساعت 1.30 که بدو واسه نهار! هنوز نفهمیدم نهار چی بود و چی خوردم دوباره زرتی میشینم پای بساط! بله!! بساط اعتیاد که حتما نباید منقل و سیخ و وافور باشه. خوب میتونه مانیتور و کیبورد هم باشه!! خلاصه جونم براتون بگه که این هست تااااااااااااااااااا ساعت چهار عصر که دیگه حس میکنم مویرگهای چشمهام به شدت میسوزه و کمرم هم درد میکنه بازم به شدت!! اونوقت دیگه اجباراً میکشم کنار و دوباره میام تو آینه میبینم که بَه چشمهام رژلبی شدن اما با اندکی تامل در میابم که سفیدی چشمها رو نمیشه آرایش کرد پس این خود چشمهام هستن که شدن دو کاسه خون!! |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه چهاردهم آبان 1387ساعت 8 قبل از ظهر توسط مینو
|
|
||
|
|
|
|
|
اسفند سال 83 هوا به شدت سرد بود این رو از پوشش بقیه میفهمیدم و لرزیدنهای ترنم. اما خودم یه تیکه آتیش بودم داغ داغ... حتی پالتوم رو دادم ترنم بپوشه و خودم یک لا قبا زدم بیرون و تمام مسیر خونه تا قبرستون رو پیاده اومدم. بارون یکریز میبارید و همه جا مه گرفته بود... هنوز نه مادربزرگ رو اورده بودن نه جمعیت رو... تنها بودم و در این صبح ساکت تمام ذهن و نگاهم توی قبری بود که هنوز خالی بود و قرار بود بشه خونه مادر بزرگه! بی هیچ قصه ای!!....به سرم زد که برم تو قبر و حتی توش دراز بکشم تا ببینم دنیا از اون پایین چه شکلیه! خواستم برم اما ترسیدم دیگه نتونم بالا بیام چون بارون یه ریز میبارید و همه جا لیز و گلی بود! قبر هم همینطور! منم تنها بودم وکسی نبود کمکم کنه! دوست نداشتم وقتی بقیه میان من رو تو اون وضعیت ببینن و فکر کنن که قاطی کردم..... نه گریه میکردم نه میلرزیدم نه میترسیدم... هیچی! فقط داغ بودم و وزش بادهای سرد زمستونی فقط میتونست یه خورده صورتم رو خنک کنه!.... جمعیت اومد... مادر بزرگ اومد..... یادمه ترنم گفت که بالای قبر نیاستم میگفت تو تاحالا میت ندیدی شب خواب میبینی!! اما من موندم... ....هیچ صدایی نمی اومد جز صدایی که میگفت ... بنت باقر...ربی.... سرم رو بلند کردم عموی برزگم رو دیدم که دورتر ایستاده بود و عینک سیاه بزرگی به چشم زده بود... صدای گریه ضعیف ترنم رو از پشت سرم میشنیدم... دیگه هیچی یادم نمیاد جز قبر... قبر... قبر....و چند تار موی مادربزرگ که از روسری سفیدش بیرون افتاده بود...... ___________ این روزا خیلی دلتنگ مادر بزرگم! خیلی! امکان نداره یادش بیوفتم و چشمهام تر نشه.... ......... بعدا نوشت: دوستای گلم من ناراحت نیستم فقط امروز بارونیه و اینه که دلم یه خورده گرفت و زد به سرم که این پست رو بذارم! لطفا کامنتهای تسلیت و غمگین و سنگین!! نذارین! دلم بیشتر میگیره! اما چطور میشه با همچین پستی خندید؟! باور کنید میشه! یه خورده ابتکار و خلاقیت میخواد! بازم بهم ثابت کنید که دوستان بامزه و خلاقی دارم! |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه سیزدهم آبان 1387ساعت 7 قبل از ظهر توسط مینو
