|
|
|
|
|
لامصب سر هر پیچ... پشت هر چراغ قرمز ...هر جا که عشقش میکشید...!!! من مشکلی نداشتم اما کسی که بعنوان همراه باهام میومد مشکل داشت و البته خود مربی رانندگیم! خانوادم هم غیرتی میشدن و دلشون واسه من میسوخت هم اینکه بابت پولی که داده بودیم زورشون میومد کلاسها رو بی خیال بشن! 3 روز اول رو مامان اومد. اما دیگه نمیکشید میگفت تحمل نداره!گفتم گناه من چیه؟! بی همراه هم که نمیشه!گفت که من نمیدونم داداش کوچیکه رو با خودت ببر!! داداش کوچیکه آستانه تحملش بالاتر بود... 5 روز دوام آورد ... اما اون هم برید!! دست به دامان بابام شدم... بابا چیزی به روی خودش نیورد اما بعد از سه روز دراومد که: چرا گلشید رو با خودت نمیبری به عنوان همراه؟! گفتم :بابا گلشید بچه کوچیک داره نمیشه! فرمود : چرا نمیشه با بچه اش بیاد! یه روز هم گلشید رو بردم! هیچ کدومشون تحمل نکردن ببینید من چه میکشیدم با این شامه حساسم! خوب لامصب تو که این مشکل رو داری برو دنبال درمون یا اقلا کمتر غذاهای باد آور بخور ! چشم هام زرد شد تا دوره آموزشی گذشت... اون وقت میگن چرا تو امتحان رد شدی!!!! |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387ساعت 1 بعد از ظهر توسط مینو
|
|
||
|
|
|
|
|
بستگی به خود آدم داره.... یکی با یه ترانه خاص دیگری با دیدن آلبوم های عکس.... اما من با بوها و و عطر ها به شدت میرم تو فاز گذشته ها! گاهی با بوئیدن کیف مدرسه بچه های ابتدایی و استشمام بوی سیب و نون پنیرشون( که البته نون پنیر این روز ها کمتر تو کیف بچه ها پیدا میشه) یه هویی 13-14 سال عقب گرد میکنم! یه وقتهایی شده 20 سال برگشتم به عقب یعنی به زمان 2 سالگی!! مثلا وقتی بوی چوب سوخته میشنوم ناخود آگاه یاد روز های جنگ میافتم .. همون روز هایی که به خاطر موشک بارون به روستا های اطراف پناه میبردیم و اونجا زنان روستایی تو تنور های گلی با هیزم آتیش درست میکردن و نون میپختن! کلا به بوها حساسم البته نه هر بویی ها [نیشخند] اینجوریه که یه روز تصمیم گرفتم هر سال فقط از یک نوع ادکلن استفاده کنم... الان نه ساله که دم عید یه مارک ادکلن خاص میخرم و تا آخر سال فقط از همون استفاده میکنم و با شروع سال جدید دیگه ابدا از اون ادکلن استفاده نمیکنم حتی اگه بوش رو خیلی دوست داشته باشم! میذارم تو ویترین کمدم و هر وقت بوش میکشم تمام حال و هوا و خاطرات همون سال برام زنده میشه! البته تو دانشگاه هر ترم یه ادکلن میخریدم. نمیدونید چه حالی میده بوئیدن ادکلنی که ترم اول دانشگاه میزدم........ |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387ساعت 1 بعد از ظهر توسط مینو
|
|
||
|
|
|
|
|
درس "قصه عینکم " رو تو کتاب فارسی عمومی دبیرستان یادتونه؟ از کتاب "شلوار های وصله دار" ؟ رسول پرویزی؟....یادتون نیومد؟! .... ای بابا شما دیگه هستید؟! بی خیال...این رو بخونید از همون کتابی که یادتون نیست !!ببینید اولین چیزی که به ذهنتون میرسه چیه؟! ما مرد ها آدم های خود پسندی هستیم اگر به دیگران بر نخورد در رابطه با زنان ابله و احمق هم می باشیم. خود خواهی ما چنان است که خیال میکنیم هر زنی را دیدیم یک دل نه صد دل عاشقمان میشود. اگر خیلی عاقل باشیم لااقل خود را برای همسری و زندگی با او برابر میدانیم. این جهالت, مردها را به چاه می اندازد و غفلتی پدید می آورد که عاقبت خوشی ندارد. ... طبع بسیاری از زنان و دختران طبع مورچگان است .... بسیاری از خانم ها ودختران نیز دائما به فکر ذخیره عشقند . مرد را به هر صورت جزو ذخائر عشقی خود میدانند و دست رد به سینه اش نمیزنند و به حکم آنکه شاید دومی نگرفت اولی را از دست نمیدهند. همه را راضی نگه میدارند, تا خدا چه خواهد!