واعظان كاين جلوه در محراب و منبر مي كنند
چون به خلوت مي روند آن كار ديگر مي كنند
مشكلي دارم ز دانشمند مجلس بازپرس
توبه فرمايان چرا خود توبه كمتر مي كنند
گوييا باور نمي دارند روز داوري
كاين همه قلب و دغل در كار داور مي كنند
بنده ي پير خراباتم كه درويشان او
گنج را از بي نيازي خاك بر سر مي كنند
يارب اين نودولتان را با خر خودشان نشان
كاين همه ناز از غلام ترك و استر مي كنند
بر در ميخانه ي عشق اي ملك تسبيح گوي
كاندر آنجا طينت آدم مخمر مي كنند
حسن بي پايان او چندان كه عاشق مي كشد
زمره اي ديگر به عشق از غيب سر بر مي كنند
اي گداي خانقه برجه كه در دير مغان
مي دهند آبي و دلها را توانگر مي كنند
خانه خالي كن دلا تا منزل سلطان شود
كاين هوسناكان دل و جان جاي لشكر مي كنند
صبحدم از عرش مي آمد خروشي عقل گفت
قدسيان گويي كه شعر حافظ از بر مي كنند
دوستت دارم آنچنان که تا به حال کسی را چنین دوست نداشتم
و این نه مهری ست جنسیتی و نه حتی عشق خواهری به برادرگونه ای
محبتی ست بالغ و خالصانه به دوستی راستین و حقیقین که داشتن و خواستن اش برایم در حکم گنجی است از معارف که نه قیمتی بر آن متصور است و نه میتوان با کلام و کلمه حق اش را ادا نمود.
دوست عزیزم تولدت مبارک
... جیب های قلبم هنوز هم سر شار سرشار اند....
فاصله ها مقدس اند...
فاصله ها آرامش اند...
فاصله ها آرامش اند...
فاصله ها آرامش اند....
اینهمه از فاصله ها بد نگیم...پای پتی تو که با لذت و وسواس به یاد بچگی ها روی موزاییک های حیاط گذاشتیشون...
ناخن گیر قطوری که چق و چق ...
و تویی که دلت میخواد بتونی دروغش رو باور کنی...با تمام وجودت سعی در خر کردن خودت داری ... از ته دل دوست داری که خر بشی اما... اینهمه خر شدم اینبار چرا نمیشم؟! "راست میگه حتما راست میگه! مگه مریضه که دروغ بگه؟"... اما نع! هیچی به هیچی نمیخوره! و دلت بخواد به خدا التماس کنی که دروغش رو با قدرت خودش راست کنه.... به ناخن کوچیکه رسیدی... حس میکنی به اندازه همین انگشت کوچیکه کوچیک شدی....
آسمون مثل دوشی که تمام سوراخ هاش رو رسوب گرفته قطرات ریز و پراکنده ای رو تو هوا پخش و پلا کرده
گنجیشک ها وراج ترین مخلوقات خدا هستن وراج و زبون نفهم و موقعیت نشناس
احمقانه ترین کار اینه که از حمام بیای و بعد هم مثل یه بچه بی عقل با پای برهنه بری تو حیاط!
من پیش دانشگاهی که بودم ( رشته انسانی) دبیری داشتم به نام آقای "ه" که قافیه و عروض تدریس میکرد و از اونجایی که من به کلهم شاخه های ادبیات علاقه دارم و ایشون هم آدم با سوادی بود رابطه خیلی خوبی با هم داشتیم و کم کم رابطمون چیزی فراتر از رابطه معلم و شاگردی شده بود. البته نه خیلی فراتر ها!! اما به کل حسابی دوست بودیم! اما خدایا نمیدونم تب و اضطراب کنکور بود یا مشنگی من که ... الان که دارم مینویسم همه چیز داره یادم میاد.... از من قول گرفت که واسه انتخاب رشته برم پیش خودش و با هم انتخاب رشته کنیم! نمیدونم اون روزا چم بود که نه دیگه سراغش رفتم و نه به یادش آوردم!!!! ها یادم اومد! بعد از اعلام رتبه ها درگیر بحثی شده بودم که حسادت یه عده به وجودش آورده بود! آره درسته همینه! اون روزا درگیر بودم! اما بعدش چی؟ چرا کلا از تو مغزم حذف شد؟! حتما دلش شکسته! ... کار بدی کردم! کاش بشه جبران کنم! به خدا نمیدونم چطوری از توذهنم پاک شد! بعد از اون همه رشته های عاطفه و اعتماد ...من خر...
