تبليغاتX
تپه های گل بابونه
  خداییش فکرش رو هم نمیکردم!  ما ۲۷ مهر بود که این بابا رو دیدیم و عاشقیتمون بیش از پیش زد بالا  اما فرداش یعنی ۲۸ مهر که دوباره  ملاقاتش فرمودیم حس کردیم چقدر آدم بیخود و لوده ایه!!! سوپرایز شدنم هم همین بود  که این بابا از چشم ما در عرض ایکی ثانیه افتاد!!  اما همش این نیست که ! خیلی چیزهای دیگه که در تصورم هم نمیگنجید و  آرزوش رو داشتم به لطف خدا به دست آوردم ...

این روزها به دلایل فراوونی تو وبلاگ نیستم که الکی ترینش همین کنکور بهمن ماهه و مهمترینش خودشیرینی نزد والدین و ادای کنکوری ها رو درآوردنه!! البته پدر بزرگوار که برای رشته ما هیچ تره ای خرد نمیکنه و به نظرش تنها رشته ای که آدم عاقل باید بخونه پزشکیه!! و هنوز که هنوزه در هر فرصتی یادآوره میشه که رشته ام عمر تلف کردنه و اگر از اول کنکور بدم و برم پزشکی خیلی بهتره... بگذریم بعضی چیزها رو هیچ وقت نمیشه عوض کرد مخصوصا اگه مربوط به بابای من باشه! اخیرا هم که گیر داده ما رو بفرسته باشگاه بدن سازی!!!! معتقده زیادی بی تحرکم و یه دختر جوون نباید اینجوری باشه بعدش هم مثال میاره از دخترهای جوانی که تو خیابون مثل رستم دستان راه میرن!

آخه جالبه این برادر کوچیکه ما که میره باشگاه با اینکه سه جلسه در هفته بیشتر نیست اما بابا همش بهش میگه بشین سر درست اما ما که نشستیم سر درسمون میگه پاشو برو ننه رستم بشو! البته این خصوصیت ذاتی باباست که هر جوری که باشی دلش میخواد یه جور دیگه بشی!! باز دم خودم دمای رفاه که هرجوردلم میخواد زندگی میکنم وگرنه تا حالا با تزهای بابا معلوم نبود کجا میبودم! مثل همین قضیه که گیر داد برم هند و از اول بشینم پزشکی بخونم!! حالا کی جرات داره به بابا بگه اگه میخواد خرج ما کنه لطفا ما رو بفرسته واسه خوندن رشته ی " روش شناسی مردمنگارانه" که تو ایران نیست!!

بی خیال مهم اینه که من داره بهم خوش میگذره زندگیم روی روال خوبیه و از درس خوندن هم دارم لذت میبرم!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم آذر 1388ساعت 10 قبل از ظهر  توسط مینو  | 

خدایا بابت سورایزت ممنونم! خیلی مخلصم به مولا!
+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 2 بعد از ظهر  توسط مینو  | 

میدونی چیه؟ از دیشب تا حالا دچار احساس " خود خر انگاری" شدم!! اصلا من به مقبره خانوادگی مون خندیدم که عاشق شدم!! بیشتر از یه ماهه که زندگیم کنسل شده سر این عشق و پشقم!! هیچی هم به هیچی! خدا که یه ماهه داره برام کلاس میذاره و از هر دری که وارد میشم یه بهانه میگیره! خدایا ببخشید خودم میدونم این تفسیر ذهن چرند بازه خودمه! تو که همونی که همیشه بودی این منم که هر روز یه تفسیری از تو دارم! اصلا میدونی چیه؟ قبول که من از این یارو خیلی خیلی خوشم میاد و برام دریا دریا موج مثبت داره و با دیدنش اساسی چشمم روشن میشه اما اگر هم نشه ها  به تخمم! اصلا یعنی چی که من به این " گلی" عاشق بشم و اون یارو کوچکترین توجهی بهم نشون نده! الهی بمیرم حالا دارم احساسات پری خانوم شمس العماره رو درک میکنم

