تبليغاتX
تپه های گل بابونه
خواهان معاوضه کامپیوتر خود با یک عدد آفتابه پلاستیکی( ترجیحا قرمز رنگ) میباشیم!
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387ساعت 6 قبل از ظهر  توسط مینو  | 

ما به اصطلاح آدم بزرگها گاهی چقدر نیاز داریم که مثل بچه ها باهامون رفتار بشه! درموردمون قضاوت نکنن!بهمون آسون بگیرن.... همون دیگه کودک درونمون رو تحویل بگیرن!.....
اگه بگم چی شد که خواستم و قبول شدم ، باور میکنین؟ بهم نمیخندین؟!!
هیچی! ظاهرا خیلی ساده:
عمو حمید عزیز بهم گفته بود اگه قبول بشم پیشش جایزه دارم!!!
همین!
فکر میکنین به خاطر کادو بود که برای اولین بار به صورت جدی تصمیم گرفتم که حتما قبول بشم؟ نه!!
واقعیت اینه که وقتی خودِ کودکمون ذوق زده میشه مطمئنا خودِ بزرگسالمون هم انرژی میگیره!

قسم میخورم که دیروز که واسه تمرین میرفتم آموزشگاه و همین امروز صبح که میرفتم واسه امتحان تمام طول مسیر رو با خودم تکرار میکردم که "پیش عمو جایزه دارم"!!
نه اینکه فکر کنید واقعا قراره کادو رو بگیرم! چون اولا راضی به زحمت حمید رضا جان نیستم و در ثانی امکان گرفتنش برام نیست! ولی همین حس شیرین کودکانه و همین تطمیع کودک وجودم واقعا برام جذاب و شیرین بود!
احساس میکردم که کودکی دبستانی ام که به شوق گرفتن جایزه از باباش میخواد ریاضی رو بیست بشه!
چقدر گاهی دلم بچگی کردن میخواد!!
کاش این همه سختگیر نبودم.......
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387ساعت 4 بعد از ظهر  توسط مینو  | 

يوووووووووووووووووووووووهوووووووووووووووووووووووووو

 قبووووووووووووووووووووووووووووول

شدم!!!!!!!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387ساعت 11 قبل از ظهر  توسط مینو  | 

خوب من چی کار باید میکردم؟! مامان که هیچوقت عادت نداره از بچه هاش جلوی بقیه تعریف کنه ! اون هم که هروقت چشمش به ماها میوفته شروع میکنه تند و تند از هنرهای نداشته پریسا تعریف کردن!( نمیدونم چرا عقده تفاوت من و پریسا براش حل نمیشه)!
منم گفتم پاشم و یه بار هم که شده واسه رو کم کنی یه کیک شکلاتی شیک درست کنم!
... حیف که بلد نبودم! هووم!! پودر کیک آماده! این خیلی راحت بود. یه خورده آب و روغن و سه تا تخم مرغ همه چیز حله!
خلاصه پودرمون کیک شد و منم با شکلات مایع و تراشه های شکلات تخته ای روش هنر نمایی کردم!
من: چطوره زندایی؟
زندایی: خیلی خوبه از کجا خریدین؟
من: وا !! زندایی؟! خودم درست کردم؛ دست کم گرفتین ها!!!!
زندایی: آفرین خیلی خوبه! پریسا هروقت کیک شکلاتی درست میکنه یا کمرنگ میشه یا تلخ!
مینو: حتما میزانها دستش نیست خوب!
زندایی با نگاهی تحسین آمیز یه "آره" طمع کارانه و کشیده گفت و پرسید: تو به چه نسبت کاکائو به مایعت اضافه میکنی؟!
وااای!! من چه میدونستم!؟ پودر آماده بود و اصلا نمیدونستم نسبت موادش چه جوره! داشتم چرت و پرت میگفتم که تلفن زنگ خورد و منم پریدم رو گوشی و اینقدر لفتش دادم که زندایی عزیز همه چیز یادش رفت!