آخی امتحان هم که میگرفت حتما اول میومد از من میپرسید که سوالاتش خوبن یا نه؟ خیلی گل بود. بعضی بزرگواری هاش رو هیچ وقت فراموش نمیکنم!... آره جون خودت تو که کل وجودش رو فراموش کردی!!!
حالا دیگه اصلا روم نمیشه به مرکز پیش دانشگاهی سابقم برم و از تو دلش دربیارم! اووووووو بعد از 6 سال! اونم در شرایطی که فقط یه سال شاگردش بودم! شاید اونم منو یادش نباشه ها! ولی امکان نداره! دوست تر از این حرفها بودیم! حیف شد! چه ظلمی کردم! اونم در حق کسی که حقیقتا حقش نبود! هر چی فکر میکنم هیچ توجیهی ندارم!!!
اسم هستی برای 23 سال پیش اسم تک و قشنگی بود . و تا همین
چند سال پیش که مد نشده بود هر وقت برای اولین بار خودم رو معرفی میکردم،
عادت داشتم به شنیدن جمله هایی مثل وای چه اسم قشنگی یا کی اسمت رو انتخاب
کرده و...! اما هیچ وقت از این تعریفات ذوق نکردم ! چون همیشه دلهره این
رو داشتم که اون یکی اسمم لو بره! البته بگم اسم شناسنامه ایم کبری _ صغری
نیست، منتها بدم میومدم از اینکه فکر کنن اسم "هستی" رو خودم برای خودم
انتخاب کردم!
از طرفی حتی تو مدرسه هم هرکی میفهمید اسمم هستیه خوشش میومد و هستی صدام میکرد. حتی بعضی از دبیر هام وقتی از دهن همکلاسی ها اسمم رو میشنیدن اونها هم هستی صدام میکردن! و من اصلا از این قضیه راضی نبودم! به هر حال اون اسم شناسنامه ای هم مال من بود ! با اینکه هنوز بهش عادت نکردم! نمیدونم چطوری بگم یه حس خیلی خیلی بدیه! اینکه اسم اصلیت تو شناسنامه ات نباشه و اسم فرعیت بشه اسم اصلیت! جالبه با وجود دو اسمه بودن حس میکنم هیچ اسمی تو این دنیا به من تعلق نداره!
دانشگاه که قبول شدم و دیگه میدونستم اینجا هیشکی اسمم رو نمیدونه، تصمیم گرفتم خودم رو با اسم شناسنامه ایم معرفی کنم! دیگه از اون تعریفها و بعد هم توجیهاتم که این اسم هم از اول رو من بوده و نمیدونم ثبت احوال ثبتش نکرده و این چرندیات خسته شده بودم! اما چه فایده که به محض اینکه اسم هستی لو میرفت همه عادت به گفتن اسم قبلیم از سرشون میوفتاد و از همون لحظه هستی صدام میکردن! نمیدونم چطور اینقدر زود به این تغییر اسم عادت میکردن! کار به جایی میکشید که میشنیدم آقایون همکلاسی هم پشت سرم به اسم هستی میشناسنم!!!!!! دو سال بعد اتاقم رو عوض کردم و به دوستام سپردم هر وقت میان تو اتاقم من رو با اون یکی اسمم صدا کنن! اما چه فایده یه روز فقط یه بار "نسیم" از دهنش در رفت و هستی صدام کرد ... و باز همون آش شد و همون کاسه! میدونم نمیتونید حسم رو درک کنید و خیال میکنید خوشی زده زیر دلم و دیگه تو این دنیا هیچ مشکلی ندارم غیر از داشتن دو اسم خوشگل که بعد از 23 سال هنوز بهشون عادت نکردم!!! اما اسم چیزیه که لحظه به لحظه از بدو تولد تا آخرین لحظه زندگی با آدمه و میتونه خیلی روی روح و روان آدم تاثیر بذاره!