نه خداییش مرد هم اینقده بی ذوق! آخه گوساله دارم باهات حرف میزنم یه نگاه بندازی جهنم نمیری ها! میدونید تقصیر خودم هم هست از هر کس که خوشم بیاد محاله اون طرف بفهمه! این قدر باهاش عادی برخورد میکنم که عمرا بفهمه ازش خوشم میاد!! خدا جون خیلی مرسی! جر خوردم بسکه التماست کنم! باز ما یه چیزی خواستیم و...  اصلا تا حالا سابقه داشته من واسه یه چیزی یه ماه دعا کنم؟! تقصیر خودمه! خیلی گلابی ام! خیال کردم خدا رو میشه با  دعا و مناجات و کلمات قشنگ تحت تاثیر قرار داد و  تو رودربایستی انداخت! نه جونم! خدا فاعله! بخواد برآورده میکنه نخواد هم هیچی! میگم خدایا تو که هر دعایی میکردم برآورده میکردی حالا چطور شده که به جای اینکه رفیقم باشی رئیسم شدی؟ راست میرم چپ میام باهات حرف میزنم و تو هم که  اصلا توجهی نداری. میشنوی و میدونی چی میگم اما مثل همین رئیس ها هست که برای حرفهای کارمندهاشون تره هم خرد نمیکنن تو هم اصلا برات مهم نیست که یه نفر یه ماهه چشم امیدش به رحمتته! عیبی نداره! خیلی مخلصیم! حالا که اون دعاهام رو دلت نمیخواد که برآورده کنی حداقل مهرش رو از ذهن و دلم خارج کن که راحت باشم! اوووووووووووووف

__________________

خدايا فردا تولدمه اگه دوست داشتي سوپرايزم كن!!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 9 قبل از ظهر  توسط مینو  | 

گلاب به روتون نه گذاشتم نه برداشتم زرتی عاشق شدم!!! الان تنها و دل شکسته به درخت تکیه دادم .... اینه که تمرکز ندارم واسه درس و مرس!!

به خدا همیشه فکر میکردم که چطوریه که یه دختر عاشق میشه؟ چطور یه دختر جرات میکنه در علاقه مند شدن پیش قدم بشه وقتی که اصولا نمیتونه اقدامی کنه! و از همه مهمتر چطور میشه از عشق زمینی رسید به خدا!! حالا جواب تمام این سوالاتم رو در کمتر از یه ماه گرفتم ! ها یه چیز دیگهههههههههههه اینکه میگفتم کسی که در یه نگاه عاشق میشه مسلما خیلی جواده و فیلم هندی هم زیاد دیده و در کل بسیار بی کلاس و سطحیه! حالا جاتون خالی همین بلا مستقیم رو سرم نازل شد!! اونم تو یه نگاااااه!این رو هم بگم فکر نکنید طرف خیلی تیپه یا مثلا خیلی تیکه است ها!! چه بسا به چشم هیچ کس نیاد اما لامصب خیلی برام موج مثبت داره ! اونم برای من!!!!!

میگم اینقدر این روزها سر این قضیه دست به دامان خدا شدم که اصلا  خیلی رابطه ام با خدا توپ شده و هزار سوال هم به سوالاتم اضافه شده!!!

میگم برام دعا کنید

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 12 بعد از ظهر  توسط مینو  | 

باز هم برگشتم اهواز ! دو شنبه یا چهارشنبه هم میرم خرمشهر و احتمالا تا دو شنبه اینده میمونم و خرمشهر و آبادان رو منور میکنم! نه!! با این خوندنم حتما قبل میشم ! منتها نه جامعه شناسی تهران   بلکه پی پی شناسی دانشگاه آزاد ابهر!! فعلا که بنا به دلایل بسیار عجیب و غریبی که اگه شد مینویسم تمرکز ندارم و نمیتونم درست درس بخونم!!
+ نوشته شده در  شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 2 بعد از ظهر  توسط مینو  | 