برای شادی روح الکساندر گراهام بل صلوات بلند ختم کن!
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم مهر 1387ساعت 7 بعد از ظهر  توسط مینو  | 

نشستم حساب کردم دیدم از این پولی که مامان بابت خرید کیف و مانتو و شال و کفش و.... داده حدود بیست الی بیست پنج هزار تومن اضافه میاد!

حالا به نظرتون این پول رو تو چه کاری بندازم که پولم نخوابه و رشد کنه؟!!!!!!!!

ــــــــــــــــــــــــــ

پی نوشت: دنبال یه سرمایه گذاری سود آورم!!

+ نوشته شده در  شنبه بیستم مهر 1387ساعت 6 بعد از ظهر  توسط مینو  | 

مامان: مینو بی بی "غ" هست؟!/ مینو: خوب؟ زن آیت الله"غ" دیگه؟!/  آره! صبح که نبودی زنگ زدن که فردا عصر واسه پسر خواهرش بیان!/  خواهرش اینا هم مثل خودشون اسم و رسم دارن؟!/ لابد! نمیدونم!/ خوب حالا چه کاره هست؟ چی خونده؟/ راستش به احترام بی بی نپرسیدم!/ بابا میپرسیدی  یه وقت علاف نشیم!/  این آشناست فرق میکنه خوبیت نداره ! بعد هم اینا که آدم الکی معرفی نمیکنن به ما! تازه چون خواهرش اینا دزفول نیستن قراره پسره رو هم همین فردا با خودشون بیارن!؟ / بی خود.....

حالا موندم چی بپوشم که کاملا پوشیده باشه و لازم نباشه عینهو این دختر های دم بخت چادر سفید گل صورتی سر کنم ( و احیانا سینی چای بدست از هول نگاه های شادوماد چای رو روی خشتکش چپ کنم)! نهایتا میزنم به بیخیالی و ... زنده باد مانتو مجلسی و شال!

واسه همه آتیلا و کیانوش و ارشیا میاد خواستگاری و واسه ما حسنعلی!! بعد از اینکه مامان دوبار صدام کرد قدم رنجه فرمودم و وارد شدم! نمیدونم چرا هر بار نگاهم به حسنعلی جون(جان جانان) می افتاد ناخواسته لفظ فاخر " مرتیکه الدنگ" تو ذهنم وول میخورد!! به جان خودم سه بار بیشتر نگاه نکردم ها! تازه یه بارش هم غیر عمدی و ناخود آگاه بود! بار اول به نظرم گیج و گلابی اومد بار دوم کشف کردم که مردمک چشم راستش یه هوا شمال شرق میزنه! بار سوم فهمیدم بدجوری برام دافعه داره(البته تو همون لحظه اول هم که سلام کرد این رو حس کرده بودم)!

بعد از ده دقیقه خسته از نگاه های دزدکی‌ تابلوی حسنعلی٬ معذرت خواهی کردم و اومدم بیرون! با بلند شدنم یهو سکوت شد و بعد از یه دقیقه مامانم خبر اورد که اجازه خواستن با هم حرف بزنید!!!!