( چاپ اول سال1336). توجه کردید تو روزگار ما چقدر همه چیز تغییر کرده؟! حالا دیگه آقایون هستن که به فکر ذخائر عشقی واسه روز مبادا شون اند! خانم ها هم که به برکت اعجاز لوازم آرایشی حق دارن که فکر کنن در هر رابطه ای اعم از رسمی و غیر رسمی باید عاشقشون شد اونم نه یه دل که صد دل...!!!!!!! |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387ساعت 1 قبل از ظهر توسط مینو
|
|
||
|
|
|
|
|
حس دانشجویی رو دارم که شب امتحانه و جزوه هاش تکمیل نیست.....! خیلی دلم واسه کلاس هاتون تنگ شده استاد! |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و ششم مرداد 1387ساعت 10 قبل از ظهر توسط مینو
|
|
||
|
|
|
|
|
چند وقت پیش داشتم از جلو تلویزیون رد میشدم( بله رد میشد چون کلا با دستگاه تلویزیون فارغ از نوع برنامه هاش مشکل دارم!) از این برنامه هایی داشت پخش میشد که یه برادر ریش مشکی و موتخت عین تصاویر کتابهای عربی دوره راهنماییمون , مجریه و یه روحانی هم مهمون برنامه هست و ملت زنگ میزنن واسه سوالات شرعی و غیر شرعیشون! یه دختره زنگ زد: با سلام !دختری 28 ساله هستم , دو خواستگار دارم یکی ده سال از من بزرگتر و دیگری دو سال از من کوچکتر با کدامیک ازدواج کنم ؟! با تشکر از برنامه خوبتون! ... بعد تق گوشی رو گذاشت ! به خدا همینجوری ها! مثکه این دو خواستگار دو روح در یک بدن بودن که تنها تفاوتشون همین اختلاف سنیشون بود! حالا این سوال چه ربطی به حوزه تخصصی حاج اقا داشت من نمیدونم .... اما دیدم حاج اقا بدون کوچکترین تامل یا توضیحی جوری که انگار با عالم بالا دست به یکی باشه !جواب داد : با اونی که ده سال از شما بزرگتره! گویا معانی و اسرار غیب شر شر به قلب ایشون میریخت که اینطور مطمئن و در جا پاسخ میداد!!!! |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت 2 بعد از ظهر توسط مینو
|
|
||
|
|
|
|
|
امشب بعد از مدت ها به یه خلوت رسیدم یه سکوت! بی نهایت آرومم... اتاق رو تاریک کردم و دراز کشیدم و چشم دوختم به نور ملایم گوی های رنگی لوستر. نه با گذشته کار دارم و نه با ترس و خیال بافی واسه آینده... فقط لحظه...! خودم رو میخوام دلم واسه خودم تنگ شده! شبهای قبل نمیفهمیدم کی خوابم میبره! نصف شب که پا میشدم میدیم هنوز چراغ های اتاق روشنه... خودم سر و ته رو تخت خوابیدم و به جای بالشت روتختی رو زیر سرم مچاله کردم... دستم خواب رفته و بی حسه... وسایلی که قبل از خواب دستم بوده( مثل آینه و موچین و دیوان حافظ و موبایل و ....) پخش و پلا رو تخت اند! ... چه خوبی سکوت... چه شیرینی آرامش... من و اتاق سر شار از انرژی مثبت و آرامشیم! با اینکه خیلی گرسنه ام اصلا دلم نمی خواد از این حس و فضا خارج بشم! قبل از اینکه خودم تصمیم بگیرم زنگ رو میزنن.... باز هم حبیب خدا داریم!! |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387ساعت 1 قبل از ظهر توسط مینو
|
|
||
|
|
|
|
|
بعضی به اصطلاح عشق ها فقط به این درد میخورن که بهشون پی پی بمالی!! دقیقا هیچ خاصیت دیگه ای ندارند با وجود این ضرر و زیان فراوون دارن! پس باخیالی آسوده پی پی مالی رو شروع کنید!!!!