از خدا پنهون نیست از شما چه پنهون که تا همین چند سال پیش با شروع ماه رمضون عزا میگرفتم!  شاید همین ناشکری هام باعث شد که جوری مشکل پیدا کنم که سه سال متوالی نشه روزه بگیرم! ودماغم اساسی سوخت!
 همچین دم ربنا که میشد کلی دلم میگرفت که روزه نیستم. روزهای  آخر رمضون هم که نمیشد جلوی ریزش اشک حسرت رو گرفت. مثل بچه ای که پشت در اتاقی که همه واسه جشن تولد و خوردن دعوت شدن نگهش داشتن و میگن تو نیا! اما امسال رو که میتونم بگیرم از تک تک لحظاتش لذت میبرم و خدای مهربون رو شکر میکنم که دوباره داره تحویلم میگیره! اصلا روح ایمان بهم برگشته! باور کنید! چند روز پیش یه حدیثی رو تو تلویزیون خوندم ( فکر میکنم از امام صادق بود) با این مضمون که هر کس یه روز رو بدون دلیل روزه نگیره روح ایمان ازش جدا میشه! تنم لرزید حس کردم ممکنه تو این سه سال گذشته روزهایی بوده که میشده روزه بگیرم و من از ترس بدتر شدن معده ام نگرفتم ! وهمین شده بود که ارتباطات معنویم با خدا یه جوری شده بود که هیچ به دل نمی نشست. حس میکردم نمیتونم زیبا و شاسیته خدا روپرستش کنم. یه جوری بودیم با هم! درست مثل پدر و فرزندی که با هم مشکل دارن وپدره همواره به بچه کمک میکنه اما نه با محبت آشکارا! اون بچه هم هی خر تر بشه و غرق تر در دنیای خوشی های الکی!! واقعا و از ته دل خدا رو شکر میکنم که دوباره من رو تو مسیر عشق به خودش قرار داد. خدا خودش میدونه که هر کاری میکردم که دوباره بهش نزدیک شم اما نمیشد یه دست نامرئی منو به عقب هول میداد و چونه ام رو میگرفت و صورتم رو به سمت دیگه ای میچرخوند! اما این رمضون حقیقتا ماه رحمت خداست. حس میکنم دوباره همه چی داره مثل گذشته میشه! خدایا دوست دارم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388ساعت 10 بعد از ظهر  توسط مینو  | 

اگه پول داشتم... اگه پول داشتم.... اصلا یعنی چی که من پول ندارم؟! رو پول بابا هم که نمیشه حساب کرد چون معتقده من توی رانندگی هنوز 30 درصد ایراد دارم و زوده که واسم ماشین بگیرن! نمیدونم این درصدهای دقیق رو با کدوم فرمول محاسبه میکنن! اگرچه چندان نیازی به ماشین شخصی ندارم ، اما غرورم خدشه ای میشه که واسه بردن ماشین هی بخوام اجازه بگیرم. مخصوصا اینکه یه وقتهایی هم اجازه نمیده، یا بعضی مسیرها رو حق ندارم برونم! البته جدیدا تو محله ی ما یه سری امکانات توریستی ایجاد شده که هرجا بخوام برم ( ولو wc) ماشین رو بهم میدن و نمیذارن پیاده قدم از قدم بردارم!! دم (و سایر نقاط) باعث و بانیش گرم! یعنی اینکه اخیرا یه آقایی اینجا پیدا شده که با شلوارش مشکل داره و هرخانمی رو که می بینه فوری جاذبه های توریستیش رو به نمایش میذاره! البته ما ندیدم اما خیلی از خانمهای همسایه ایشون رو عمیقا و از تمام ابعاد وجنبه ها ملاقات کردن وچنان هم ترسیدن که نتونستن شماره ماشینش رو بردارن! پس دعا کنید این عزیز ... لخت فعلا به دام برادران مخلص نظام، نیوفته تا بعد ببینیم چی میشه! اگه نتونستم بابا رو اغفال کنم که برام ماشین بخره یا ماشین خودش رو بدون قید وشرط دراختیارم بذاره به جان خودم برای این آقاهه یه تنبون میدوزم که کلا از زانو شروع بشه تا جلد محله مهمان نوازمون بشه!
+ نوشته شده در  دوشنبه نهم شهریور 1388ساعت 6 بعد از ظهر  توسط مینو  | 

الانه زیر پتو داشتم این پهلو اون پهلو میشدم تا بلکه خوابم ببره اما یاد یه خاطره متافیزیکی افتادم. گفتم براتون بنویسمش!

دوم ابتدایی بودم . یه روز سر کلاس، وسط درس، مدیر مدرسه خانم "ض" پیداش شد. همه جلوش برپا کردیم. خانم مدیر در حالی که دستهاش رو به دو طرف چهار چوب در تکیه داده بود و کله اش رو توی کلاس کرده بود، گفت: کلاس شما فردا شیفت صبح بیاد! گفتیم چشم!

آقا فرداش حدودا 9_ 10 نفر بودیم که صبح تو مدرسه حاضر شدیم و در کمال تعجب دیدیم بقیه نیومدن!

معاون اومد پرسید شماها تو حیاط چیکار میکنید ؟ چرا سر کلاستون نیستین؟ گفتیم خانممون نیومده! خلاصه همه مون رو بردن دفتر که چرا صبح اومدین مدرسه؟! گفتیم خانم مدیر گفته!

