|
|
|
|
|
من ملک بودم و فردوس برین جایم بود ادم آورد درین دیر خراب آبادم آدم بس که آدم بود هبوط کرد اما من چی؟فقط واسه فردوس برین خوبم!!!!! طاقت رو برو شدن با خودم رو ندارم! تا تقی به توقی میخوره میبرم! اینجوری نبودم ها تازگی ها اینطور شدم! |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت 10 بعد از ظهر توسط مینو
|
|
||
|
|
|
|
|
کاش میشد زمان رو متوقف کرد. حد اقل برای اندیشیدن و تصمیم گرفتن!!!
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 10 بعد از ظهر توسط مینو
|
|
||
|
|
|
|
|
نافرم ترین روز های زندگیم رو میگذروندم! گفتم بچه ها من دارم تو اتاق خفه میشم میرم تو سالن تلویزیون میخوابم. تشک و ملحفه رو برداشتم رفتم اونجا و به زور خوابیدم . فردا ظهر یکی از بچه های بلوک رو تو اشپزخونه دیدم میگفت: دیشب چه آروم خوابیده بودی عین بچه ها !من و همه اونایی که دیشب تو رو دیدیم حسرت آرامشت رو خوردیم!!!!!!!!!!!! |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387ساعت 8 بعد از ظهر توسط مینو
|
|
||
|
|
|
|
|
رو به روی کامپیوتر نشستم و زل زدم به بسته باز شده آدامس pk که روی میز جلوی مانیتورهست و 3-4 مورچه هم دور و ورش میچرخند. به این فکر میکنم که 1 ساله دانشگاه رو تموم کردم حالا همه از جمله خودم منتظریم که یه کاری کنم: یا واسه کنکور ارشد آماده بشم و ادامه تحصیل بدم یا شغلی واسه خودم دست و پا کنم یا ... ازدواج. انگشتم رو آروم میزنم رو بسته آدامس ... اوووه هزار تا مورچه از توش بیرون میاد . چه تند حرکت میکنن .انگار انگشت اقا غوله زده به لونشون!! ای خدا حوصله فرو رفتن تو جو کنکوری ها رو هم ندارم.... ناخودآگاه دستم میره واسه گردنم...مورچه بیچاره نفله میشه و میوفته رو میز... عجب آرامش این طفلی ها رو گرفتم ها!! چه اشتباهی کردم که تربیت معلم نرفتم! اخه زور داشت رتبه ای که من اورده بودم نباید واسه یه فیق دیپلم حیف میشد! ببینم حالا لیسانس گرفتی چه گلی به سرت زدی؟ حداقلش میدونم رشته ای رو که علاقه داشتم خوندم اون هم تو دانشگاه مورد علاقم! کف پای راستم رو می کشم رو پای چپم... این یکی مورچه هم جمع میشه تو خودش... ازدواج هم که... دلت خوشه ها! تو هنوز تکلیفت با خودت معلوم نیست اون وقت........ چشمم میفته به مورچه ای که لهش کردم و هنوز داره جون میکنه . ته خودکارم رو روش فشار میدم که سریع تر بمیره وراحت بشه! با خودم فکر میکنم کاش خدا هم خودکار بزرگش رو روی من فشار بده تا زود تر راحت شم !!!! |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت 2 بعد از ظهر توسط مینو
|
|
||
|
|
|
|
|
بمیرم الهی! دنیا که اومد مغزش کامل شکل نگرفته بود اساسی خرجش کردن و لوله تو سرش گذاشتن و باطری زیر موهاش . طفلی راه هم نمیتونست بره دکتر ها یه نوع فنر دادن که از زیر لباس دور خودش بنده تا بتونه راه بره. اونم چه راه رفتنی! شب هم موقع خواب که فنر رو باز میکنه عینهو خمیر بدنش وا میره! دختر بیچاره ! هر کی هم که ازدواج میکنه جرات نمیکنن بهش بگن....... میزنه زیر گریه که پس من کی شوهر میکنم؟!!!! راستی ممکنه کسی پیدا بشه که حاضر بشه زنش این فرمی باشه؟ بعید میدونم. البته عقلش سر جاشه اما اگر مشکل فقط باطریش بود و لوله تو سرش بازم میشد یه کاریش کرد اما بدنش رو....... این چه حساب کتاب های احمقانه ایه که من میکنم؟!!......... خدا خیلی بزرگه! |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت 8 قبل از ظهر توسط مینو
|
|
||
|
|
|
|
|
هیچ قراری نمیذارم/ هیچ قولی نمیدم/و هیچ عهدی هم نمیبندم/ از اون تصمیم های کبری هم نمیگیرم / حالا آزادم؟!!! |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت 12 بعد از ظهر توسط مینو
|
|
||
|
|
|
|
|
نمیدونم چه مرگم شده تمام کارهام رو نیمه کاره رها میکنم.شدم عینهو این افسرده های دو قطبی یه روز شارژم و یک کاری رو شروع میکنم اما چهار روز بعد وسط های کار رها میکنم .حالا این کار میخواد شروع درمان میگرنم باشه یا درس خوندن واسه کنکور ارشد هیچ فرقی نداره من رها میکنم و باز دوباره همه چیز برام تکراری و خسته کننده میشه و باز اون مردک درونم میپرسه پس کی میخوای یه تکونی به خودت بدی؟ و من در حالی که تو دلم بهش میگم خفه شو جواب میدم من گم شدم. هر وقت که پیدا بشم حتما تمام کارهای ناتمامم رو تموم میکنم قسم میخورم . و باز دنبال خودم میگردم معلوم نیست کدوم گوریم.
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت 4 بعد از ظهر توسط مینو
|
|
||
|
|
|
|
|
داشتن دوست خوب همیشه برام مهم بوده. این دوست خوب هم از نظرم مشخصه هایی داره که مهمترینش میزان پختگی و خردمندیه اینه که توی این 22 سال فقط دوتاش رو تونستم پیدا کنم. اول سمیرا که تو دانشکده با هم دوست شدیم و جدیدا زینب جون که 1 سالی هست با هم اشنا شدیم. زینب جون دوست نتی خواهرم بود با تعاریفی که خواهرم ازش میکرد من هم دلم خواست که باهاش دوست بشم و اینجوری شد که 2-3 باری همدیگه رو ملاقات کردیم . دختری بسیار فهمیده و دوست داشتنی . تا قبل از اشنایی با زینب من از اونایی بودم که مطلقا نمیتونستم با کوچیکتر از سن خودم ارتباط بر قرار کنم اما این زینبی دو سالی از من کوچیکتره با وجود این از اینکه باهاش دوست شدم بسیار راضی و ذوق زدم. |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت 2 بعد از ظهر توسط مینو
|
|
||