هستی انتخاب مامانه و اون یکی انتخاب بابا! اما من از بچگی یاد گرفتم در صورتی دختر عاقل و خوب و با سلیقه ای هستم که اسم هستی رو دوست داشته باشم! چون انتخاب مامانه و مامان هم امکان نداره انتخابش پایین تر از بابا باشه! بابا هم تعمدا خیلی مغرورانه جوری اون اسمم رو و مخصوصا بخش دومش رو تلفظ میکنه که حرصم میگیره !... خلاصه حس میکنم این اسم ها نه معرف من بلکه خلاصه ای از اختلافات پدر و مادرم هستن! اختلافاتی که بین تمام پدر و مادر های دنیا وجود داره و عادیه اما اینکه چرا باید یه همچین نمود بارزی تو اسم من داشته باشه..... ؟!! وقتی همه اونایی که به اسم هستی عادت دارن خیلی راحت بهم میگن اون اسمت قشنگتره این حس بهم منتقل میشه که باز باید انتخاب کنم و باز باید قضاوت کنم که انتخاب بابا درست تر بوده یا مامان و کلا روش زندگی و طرز فکر مامان بهتره یا بابا و اوووووو.............. اینه که با شنیدن همچین جمله هایی تناقض روحیم بیشتر میشه و عذاب زیادی رو متحمل میشم! عذابی که باور کردنش براتون سخته و توجیهش در نظرتون احمقانه ! اما وجود داره!
بگذریم از اینکه تا دو ماه بعد از دنیا اومدن من کار مامان همش گریه بوده که چرا اسم هستی تو شناسنامه ام نوشته نشده!! گویا تو اون سالهای نحس جنگ و نبود بابا تو خونه و جنگ زدگی ما هیچ مسئله ای مهم تر از زیر پا گذاشتن سلیقه مامان وجود نداشته! سلیقه ای که... آخه معلوم نبود این بچه ای که دنیا اومده تا تموم شدن جنگ اصلا زنده میمونه یا نه! با وجود اون موشک بارونای معروف اینجا که هر لحظه احتمال داشت خونه رو سرمون خراب بشه و مثل همسایه مون یکیمون هم زنده نمونه!!! بگذرم!
یه روز تصمیم گرفتم برم ثبت احوال و بگم آقا اون اسم رو پاک کنید و " هستی " رو بذارید تو شناسنامه ام ! حرف بابای بیچاره که فقط تو شناسنامه به کرسی نشست و هیشکی حتی خودش با اون اسم صدام نمیکنه، پس بیاین راحتم کنید و یه اسمه! اما وقتی خواستم تصمیمم رو عملی کنم فهمیدم قضیه خیلی پیچیده تر از این حرفاست! فاجعه اینجا بود که اسم شناسنامه ایم مثل یه بچه نامشروع که نه میشه نگهش داشت نه میشه کشتش مونده رو دستم! یه جورایی بهش وابسته شده بودم! دقیقا مثل همون بچه ای که گفتم! بچه ای که از حضورش ناراضی هستی اما مهر مادری یا نمیدونم حس مسئولیت بهت اجازه نمیده بهش بگی نمیخوامت! در حالی که واقعا نمیخوایش!
______________--
پی نوشت: این قضیه رو اینجا برای خودم نوشتم ... بلکه حل بشه این تناقض کهنه!