|
|
||
|
|
|
|
|
چقدر این عمو قناد نچسبه! شما هم همین حس رو نسبت بهش دارین یا تنها منم که باهاش مشکل دارم؟! یه جوریه! موقع اجرا اصلا معلوم نیست نگاه و حواسش سمت کیه و همیشه هم عجول و مضطربه!! وسط بازی خودش تمام حواسش به کارگردانی فیتیله ای هاست! خوب چی میشه اگه همون پشت دوربین بمونه و هی کج کجی نپره وسط این سه تا هنر مند؟!!! میخواد مثلا با هیجان و شاد اجرا کنه اما نمیدونم چرا فکر میکنه واسه اینکار باید هی کج و راست بشه و هی باسنش رو کج کنه و یوری راه بره! اصلا هیچ سنخیتی با هم بازی هاش نداره ! بخصوص با اون ریش و سن و سال دایاناسوریش تبدیل شده به یه وصله نچسب تو این برنامه شاد و قشنگ! ______ پ نوشت: این چند روزی که نبودم واسه خاطر مشکلات کامپیوترم بود! البته از این ور و اون ور کامنتهاتون رو میخوندم اما امکان جواب دادن به کامنتهای قشنگتون و همچنین سر زدن بهتون برام نبود! شرمنده! پ نوشت2: همچنان کامپویترم اسقاطه!!!!! |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه دوازدهم آبان 1387ساعت 9 قبل از ظهر توسط مینو
|
|
||
|
|
|
|
|
بعد از صغری کبری چیدن های بسیار و قبول یه میلیارد شرط و شروط و کلی قسم و آیه خوردن که فقط تو فرهنگ شهر که خیابون هاش وسیع و خلوته برونم و.... بابا با دست و دل لرزون و بدون رضایت قلبی ماشین رو داد دستم که تنهایی بزنم بیرون!
خودم هم کلی نذر و نیاز کردم که اتفاقی نیوفته! یکی نیست بگه آخه دختر مگه مرض داری؟! خوب بذار این گواهینامه دست برسه یه خورده هم دستت پر بشه بعد تنهایی بشین پشت فرمون! اگه اینطوری تصادف میکردم که بیمه یه قرون نمیداد که! واقعا عجب پدر بی فکری که ماشین رو دست همچون منی داد! میبینید تو رو خدا چه پدر هایی پیدا میشه؟! البته چون دختر های زبلی هم مثل من پیدا میشه خدا رو شکر هیچ اتفاقی نیوفتاد! میبینید چه دخترهای گلی پیدا میشه؟!! داشتم کنار بلوار ملاصدرا واسه خودم خوش خوشان میرفتم که دیدم شوهر خاله محترم با اون چشمهای بسیار ضعیفش به تنهایی داره تو آفتاب پیاده گز میکنه! حس نوع دوستیم گل کرد واسش چند تا بوق کوتاه زدم! اما بنده خدا نشنید! اومدم سمت راست جاده پشت سرش آروم کردم و بیق بیق!! دیدم بنده خدا رو خودش نذاشت و روش رو کرد سمت پیاده رو!! اومدم کنارش و با خنده گفتم: بابا نترس هستی ام بیا بالا! برگشت و به طرز خفن خوفناکی بهم چشم غره رفت!! این که شوهر خالم نبود!!!!!!!!! اینقده هم اخمش بد بود که جای هیچ توجیه و عذر خواهی باقی نذاشت! بی تربیت! آدم نشناس!! نکات آموزنده این پست: ۱ـ در حالی که با این دست فرمونتون حتی خودتون هم تأمین جانی ندارید بی خود واسه آشنایان بیق و بْق نکنید! ۲ـ اگه کردید دیگه پیله نشید! ۳ـ اگه شدید و پشت بندش هم در حد مرگ ضایع شدید کم نیارید و یه توضیحی بدید! ۴ـاگر کم آوردیدو .... باید بگم که کارتون از اول هم اشتباه بوده!!!!