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیستم مرداد 1387ساعت 12 بعد از ظهر توسط مینو
|
|
||
|
|
|
|
|
حالا من چی کار کنم واسه نهار؟!!اومدم برنج رو آبکش کنم قابلمه از دستم لیز خورد کل برنج ها ریخت رو فرش آشپزخونه!! ساعت یک ظهره و من باید جواب این دو طفلون مسلم رو بدم( داداش هام رو میگم)! هیچی هم به فکرم نمیرسه که سریع آماده بشه! اخه مامان این چه وقت ماه عسل رفتن بود؟!!! سر پیری و معرکه گیری شماها دیگه باید برید ماه ته دیگ!! هنوز برنج ها رو از کف آشپزخونه جمع نکردم! کلافه شدم و اومدم اینجا بلکه یه خورده تمدید اعصاب کنم و بعد برم یه خاکی تو سرم بریزم! هر کی پیشنهادی واسه نهار داره تو رو خدا بگه تا از این بلاتکلیفی در بیام! شایان ذکر است به پیشنهاد های فست فودی ترتیب اثر داده نخواهد شد چرا که در این چند روزه غیبت پدر و مادر انواع و اقسامش رو خورده ایم! |
||
|
+
نوشته شده در شنبه نوزدهم مرداد 1387ساعت 1 بعد از ظهر توسط مینو
|
|
||
|
|
|
|
|
دم به کله میکوبد و شقیقه اش دو شقه میشود بی آنکه بداند حلقه آتش را خواب دیده است عقرب عاشق!!! حسین پناهی |
||
|
+
نوشته شده در شنبه نوزدهم مرداد 1387ساعت 10 قبل از ظهر توسط مینو
|
|
||
|
|
|
|
|
این روز ها قیافه خودم رو خیلی دوست دارم! یه مدته که آرایشگاه نرفتم و قیافم خیلی شیبه روز های مدرسه ام شده! یادمه تو مدرسه اجازه نمیدادن دختر دست تو صورتش ببره ,البته مادر فداکار هم راضی نمیشد! خیلی کارهای دیگه رو هم اجازه نمیدادن. هزار بار تعهد دادم که ناخن هام رو کوتاه کنم, اما نمیکردم. نمیدونم چه مرضی تو جونم بود! آخرش یه روز معاون یه ناخن گیر بهم داد و گفت برو یه گوشه کوتاهشون کن!! آخ که چقدر دلم میخواست جرش بدم!!! اما دانشگاه دیگه حرفی توش نبود مامان هم اجازه میداد دیگه ! این شد که قبل از شروع ترم اول , رفتم آرایشگاه ! چقدر راضی بودم از نتیجه کار! و مامان عجب بدش اومده بود! به قول سمیرا دچار معصومیت از دست رفته شده بودم! اما بقیه بچه های کلاس از ترم دو وسه به بعد شروع به تعدیل کردن! یه روز میرفتی کلاس میدیدی که ای دل غافل پاچه بزی های همکلاسیت شدن دو تا کمون ! فرداش میدیدی اون پسره پشمالوی ته کلاس شده لعبت!!..... یادش بخیر دانشگاه چه حال و هوایی داشت !وقتی تازه قبول شده بودیم چقدر هممون بچه بودیم... افکار بچگانه, اختلافات بچگانه ,احساسات بچگانه! اما ترم آخر عجب همه بزرگ شده بودیم! چهار سال گذشته بود و از نوجونی فاصله گرفته بودیم! از پسر ها زیاد خبر نداشتم ,اما دخترها هر کدوم خانمی شده بودیم واسه خودمون... رشته های عاطفه و اعتماد چه قوی شده بودن! ... حیف که همه چیز خیلی زود تمام شد! همه میگفتن قدر این دوران رو بدونید و ما هم میدونستیم. اما این قدر دونستن و لذت بردن از تک تک لحظات باعث نشد که از دستشون ندیم!.... |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه هفدهم مرداد 1387ساعت 4 بعد از ظهر توسط مینو