حسنعلی: حال شما خوبه؟/م: ممنونم/ح: خوب بفرمایید!/م: من حرف خاصی تو ذهن ندارم شما بفرمایید!/ ح:خانم"ح" فرمودید دانشگاه رفتید؟/حس میکنم معذبه و نمیدونه از کجا باید شروع کنه. میخوام جو رو یه خورده واسش عادی کنم واسه همین با خنده میگم: یادم نمیاد فرموده باشم ! اما بله!ح:کدوم دانشگاه ؟/ م: چمران اهواز!/ ح: روزانه؟/ حوصلم داره سر میره سوال بی خود میپرسه در حالی که نفسم رو میدم بیرون میگم : بله/ح: این رشته های انسانی فقط به این درد میخوره که مفتی بخونیشون وگرنه..../ م: هووم! انگار زیادی بهش رو دادم تصمیم مگیرم دوباره معذبش کنم!/ح: شما سوالی ندارید از من؟/ م: خیر ! من جواب خیلی از سوالاتم رو حین صحبت کردن و سوالات شما میگیرم!( به وضوح میبینم که جا خورده و حس میکنه زیر ذره بینه! موفق شدم معذبش کنم!/..../ ح: خیلی ها تو همسایه و فامیل آروز دارن من دخترشون رو بگیرم! حالا نظر تو چیه؟/ لب بالام رو به تصور سیبیل میجوم و با تمسخر و به حالت نمیدونم ابروهام رو می اندازم بالا!/ ح: این رو هم بگم که تا حالا لب به سیگار نزدم ! حالا نظر تو چیه؟؟ کلافه شدم : خوبه!/ ح: شما سوالی ندارید؟/ م: خیر!/ ح: کار واسه رشته شما پیدا میشه؟/ م: مثل بقیه رشته ها الان کلا بازار کار کساده!/ ح: رشته های انسانی به هیچ دردی نمیخوره! علافیه!/ م: شما چی خوندید؟/ ح: من فنی حرفه ای بودم.../ یه خورده عصبی شدم ٬ میزنم وسط کلامش: دانشگاه رو میگم!/ ح: من دانشگاه نرفتم!/ اساسی برام سوال شده که چی داره که جرات کرده بیاد خواستگاری! میپرسم شغلتون چیه؟/ ح: والا یه مدت سر ساختمون های داییم کار میکردم الانم تهرانم٬ کار ساختمونی انجام میدیم!/ م: یعنی دقیقا چه کاری؟/ ح: نظارت سر مصالح و خرید و فروش و.../ م: ۱۲ ماه سال رو سر کارید؟/ با خنده ای که انگار داره میگه دلت خوشه ها میگه: ما سه ماه از ۱۲ ماه رو سر کار باشیم کلاهمون رو می اندازیم هوا!

دیگه عصبانی نیستم ماتم برده!

ننه جونش صداش میکنه که : تموم نشد؟ سریع به شادوماد میگم: من دیگه سوالی ندارم میخوام زود تر گورش رو گم کنه و بیشتر از این وقتم رو نگیره!

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم مهر 1387ساعت 9 بعد از ظهر  توسط مینو  | 

دنبال اون مورد مهربون و مناسبی ام که این انگشتر الماس نشون رو برام بخره!

راستی یادم باشه جریان یکی از خواستگارهام رو براتون تعریف کنم یه خورده بخندیم!
+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم مهر 1387ساعت 9 قبل از ظهر  توسط مینو  | 

هی میگم داماد عزیز وقتی جلوی این بچه پای برنامه های سیاسی تلویزیون میشینی, مراقب حرفات باش!
بیا! بچه رو بردن مهد, همون روز اول خانم مدیر فرمودن این بچه از فردا نباید بیاد مهد!!!
حالا نگو وروجک ما جلوی همه بچه ها بلند فرموده اند: پدر س.گ ....!!!( شخص اول مملکت رو بذارید جای این نقطه چین ها!).
بگو چه آدم کم سواد و پرتی بوده این خانم مدیر که نتونسته از حرف یه بچه چهار ساله بگذره!

گفتم پدر س.گ یاد سوتی چند سال پیش خودم افتادم!
آقا سر کلاس, استاد زبانمون پای تخته نوشت god father " و پرسید همتون که دیگه میدونید یعنی چی؟! منم زرتی جلوی 50 تا دانشجو, با صدای بلند درومدم که: یعنی س.گ پدر!!!!!!!!!!!!
با اجازتون یه لحظه هم به معنی حرفی که زدم فکر نکرده بودم و خیر سرم داشتم ترجمه تحت الفظی میکردم!
حالا بگذریم از اینکه" پدر خوانده "رو "س.گ پدر"معنی کرده بودم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
********
پ.ن: ببخشید که این پست یه خورده بی ادبانه شد!