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه نهم آبان 1387ساعت 8 قبل از ظهر توسط مینو
|
|
||
|
|
|
|
|
عاشق آواز خوندنم ! موقع شستن ظرفها، آرایش کردن، شستن حیاط و از همه مهمتر تو حمام که صدای آدم صاف و اکو میشه شیش دانگ میزنم زیرش!! تعریف از خود نباشه اما فکر میکنم واسه خوندن صدای خیلی خوبی دارم. گرم و رسا! آهنگ ها رو هم خوب در میارم ! یادش بخیر خوابگاه که بودم موقع غذا پختن توی آشپزخونه یا موقع استحمام میزدم زیر آواز! ناکس ها هنوز رو دور حظ بردن نیوفتاده بودم که از اتاقهایی اطراف میومدن که: خانم یه خورده آروم تر!!!!!! هنر نشناس ها!! حسودها!! تنگ نظر ها!!! الان یه آهنگه هست از افتخاری که مدتیه خرابش شدم قراره یه قسمتیش رو هم بذارم رو وبلاگم ! "شبان عاشق" اگه شنیده باشین! دو هفته ست دارم میخونمش ! حالا اگه هنرشناس باشید از من خواهش میکنید که با صدای خودم این تصنیف رو بخونم و همون رو تو وبلاگم پخش کنم!!!!! اگر هم که نه مطمئن باشید با جامعه هنری قهر میکنم و دیگه هیچکس صدای من رو نخواهد شنید! پ نوشت : ترنم همیشه بهم میگه تو هم به شعر گند میزنی هم به آهنگ!!!!! |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه هفتم آبان 1387ساعت 8 قبل از ظهر توسط مینو
|
|
||
|
|
|
|
|
ایستادم جلوی میز آینه ام و به نشانه تهدید و اتمام حجت انگشتم رو واسه تصویرم تو هوا تکون میدم: هستی بار آخرت باشه ها! واسه من از این اداها درنیار!... آخر سر هم به غلط کردم و قول شرف دادن میوفتم! اما چه فایده؟! مگه این مردم فضول میذارن راحت زندگیمون رو کنیم؟! ای به گور پدرشون!! بذار از اول بگم . فقط بدونید به شدت عصبانی ام !! خانم محترم روز تولدم زنگ زده واسه تبریک! همه میدونن که روز تولد خانمها واسشون یه روز خاصه! روزی که کارهای نکرده و نیمه تمامشون جلوشون رژه میره و من یکی اگه تو این روز خودم رو با جشن یا بیرون رفتن سرگرم نکنم احتمال اینکه پاچه کسی رو بگیرم زیاده! همون اول کلام درومده که: هستی جان میخونی واسه ارشد؟ هستی جان!!: نه اصلا حسش نیست! ... مبلغی یادآوری میکنه که تو درس خون بودی و باهوش بودی و حیف بودی و کوفت بودی و مرض بودی و ... خانم محترم: خوب پس کار چی؟ اصلا دنبالش هستی ؟ .... هستی جان!!: بله! فلانی هم یه قولایی بهم داده . ایشالا امسال ردیفه! همون زنیکه محترم: پس الان تو خونه چیکار میکنی؟ اهل تلویزیون و بیرون رفتن که نیستی، کار چندانی هم که تو خونه نداری، پس چی کار میکنی؟!!!! دلم میخواد بهش بگم: بابا خوب دارم زندگیم رو میکنم ! مگه بقیه ملت چی کار میکنن؟! همه اعمال شاقه عالم که زاییدن و آیین شوهرداری و سگ دو زدن نیست! خوب چی کار کنم که کار نیست ؟ که اونی که مورد تاییدم باشه هنوز پیدا نشده که حتی یه ابسیلون حس کنکوری شدن تو جونم نیست..... اما هیچ کدوم از اینها رو نگفتم وگرنه میشدم لکوموتیو ران یه قطار از اتهامات ، که باید اوو اوو چیکو چیکو کنان با خودم میکشوندمشون!! عوضش راحت ترین و بدترین راه رو انتخاب کردم: دروغ!! _ کتابهای مرتبط با رشته ام رو میخونم! حالا فکرش رو بکنید من ماه هاست که حتی لای یه کتاب جامعه شناسی رو هم باز نکردم! میپرسه: روزی چند ساعت مطالعه میکنی؟ ... این از اون سوالهائیه که سگ پدر سگ همسایه رو میاره جلوی چشم آدم !! _ 3 الی 4 ساعت!!!! ( اگه میگفت چند ساعت تو نتی میتونستم به جرات بگم 6 ساعت!) زنیکه مثلا محترم: خوب پس یادم باشه خواستم بیام دزفول حتما کتابهات رو بینیم ! از تحلیلات جامعه شناسانه لذت میبرم! تو دلم گفتم نه تو بیا تو کار من فضولی کن که بیشتر لذت ببری! حالا من باید برم اقلا 30 هزار تومن کتاب جامعه شناسی با هم بخرم واسه صحنه سازی روز 5 شنبه! اینقده بدم میاد کسی تو کارم باریک بشه که نگو!! بعضی ها اینقده پررو و وقیح هستن که اگه یه ذره کوتاه بیای شماره لباس زیر آدم رو هم میخوان بدونن!!!! پ نوشت: کسی با این مورد آخر، بخواد شوخی کنه لهش میکنم ها! |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه پنجم آبان 1387ساعت 2 بعد از ظهر توسط مینو
|
|
||
|
|
|
|
|
آقا خدا وکیلی به یه چیزی توجه کردین؟! دیدین دخترا اگه قرار باشه حسادت کنن فقط به همجنس خودشون حسادت میکنن اما پسر ها نسبت به هر دو جنس حسادت به خرج میدن!! مثلا خود من هر بار خواستم با پسری در مورد موضوعاتی مثل عرفان یا فلسفه یا حافظ و .... در حد فهم و اطلاعات خودم بحث کنم، اولش خوب بوده طرف پا به پا ومنصفانه بحث میکرده! اما این تا اونجای قضیه ست که میخواد ثابت کنه که چقدر کتاب خونده و چقدر بارشه و در ضمن شاید بتونه مخ ما رو هم از این رهگذر بزنه! اما از این به بعدش که کم میاره یا نمیتونه قضیه رو بگیره و هضم کنه یا بفهمه... یهویی برزخ میشه سعی میکنه بهم تحمیل کنه که دارم اشتباه میکنم و این بحث ها اساسا بی فاید ست و مال آدم های هپروتی!!!! حالا تا دو دقیقه پیش داشت از مراحل سیر و سلوک عر فانی اش میگفت ها! یهو ورق برگشت و شد مرد روزگار خودش! که نباید ذهنش رو انبار این اباطیل کنه!! دیگه چیزی برای عرضه نداره اما حاضر هم نیست که شنونده باقی بمونه تا شاید بحث خیلی مفیدتر تموم بشه! تحمل نداره ببینه یه دختر ( جنس دوم!!!) بهتر از اون قضایا رو تو ذهنش حلاجی کرده و به نتیجه رسیده! و با اینکه تو خیلی خیلی عادی و تعمدا جوری که مسلط به نظر نیای باهاش بحث کردی اون حس میکنه که داری بهش فخر می فروشی و میخوای بکوبونیش! حالا هی تو صدات رو پایین تر میاری و با بی تفاوتی بیشتر و تکان های دست کمتر حرف میزنی اما اون بیشتر جری میشه تا جایی که میترسی نکنه یه وقت جر بخوره!!! |
||
|
+
نوشته شده در شنبه چهارم آبان 1387ساعت 9 قبل از ظهر توسط مینو
|
|
||
|
|
|
|
|
خداوندا به تمام پدران بازنشسته بیاموز که اینقدر به اتاق های فرزندانشان سرک نکشند و با دلخوری گوشزد نکنند که "چرا تختت رو آنکارد نکردی"!!!!
و در جواب ما كه ميگوييم پدر مگر اینجا هم ارتش است ؟ مگر اینجانب سربازتان هستم؟ نفرمایند یعنی یه سرباز صفر باید از دختر من منظم تر باشد ؟!!!!! خداوندا به تمام مادران بیاموز که هی مانع مش و رنگ کردن دختران مجردشان نشوند! آخه پروردگارا مگر ما دل نداریم؟ این هم شد حرف که مردم رنگ میکنن که موهاشون رنگ تو بشه تو میخوای موهات رنگ کی بشه؟!!! بار الها به برادران بزرگتر بیاموز اینقده ما رو کودک فرض نکنند و برای ۱۲ سال اختلاف سنی با عنوان" دخترم" صدایمان نزنند! خدای خوب و مهربان به این برادران کوچکتر بیاموز که حواسشان باشد که از ما کوچکترند تا آسفالتشان نکرده ایم!!! خدا وندا دیگر عرضی ندارم جز تقاضای بهروزی و تندرستی برای خودم! پی نوشت نا مربوط: بالاخره خراب شدم رو سر ترنم! یه ماه بود که میخواستم واسه خرید بیام اهواز اما مرتب یه چیزی پیش میومد که نشه! الان هم از محل کارش دارم آپ میکنم!( با اینتر نت بیت المال)! بچه ها هرکی اهوازه بگه یه قرار بذاریم همدیگه رو ببینیم! |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه یکم آبان 1387ساعت 1 بعد از ظهر توسط مینو
|
|
||