|
|
||
|
|
|
|
|
هر سال همین موقع ها که گرمای خوزستان جدا غیر قابل تحمل میشه, پدر و مادر فداکارم نقشه راه های ایران رو میارن و شروع میکنن به تعیین مسیر سفر! تنها موضوعی هم که این دو سرش اختلاف نظر ندارن همین اتخاب مسیره و بابا استثنا در این یه مورد مطیع مامانه ! همیشه هم هر جا بخوایم بریم اول پنج روز میریم مشهد . چون مامان دوست داره! داشتم عرض میکردم مسیر سفر که مشخص شد پدر فداکار میوفته دنبال رسیدگی به ماشین و معاینه فنی و...!! هیچی دیگه مامان هم شروع میکنن به تدارک لوازم مورد نیاز واسه یه سفر سه هفته ای! خدا رو شکر که تو این سن از ما انشا نمیخوان وگرنه واسه موضوع تابستان خود را چگونه گذراندید نمیدونستم چی باید بنویسم ! شاید هم مینوشتم ما هر سال به مطالعه جغرافیا میپردازیم و نقشه راههای ایران را می آموزیم! چون همیشه تو دقیقه نود یه چیزی پیش میاد که کلا سفر کنسل بشه. هر سال هم به یه بهونه و اغلب به بهونه های الکی! البته باز خدا رحمت کنه اجداد رئیس جمهور محترم رو که با این جیره بندی بنزین بهانه مناسبی واسه سفر نرفتن سر سفره ملت آورد! جالب توجه اینکه آخرین سفر برون استانی ما سال 82 بود! و نکته اینه که درس عبرت هم نمیشه واسمون و هر سال بدون اینکه تابستون های گذشته رو ابدا به روی مبارک بیاریم شروع میکنیم به برنامه ریزی واسه سفر! یعنی پنج تابستون هست که ما با اراده ای خستگی ناپذیر این برنامه رو تکرار میکنیم و به ریش خودمون لبخند میزنیم! همیشه هم تصمیم میگیریم که ساعت پنج صبح حرکت کنیم که به گرما نخوریم .... همیشه هم پدر فداکارم تذکر میده که: اما بچه ها خواب نمونید ها تا صداتون کردم پاشید که دیرمون نشه! و ما هر سال جوانمردانه قول میدیم که با همون صدا زدن اول پاشیم!....... |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387ساعت 8 قبل از ظهر توسط مینو
|
|
||
|
|
|
|
|
دیروز با مادر فدا کار پا شدیم رفتیم بزازی. یه بزازی بزرگ و مجلل از همون هایی که صاحب مغازه (به قول خودشون مدیریت فروشگاه) مستر کرده میشینه و فروشنده ها مغازه رو میچرخونن. سر گرم تماشای پارچه های مجلسی بودم که دو خانم و یک آقای احتمالا اروپایی وارد مغازه شدن. آقا مدیریت محترم رو میگی؟ مثل فنر از سر جاش پرید و اومد واسه عرض ادب و احترام به مشتری های خارجکی اش! اون بابا ها میتونستن فارسی صحبت کنن با این حال صاحب مغازه با لبخند احمقانه ای در حالی که سرخ شده بود پرسید: can you speak engilish اونها گفتن که میتونن فارسی حرف بزنن.... فروشنده که هنوز هیجان زده بود و عرق هم کرده بود دراومد که" شما کیلی کوب توانست فارسی حرف زد!!!!!!!! من دیگه مرده بودم از خنده و نیشم تا بناگوش باز بود ! از اون طرف مامانم هی ابرو بالا مینداخت که بس کن خوب نیست بریم یه دوری تو بازار بزنیم اینا که رفتن بر میگردیم . اما من که دلم نمی اومد این صحنه های با مزه رو از دست بدم! خلاصه جوری شده بود که اون یاروها که فهمیدم آلمانی بودن خیلی بهتر از فروشنده فارسی صحبت میکردن! کم مونده بود اونها از این بپرسن؟can you speak persian |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه چهاردهم مرداد 1387ساعت 11 قبل از ظهر توسط مینو
|
|
||
|
|
|
|
|
آی حرصم میگیره از این کارشناس هایی که در مورد میزان مهریه دری وری میگن! هرچیزی هم که میگن مصداقش رو مهریه حضرت زهرا (س) میارن! آخه یکی نیست بگه بابا ایشون داشت با امام علی ازدواج میکرد .... وقتی انسانی از هر لحاظ صد در صد تضمین شده هست خوب معلومه باید به مهریه فقط بعنوان یک سنت سمبولیک نگاه کرد دیگه!!! کما اینکه الان هرچقدر هم که میزان مهر رو تعیین کنی باز هم بهش نمیرسی ! چون اگه خوشبخت باشی که درخواست این هدیه عند المطابه این معنی رو واسه جامعه داره که طرف حتما یه چیزیش میشه ! اگه هم در شرف طلاق باشی که ماهانه یک نیم سکه یا سکه تمام بهت میدن!! یعنی اگه طرف مثلا 500 سکه مهرش باشه و ماهانه یه سکه هم بگیره 41 سال طول میکشه تا بی حساب بشن !! اصلا یه جورایی کارکرد مهریه عوض شده و تبدیل شده به وسیله ای واسه ارزشیابی خانم ها و همچین ترسوندن شوهر ها! چرا همه چیز تو این روزگار اینقدر جا به جا شده؟!!!! اصلا نمیتونم بفهمم مهریه بالای 500 سکه چی رو میخواد بگه؟! ول کنم این بحث های تکراری رو.............
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه سیزدهم مرداد 1387ساعت 12 بعد از ظهر توسط مینو
|
|
||
|
|
|
|
|
بابا چیه این خونه های آپارتمانی؟! یه وجب سالن که بیشتر ندارن اونوقت بیخش هم یه wc چسبوندن ! حالا آدم هر وقت بخواد بره کلهم مهمون ها و میزبان باید بفهمن!! تازه عایق صوتی مناسب هم که نداره !.......... وای نه ...به چه چیزایی شما فکر میکنید! منظورم اون نبود که!!! منظورم اینه که ادم از اون لحظه که وارد میشه تا زیپش رو باز کنه و باقیه قضایا تمام صداش میره بیرون!!! فرهنگ آپارتمان نشینی که میگن به این قسمت ماجرا هم مربوط میشه؟ یادم باشه بسپارم یه فکری هم واسه اینجای قضیه کنن !به هر حال جزو مصادیق بد حجابی محسوب میشه!!!!!!!!
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه دوازدهم مرداد 1387ساعت 11 قبل از ظهر توسط مینو
|
|
||
|
|
|
|
|
_ صد بار گفتم اون میوه ای رو که کله است و از همه درشت تره نشونه نرو!