+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم مهر 1387ساعت 9 قبل از ظهر  توسط مینو  | 

بالاخره تونستم یکی از بچه های مجازی رو واقعی کنم و از یه شهر دیگه بکشونم خونمون!
یاد بگیرید شماها هم بیاید( البته آقایون دسته گل و مادرشون یادشون نره! حتما با خودتون بیارید!!!)
زینب( قاطی پلو) و ترنم سه شنبه اجلال نزول فرمودند. امروز بعد از ظهر هم تشریف بردن!
خیلی خوش گذشت! یه روز صبح سه تایی رفتیم خرید. من و زینب که تو پاساژها تند وتند حلقه و لباس عروس انتخاب میکردیم!
من: زینب جون بیا از همین حالا انتخاب کنیم که فردا هول هولکی نشه! زینب: آره من از اون حلقه سومیه خوشم میاد! من: نه اون خوب نیست تکراریه.. وای به خدا من انتخاب کردم اینو باش ...دومی از بالا خیلی شیکه! ترنم: خجالت بکشید!
من: زینب پول به اندازه کافی همرات هست بیعانه بدیم این یارو زرگره واسمون نگه داره؟!.........

اما اونی که بیشتر از همه میچسبید حرف زدن و جریان تعریف کردن موقع شستن ظرفهای نهار و شام بود! سه تایی تو آشپزخونه جمع میشدیم به حرف زدن ( این لذت رو فقط خانم ها درک میکنن) و .....
یه روز هم که ماشین رو برداشتیم و زدیم بیرون! البته که من پشت فرمون نشستم!!!!!!!!!!!! و بابام بغل دستم اون دو تا حسود هم صندلی عقب نشستن و هی کر کری میخوندن! منم آدامس گوشه لپ همچین ژست میومدم و هر جا که شلوغ تر بود و موتور و ماشین بیشتر بود بی خیال جاده عمدا روم رو برمیگردوندم و روی بینی ام رو واسه زینب چین مینداختم! اونم غش میکرد از خنده و میگفت : من به اعتماد بنفست بیست میدم( البته به طعنه)!
داشتم به یه میدون میرسیدم که دور بزنم.. بابا: ااا چرا راهنمای راست رو میزنی؟؟؟
زینب و ترنم: هر هر هرهر....
منم با خونسردی و اعتماد بنفسی ابلهانه: دارم راننده های دیگه رو تست هوش میکنم!
زینب : من اگه جای افسرت بودم صد باره ردت میکردم!
میگم خوب اونم داره همین کار رو میکنه دیگه!! بالاخره رسیدیم به خونه خواهره دارم دکمه آیفون رو میزنم که زینب خانم میپرسه: مینو یادته بهت گفته بودم که یه حس غریبی بهم میگه دفعه دیگه حتما قبولی؟ میگم : آره آره!
زینب: خوب الان میخوام حرفم رو پس بگیرم!.....................................

زینب جون چه زود سه روز گذشت ! جات یهویی خالی شد!!
*********
پی نوشت مخصوص هستی خانم: هستی جون دیروز خوابت رو دیدم ! خواب دیدم یه دختر کوچولوی ناز داری! تو کی میای خونمون؟!


+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم مهر 1387ساعت 7 بعد از ظهر  توسط مینو  | 

با خوندن چند تا از پست های سمیرا جون(دختر ایران) ناخود اگاه احساسم نسبت به زمانهایی که روحم از بدنم خارج میشد عوض شد! تا قبل از اون هیچ اهمیتی نمیدادم فقط هر بار که برام این اتفاق می افتاد خیلی میترسیدم و از خدا میخواستم که دیگه تکرار نشه!! چون کاملا غیر ارادی بود و زمانی هم که جدا میشدم روحم در حرکت تعادل نداشت! اگر چه احساس بی وزنی میکردم اما چون هیچ اطلاعاتی در موردش نداشتم و نمیدونستم بقیه هم همچین توانایی رو دارن و از طرفی میترسیدم که دیگه نتونم به جسمم برگردم برام جالب نبود!

در هر نوبت بیشتر از یه بار اینجوری نمیشدم اما بدترین دفعه اش اون روزی بود که خودم تو خوابگاه تنها بودم! نصف شب بود که دیدم باز دارم جدا میشم خیلی تمرکز و تلاش میکردم که روحم جدا نشه و در یه لحظه تونستم خودم رو جمع کنم و.... . بلند شدم!