چی بگن خوبه؟ گفتن مدیر مشهد و چند روزه که اصلا نیومده مدرسه! شما چطور دیروز دیدینش؟ پس اگه واقعا اومده و همچین چیزی رو گفته چطور از کل کلاس فقط شماها الان اومدین مدرسه؟

چون ما بچه بودیم اونها خیال میکردن که ما کس دیگه ای رو با مدیر اشتباه گرفتیم و هی اینو و اون رو بهمون نشون میدادن و میگفتن ایشون نبود؟! ما هم یه کلام میگفتیم: نه! خانم"ض" بود!

این قضیه گذشت تا سالها بعد 13_14 ساله بودم که یه روز اتفاقی یکی از بچه هایی که اون روز با ما بود رو دیدم! و ازش در مورد اون روز سوال کردم! اونم کاملا یادش بود!

هنوزم برام اتفاقات اون روز سوال برانگیزه! اینکه چطور فقط ما چند نفر اون خانم رو دیدیم و در حالی که همه سر کلاس جلوی پاش بلند شدیم و کلی سوال دیگه....

+ نوشته شده در  جمعه ششم شهریور 1388ساعت 3 بعد از ظهر  توسط مینو  | 

آی ملت امشب واسه افطار مهمون داریم! عمو و بچه هاش! زنش چند سال پیش فوت شده!( خدا رفتگان شما رو هم بیامرزه، ممنونم، سر شما هم سلامت. خدا از بزرگی کمتون نکنه!) حالا یه خواهشی دارم! بشینید تو این ماه مبارک و با قلب های پاکتون دعا کنین که مهمونهامون بلا فاصله بعد از افطار برن! و طبق معمول تا ساعت یک شب نشینن! با دخترش که ...! میمونه جفت پسرهاش که همیشه من رو یاد شخصیتهای اصلی فیلم "چهار چنگولی" میندازن! دیدینش؟! اصلا نمیدونم چطور این دو تا برادرن! یکیشون جینگیلی مستون و دختر باز و قرتی! اون یکی تو مسجد قرآن درس میده!!! خوب حالا دعا میکنین یا نه؟! میدونین مشکلم چیه؟ امروز رو امتحانی روزه گرفتم که ببینم معده مبارک امسال سر سازگاری داره یا نه! اینه که بعد از افطار نمیتونم بشینم ور دل مهمون در حالی که احتمال میدم این معدهه بخواد اذیتم کنه!

پس دعا میکنید دیگه؟!!

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم شهریور 1388ساعت 5 بعد از ظهر  توسط مینو  | 

یعنی این آمپول بی حسی رو که زد همه جای صورت ما بی حس شد الا دندونمون!معلوم نبود آمپول رو اینبار کجا فرو کرد که  فقط بینی و لبم رو بی حس کرد و تازه اینمهمه هم درد داشت!  اینقدر هم شلخته کار میکرد که دهنم پر شده بود از ذرات مواد پر کردنی! گفتم اجازه بده دهنم رو آب بزنم دوباره ادامه بده. میگه خانم خوب بده پایین!!! مگه روزه ای؟! گفتم خیر! مشکل معده دارم! فکر کرده بود فقط اون مرتیکه "جسم ناقصی" داره!
دو دقیقه بعد یه تیکه گنده مواد داشت میرفت تو حلقم که نا خودآگاه احساس تهوع بهم دست داد و نیم خیز شدم!
پررو پرو درومده میگه: خانم ماشالله هزار ماشالله شما چقدر حساسی! اگه در اثر ضربه دندونه میشکست عمه ام هم نمیتونست درستش کنه دیگه!( حال میکنین کلاس حرف زدنش رو!) هچی نگفتم، چشماهام رو بستم و فقط یه نفس عمیق کشیدم! تو دلم گفتم اول تو برو عمه ات رو بده یه جا درست کنن بعد...!!( خودم هم با کلاس حرف میزنم ها!)
هیچی با حساسیت های بی جای منو و قصاب بازی های دکتره بالاخره دندونم به طرز احمقانه ای پر شد! اصلا هم راضی نیستم! یه فرصتی دست بده حتما میرم اهواز پیش دکتر جون مهربون خودم! آی دکتر " افسرده" کجایی که یادت بخیر!
سه سال پیش که پیش این دندون پزشک مهربونه! میرفتم مامانم هم همزمان همینجا میرفت پیش دکتر"آشفته"!! شده بودیم جوک فامیل میگفتن چرا هرچی روان نژنده شده پزشک شما!

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت 2 بعد از ظهر  توسط مینو  |