_ خوب من نخورم یه مهمون خوش شانس دیگه میخوره! _ بد بخت اون تست شخصیته!!!!!!!! |
||
|
+
نوشته شده در جمعه یازدهم مرداد 1387ساعت 9 قبل از ظهر توسط مینو
|
|
||
|
|
|
|
|
طبق عادت موبایلم رو تو جیب حوله ام که آویزونه گذاشتم... دارم سرم رو شامپو مالی میکنم... زنگ میخوره.... تویی که داری با صدای خیلی محزونی سلام و علیک میکنی... شاد و پر انرژی بهت میگم: میدونی الان کجام؟ سرد و بی حوصله جواب میدی: مگه خونتون نیستی؟ میگم: چرا! اما تو حمومم! تو خودت خواهر و مادر نداری این موقع زنگ میزنی؟! ... به شوخیم نمیخندی میگی میخوای حرف بزنی... میفهمم اوضاعت رو به راه نیست... جدی میشم _ گور بابای حمام بگو گوش میکنم! هق هق میکنی ... مهدی چهارشنبه عقد میکنه بدون اینکه ذره ای به علاقه ات پی برده باشه یا بهت فکر کرده باشه! طاقت شنیدن گریه ات رو ندارم . میبینم که داری خرد میشی. میشناسمت خوب میدونم که عشق معنایی جز تحقیر برات نداره ! میگم نکن این کار ها رو با خودت! این تناقضی که تو بین عقل و احساست ایجاد کردی داغونت میکنه.. اما تو مدام از شخصیت لگد مال شده ات میگی! از وضعیت پیش اومده خیلی ناراحتم ... اما.... لعنت به من یه چیزی داره ته دلم خنک میشه... احساس میکنم آدم پست و دورویی هستم! یاد اون روزها می افتم و حرف های فیلسوفانت اینکه مدام بهم تذکر میدادی که از من بعیده ..و. . .در شانم نیست این اشک ها... یاد نگاه های عاقل اندر سفیهت و اون شکی که به شعورم پیدا کرده بودی و تلاشی که برای پنهون کردنش به خرج میدادی موقعی که من به سردر گمی خودم زار میزدم وتو حرفت یکی بود: ادم عاقل همیشه باید منطقی رفتار کنه و احساساتش تحت کنترل خودش باشه!! و من بیش از پیش به خودم شک میکردم!!..... اما مگه من تو اون روز ها عاقل بودم؟! البته تو هم تقصیری نداشتی کله ات این مدلی کار میکنه! وقتی بابات فوت شد گفتی: اون عزایی که تو سر اون ماجرا گرفتی من واسه بابام نگرفتم!! و من فهمیدم تو بعد از چند سال هنوز خودت رو محق میدونی که احساسات اون روزهای منو زیر سوال ببری! حالا فهمیدی چه مقایسه مزخرفی کردی؟ ... تو هنوز داری بریده بریده و با گریه صحبت میکنی و من گاهی میشنوم و گاهی تو خاطرات اون روزها غرق میشم! فهمیدی که تمرکز ندارم با دلخوری میگی: الو صدام میاد؟ حواست با منه؟ میگم : آره بابا تو شوکم الان!( اما راست نمیگم انتظار همچین روزی رو داشتم). میگم ببین هزار بار بهت گفتم با این عشق نجنگ باهاش کنار بیا هرچه بیشتر بجنگی بیشتر شکست میخوری و خرد میشی نذار جلوی خودت بی شخصیت بشی! این رو مثل یک مزیت روحی یه رشد در نظر بگیر اما تو هی از شان و مقام انسانیت حرف میزنی! دلم میخواد بهت بگم آخه ازگل این رفتار مسخره ات رو بذار کنار. ما آدم های خاص نیستیم چرا باید انتظار رفتار های خاص از خودمون داشته باشیم؟ دارم خودم رو خفه میکنم که بهت بفهمونم آدم های عاقل هم حق دارن دیوونگی کنن حداقل یک بار خریت به خرج بدن کی گفته اشتباه های بزرگ مخصوص آدمهای کوچیک و احمقه؟ نمیدونم چقدر حرفهام به دردت خورد اما گریه ات شدید تر شد! خیلی حرف زدم دقیقا 47 دقیقه! دیگه ساکتم منتظرم حرفهام رو تو ذهنت حلاجی کنی و تو فقط گریه می کنی! میگم: ببین اگه دوست داری بی خدا حافظی قطع کن ! قطع میکنی ..... داداشم چند ضربه آروم به در حموم میزنه. میگه بابا دیرم شد میخوام یه دوش بگیرم! و من هنوز گیج و منگم! هم خودم خشک شدم هم شامپو تو موهام.... |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه نهم مرداد 1387ساعت 11 قبل از ظهر توسط مینو
|
|
||
|
|
|
|
|
امروز قبض تلفن اومد همیشه حول و حوش پنجاه تومن میومد البته تا 130 هم داشتیم بابا هم همیشه شاکی بود که مگه چند نفریم تو خونه که قبض باید 50 تومن بیاد ؟ اما امروز بابام با مهربونی و قدر شناسانه صدام زد و گفت: ببین بابا چقدر خوبه رعایت کنید گفتم چقدر اومده گفت: بابا تازه شدیم مثل همسایه هامون هفت هزار تومن! منو بگی مطمئن شدم که وزیر مخابرات یک دل نه صد دل عاشقم شده که با اون همه تماس موبایل این قبض رو تقدیمم کرده !!! گفتم ببینم بابا؟ چه خوب خدا رو شکر هزاران هزار مرتبه خدا رو شکر که بابام هفتاد هزار تومن رو هفت هزار تومن خونده بود! مسئله اینه که بعد از این هم تشکر و قدر دانی روم نشد بگم که بیست تومن هم بیشتر از قبل اومده !! اینه که قبض این ماه رو خودم مجبورم پرداخت کنم!!!!! |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه هشتم مرداد 1387ساعت 9 قبل از ظهر توسط مینو
|
|
||
|
|
|
|
|
به خدا یه چیزیم میشه ها! خواب دیدم جلوی آینه ایستادم و دارم با چاقوی میوه خوری دماغم رو عمل میکنم ! خوبیش این بود که نه دردی داشت نه خونریزی! با این حال از نتیجه جراحی راضی نبودم. جالب اینکه هر جاش رو هم که میبریدم در جا میذاشتم تو دهنم و میخوردم و حین جنبوندن فک مبارک مدام این سوال فلسفی تو ذهنم تکرار میشد که چرا خوردن نوشابه تو بشقاب حال نمیده؟!! ( میگم کی میتونه یه روانپزشک خبره به من معرفی کنه؟!). تو اون خواب فقط یک چیز طبیعی بود: ناراضی بودنم از نتیجه خودعملیم .(ترکیب رو حال کردید؟ خود+ عمل+ یم)! آخه به نظرم کار مزخرفی میاد اینکه آدم خودش خالق چهره اش باشه . ضمن اینکه زیبایی بینی ها رو تو تنوعشون میدونم حالا هر چقدر هم که این انواع از نظر اصول زیبایی شناسی زیر سوال برن! هر وقت هم یکی از آشناها دماغش رو تبدیل به بینی! میکنه من عزا میگیرم که باید عمری یک دماغ مصنوعی و تکراری رو تحمل کنم . چون نتیجتا اکثر دماغ ها بعد از عمل یک شکل میشن! زمانی هم که خوابگاهی بودم هر روز یه عده رو میدیدم که دماغشون رو بینی کردن و در اون مدت حتی یکی از اون بینی ها به دلم ننشست! |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه هفتم مرداد 1387ساعت 7 قبل از ظهر توسط مینو