چراغهای خوابگاه خاموش بود و هیچ صدایی نبود میترسیدم خجالت هم میکشیدم که برم سرپرست رو بیدار کنم و قضیه رو بهش بگم! مونده بودم چی کار کنم همش نگران تکرار این اتفاق بودم !قرآنم رو بغل کردم و چراغ های اتاق رو روشن کردم! قدری نشستم بعد که آروم شدم همونطوری که قرآن تو بغلم بود دوباره دراز کشیدم! اما از ترس خوابم نمیبرد.... باز آروم آروم از سر پنجه و ساق پام شروع کردم به جدا شدن تمرکزم رو رو پاهام میذاشتم از سینم جدا میشد ...باز بلند شدم نشستم ! چند بار این اتفاق اون شب تکرار شد..... دیگه واقعا کلافه شده بودم رفتم تو حیاط..... لب حوض دختری رو دیدم که تا قبل از اون تو بلوکمون ندیده بودمش با اینکه نصف شب بود شال سرش بود و نصف صورتش رو با شالش پوشونده بود و نشسته بود لب حوض و یه کتاب هم دستش بود نمیدونم چه کتابی بود اما تازه هفته اول_دوم ترم بود و لازم نبود واسه درس خوندن شب بیداری کشید! تنها چیزی که از اون دختر توجهم رو جلب کردهمین نا آشنا بودنش بود و دیگه اینکه نمیفهمیدم چرانیمی صورتش رو پوشونده ! روم نمیشد چیزی بهش بگم فقط رفتم سمتش و با خجالت بهش گفتم: من امشب همش کابوس میبینم میشه بیای تو اتاق من درس بخونی؟ من تنهام!!! قبول کرد وارد اتاقم که شد در رو بستم حس کردم یه جوری نگام کرد شاید ترسید نمیدونم! من طبق عادت در رو قفل کردم و کیلید رو به در گذاشتم! و خودم خوابیدم یه ساعت بعد دوباره از خواب بیدار شدم مهتابی اتاق روشن بود اما دختره تو اتاق نبود دیگه هم ندیدمش! بار ها این اتفاق برام افتاده اما چون خوشایندم نیست و هیچ کنترلی هم سرش ندارم سعی کردم فراموش کنم! این بار هم با خوندن چند تا از پست های سمیرای عزیزم ناخواسته برام جدی شد!

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم مهر 1387ساعت 12 بعد از ظهر  توسط مینو  | 

از بوی تند و زننده پماد رزماری بدم میاد! از پشت و پهلوی شل شلی پیرزن حالم بهم میخوره! چندش آوره ترحم به کسی که هیچ دوسش نداری !!!!!!!!!!
کسی که هیچ وقت براش مهم نبودی و تنها براش یه وسیله ای! کسی که همیشه با حساب دو دو تا چهار تا باهات برخورد کرده ! هیچ وقت کوچکترین قدمی برات برنداشته! بلد بوده محبت کنه اما نکرده!!
 چرا شب ها این همه راه میرم تا خونش تا پیشش بخوابم در حالی که بودن در کنارش فقط باعث ایجاد درگیری درونی برام میشه! تنفر از خودم از اون ....
چندش از مادر بزرگی که بی عاطفه و سرد و مغروره ! از خودم که چرا نمیتونم بخشنده تر باشم؟! چرا نمیتونم بی خیال اونچه که هست فقط برای رضای خدا کمکش کنم؟!!!!! چرا هر بار که میرم پیشش هیچی از احساسم به روم نمیارم و چنان با دلسوزی و از ته دلم به امورش رسیدگی میکنم که خودم هم  باورم میشه چیزی تو دلم نمونده اما پشت سرش میام اینجا و حرف دلم رو میزنم! بدترین نوع ریا!
 خوب چی کار کنم؟ دوسش ندارم... اصلا هم دوسش ندارم! از طرفی دلم براش خیلی میسوزه  میدونم نباید توقع تغییر ازش داشت! اما صدمات روحی کودکی چیزایی نیستن که از یاد آدم برن! هیچ وقت..........
+ نوشته شده در  شنبه ششم مهر 1387ساعت 4 بعد از ظهر  توسط مینو  | 