|
|
||
|
|
|
|
|
اون موقع برای کار پایان نامه ام زیاد دادگاه میرفتم تقریبا هر روز ! اون روز هم که دیدمش روی یکی از نیمکت های راهرو کنار مامانش نشسته بود و حسابی هم از عرق خیس بود. با خودم فکر میکردم اگه قرار بود تمام این آب رو از طریق دستشویی رفتن دفع میکرد چند ساعت باید توی دستشویی معطل میشد؟! تپل بود و لای دکمه های مانتوش از هم باز بود لباس قرمز زیرش پوشیده بود. نمیدونم به چه مناسبت هنوز پشت لبش رو نگه داشته بود. احتمالا بعنوان یادگاری از دوران خوش تجرد!! هر بار که دستهاش روتکون میداد النگوهاش جیلینگ جیلینگ صدا میکرد. هر سوالی که میپرسیدم مامانش سریع جواب میداد! وقتی در مورد علت اصلی تقاضای طلاقش پرسیدم مثل یک سیب زمینی متفکر زل زد به پرسشنامه هایی که رو پام گذاشته بودم بعد هم برگشت سمت مامانش تا علت اصلی طلاقش رو بپرسه !!!همونطور که بدنش رو سمت مامانش پیچونده بود دکمه بالای مانتوش باز شد یه گردنبند قلب گردنش بود که روش اسم مصطفی حک شده بود! |
||
|
+
نوشته شده در شنبه پنجم مرداد 1387ساعت 5 بعد از ظهر توسط مینو
|
|
||
|
|
|
|
|
من نمیدونم چرا بعضی استعداد ها رو از اون سر دارم؟مثلا تو رانندگی اول خلاف ها رو یاد گرفتم بعد اصول رو!! روز امتحان شهری هم بد درخشیدم ! افسر گفت یک پارک دوبل برو ببینم . منم از اونجا که بیست و سه جلسه پیوسته کلاس رفته بودم با ژستی مسلطانه انداختم تو دنده و تو همون نیم متر عقب جلو کردن شترق زدم به ماشین جلویی و چراغ راهنما رو آوردم پایین! خدائیش کی غیر از من میتونست با سرعت لاک پشتی اون هم تو یه وجب جا تصادف کنه؟ کار که واسه ما پیدا نشد .میخوام بزنم تو خط شوفری واسه خواهران و.... جا به جایی آبجی ها و.....! |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه سوم مرداد 1387ساعت 8 بعد از ظهر توسط مینو
|
|
||
|
|
|
|
|
آقا ما شدیم ناصر خسرو رفتیم پی کارمون! دو شب پیش یه خوابی دیدم که از خواب غفلت پروندم و باعث شد ناامیدی و نق و ناشکری رو کل یوم تعطیل کنم. وای خواب دیدم باعث مرگ خواهر زاده 4 سالم شدم!!! با گریه شدید از خواب بیدار شدم !از شدت گریه نفسم بند اومده بود. با خودم فکر میکنم اگه خدای نا کرده این کابوس واقعی بود من کل یوم باید حسرت همین روز های دپرسی رو میخوردم! نکات آموزنده این پست: 1- من از ناصر خسرو برترم چون اون تو 40 سالگی اون خوابش رو دید من تو 22سالگی! 2- من از ناصر خسرو بهترم چونکه خونه و زندگی رو ول نکردم بیوفتم تو فاز سفر های طولانی! 3-من از ناصر خسرو عاقل ترم چرا که پا نشدم هفت بار برم مکه و باعث بشم بقیه ملت سه سال تو نوبت تشرف بمونن! 4- تنها مشکلم اینه که باید بشینم یه خورده زور بزنم بلکه شعرم بیاد!!! قبول کنید دیگه بهتر از ناصرم!!!! |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه دوم مرداد 1387ساعت 7 قبل از ظهر توسط مینو
|
|
||