امروز رفتم ثبت نام واسه امتحان رانندگی و با کمال پر رویی دو تا فیش ریختم به حساب!!!!!!! و این یعنی آینده نگری یعنی اینکه من به رد شدن های بعدی امید دارم و حوصله ندارم هر بار واسه هزار تومن برم اون سر دنیا تو صف بانک ها!( کجایی دولت الکترونیک من؟!)
بعد از بانک هم اومدم آموزشگاه واسه ثبت نام دیدم اوه اووه اووووه بخورم اون اخم رضا گلزاریت رو !! مربی رانندگی آخریه رو میگم! اونجا ایستاده بود! همچین واسه من ابرو های پاچه بزیش رو در هم کشیده بود و آرنجش رو به میز منشی تکیه داده بود که انگار آلن دلونه! بی تفاوت از کنارش رد شدم و با منشی صحبت کردم تو دلم به شانس خودم فحش میدادم که چرا این مردک باید بفهمه که رد شدم؟! کارم که تمام شد خواستم برم که پرسید: رد شدی مگه؟ گفتم آره خدا رو شکر ! با پوز خند حرص درآری پرسید :چرا؟ گفتم: به خاطر کار کشتگی مربی های اینجا !
ابروهاش از تعجب بالا پریدن و خواست جوابم رو بده که با بی محلی روم رو برگردوندم و رد شدم اونم با پشتی صاف و گردنی برافراشته! اما اصلا حواسم به لبه آهنی پایین چار چوب در نبود و شترررررق خوردم زمین!!.... فکر نکنم تو عمرش هیچ وقت دلش اینقده خنک شده بود! درومد که: تو تو راه رفتن عادیت هم مشکل داری آبجی!!!!!!!! در حالی که تو دلم روده بر بودم از خنده گفتم: خیر مشکل تو دید شماست! گفت : پس چرا تو خوردی زمین!!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟ گفتم اگه چشم داشتید میدید که این لبه آهنی واسه همه خطر آفرینه و یه فکری واسش میکردید!!!
********
نکته آموزنده: سعی کنید در مواقعی که اساسی ضایع شدید بتونید هر چرتی هم که گفتید توجیهش کنید!

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم مهر 1387ساعت 1 بعد از ظهر  توسط مینو  | 

با وجود تمام تیکه پرونی هاش سر کلاس, اصلا لوده یا بی تربیت جلوه نمیکرد و با همه شلوغ بازی هاش, حساسیت هیچ استادی رو بر نیانگیخته بود!
اون اوایل من با کسی نمی جوشیدم و با خند های جمعی سر کلاس نمیخندیدم , اما این جاسم دهن که باز میکرد حتی برای زدن حرف های عادیش ناخودآگاه خندم میگرفت!
اوایل ترم دو بودیم که یه دو روزی غیبش زد.. . و اون روز صبح با دیدن آگهی فوتش تو دانشکده خشکم زد! خودش بود! همون اسم و فامیل! عکس خودش بود! اما باور کردنی نبود که اون بمب انرژی اینطوری یهو..........

دیر رسیدم... وارد کلاس که شدم خیلی ها چشم هاشون از گریه سرخ بود و استادمون هم که یه خانم مسن بود رفته بود سر منبر و داشت بچه ها رو تسلی میداد.... دوستهاش مشکی پوشیده بودن.....
آروم سلام کردم و رفتم یه گوشه ای نشستم! هنوز پنج دقیقه از اومدنم نگذشته بود و مشغول همین عزاداری ها بودیم که ......در کلاس با شدت باز شد و جاسم جفت پا پرید تو کلاس و گفت: به!.
....... چند دختر بی اختیار جیغ کشیدن.......استادمون داشت از ترس سکته میکرد! و دوستای مشکی پوشش که با هم تبانی کرده بودن بیشتر از همه غش غش میخندیدن!
+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم مهر 1387ساعت 10 قبل از ظهر  توسط مینو  |